.....
دراز كشيده بودم روي تخت، چشمانم تازه گرم شده بود، زير باراني تند وريز راه مي رفتم... چتر نداشتم... خيس خيس بودم، مي دويدم تا برسم به خانه، اما همه جا تاريك بود و من كوچه ها را اشتباه مي رفتم و باز بر مي گشتم... وسط يكي از كوچه ها ليز خوردم و افتادم توي يك گودال كوچك آب...همان جا نشستم و گريه كردم، دلم لرزيد... تو انگار محكمتر از هميشه تكان خوردي... از خواب پريدم... چشمهايم را باز كردم، دست گذاشتنم روي شكمم و ميان اشكها خنديدم...
بعد از مدتها وارد اتاق بيمار شدم... توي چشمهاي قرمز خوابالود نگران 50سااله اش نگاه كردم و گفتم: سلام... از ترس اينكه مبادا به تو كوچك نازنينم گزندي برسد دو تا ماسك زده بودم و دستكش داشتم ... بيمار را معاينه كردم و داشتم توي پرونده اش مي نوشتم كه شنيدم انگار گريه مي كند... علتش را پرسيدم... نگاهي به ماسك و دستكشم انداخت و با بغض پرسيد: بيماريم خيلي خطرناكه؟... دلم لرزيد... تو انگاردستهايت را از هم بازكردي... ماسك را برداشتم، دست گذاشتم روي شكمم و گفتم: زود زود خوب ميشي...
تنها ايستاده بودم توي آشپزخانه، داشتم پياز خرد مي كردم... هوا خيلي ابري و تاريك و دلگير بودو من دلتنگ... پياز خيلي تند بود و چشمانم پر اشك شده بود خوب نمي ديدم... با آستينم چشمانم را پاك كردم... چاقو انگشتم را خيلي سطحي بريد... هوس لوس شدن كردم و اشكهاي واقعي... روي لبهايم خاطرهء بوسه زنده شد... دلم لرزيد...تو انگار نرم چرخيدي... لبخند زدم، دست گذاشتم روي شكمم و به سمتي دور بوسه فر ستادم...
دلم كه مي لرزد انگار تو تكان مي خوري...
عاشق تكونهاتم ماماني!
