۱۱/۱۲/۱۳۸۶

به من بگو...

به من گفتي كه ديوانگي و بي قراري را هرگز نخواهي دانست، وقتي كه كلام هست، وقتي كه اين سركشي را می توان بي مهابا در بند و اسیر زنجير سرد اما مهربان سخن کرد.
به من بگو اين بار كدامين زنجير را به ياري خواهم، براي رهايي از بار خردكنندة اين خستگي و تكرار؟

به من گفتي از گلداني ساده، از كتابي آرام، از باراني لطيف و مردماني مهربان.
به من بگو اين چندمين تصوير ترك خورده گلدان ساده است ؟ چندمين كتاب نخوانده؟ چندمين ابر سنگين باران زا؟ و چندمين عكسي كه مردة آلبوم قديمي شده؟

به من گفتي نشاني فردا را كه از زبان تو عجيب سرراست مي نمود.
به من بگو اين چندمين امروز من خواهد بود كه گمشده هميشگي و سرگردان فردايش هستم؟

به من گفتي و گفتي و گفتي....باز هم به من بگو....

هیچ نظری موجود نیست: