۵/۰۹/۱۳۸۸

گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم/ یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

فضای کدر و دلگیر پر از همهمه های تبدار غروب اورژانس آن روز را هیچ چیز نمی توانست آن چنان شفاف و خوشرنگ و پر نشاط گرداند به جزدرخشش قرمز بلوز دخترک مو مشکی و آوای شاد خنده های سه ساله اش ، که چونان پرندهء بیقرار کوچکی دراطراف مادر بیمارش به این سو و آن سو می پرید و انگارمحیط قفسگون نافرم اورژانس را تاب نمی آورد و بیقرار پریدن بود...
امّا نه قرمزی شاد و درخشان بلوزش... نه شفافیت گیسوان شبق گونش... نه برق زیبای چشمان سیاهش و نه ناز و ملاحت لبخند شیرین کودکانه اش... هیچ کدام هیچ کدام و هیچ کدام را یارای آن نبود که بپوشاند و پنهان کند غم عمیقی را که در جای جای چهره زیبایش فردا و فرداها رسوخ خواهد کرد و درد و رنج عظیمی که سایه سیاهش را بر سرزمین خوشی و بی خیالی کودکانه اش به زودی زود می گستراند...
مادر جوان بیمارش نمی دانم به تاوان کدامین گناه ناکرده مبتلا به سندرم نقص ایمنی اکتسابی (AIDS) بود... آه که همین اکتسابی بودن این ویروس لعنتی سرم را به درد می آورد... آن گاه که راه اکتسابش تحفه ای باشد که همسر معتاد و زندانی زن جوان به وی تقدیم می کند... تحفهء فراموش ناشدنی که تا آخرین دم حضورش را با تب و درد و عفونت مدام به یاد می آورد... و باز آن گاه که راه اکتسابش هدیه مادر بیگناهی باشد که نادانسته و ناخواسته به عزیزترینش... به پارهء وجودش تقدیم می کند...
دلم نمی خواهد نگاهم را از صورت ناز دخترک بردارم... دستان نرم کوچکش را که در دست می گیرم... به رگهای آبی نازکش که نگاه می کنم ، نمی خواهم باور کنم که شاید شریان سه ساله بودنش را جریانی آلوده هدایت کند ...
انگار صداهایی در گوشم هی تکرار می کند Orphanage Crisis ... و به یاد خوانده ها و شنیده هایم از این عبارت می افتم که انگار فقط از چنین بحرانی در آفریقا خبر می داد...و من که امروز امثال دخترک و مادر بیگناهش و پدر قربانی نابسامانیها شده اش را نه در افریقا بلکه در همین دور و اطراف خودمان فراوانتر از فراوان می بینم... دلم می خواست دست دخترک مو مشکی را بگیرم و تحویل همان سازمانهای با اسامی دهان پرکن انسان دوستانه بدهم و بگویم لحظه ای سر از برنامه ریزیها و سیاست گذاریهای بی اساس بی نتیجه تان بلند کنید و اسم این یکی را هم به لیست سیاه کوچولوهای بحران زده تان اضافه کنید... راستی چه وقت یکی از اسامی این سیاههء شما خط می خورد؟ وقتی یکی می میرد یا وقتی یکی رها می شود؟...خدا را چه دیدی... شاید هم در این مورد رهایی جز مردن وجود نداشته باشد...
آه ناتانائیل! انگار اینجا باید همیشه باران ببارد...

۷ نظر:

کافه گپ گفت...

نمی دانم باید چه نوشت بر اینهمه دردی که هر روز از گوشه ایی رخنه ایی می کنند ... جانم درد گرفت ...
منزل نو هم مبارک دکتر

مینای کولی گفت...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!
تاس بگیر خدا،قمار کن....
هنوز تمام نشده
توروخدا اون "آس لعنتیتو" رو کن!!!!
با انقدر بغض که دارم خفه می شم:مینای کولی
لعنتی لهم کردی....

سلمان گفت...

سلام
واقعا غم انگیزه
چیزی که آدم رو زجر میده اینه که هیچ کاری هم از دستت بر نمیاد
فقط باید بشینی و نگاه کنی

ماهان گفت...

خیلی درد میگیره. قدرتیم که نداریم.

نقره گفت...

اولا سلام آلبا جونم
هنوز به این فضا عادت ندارم
ولی چه عکسی گذاشتی آلبا . صدای سازشو قشنگ می فهمم.
قسمت لینکاشم خیلی جالبه، اسم آخرین آپی برای هر کسی نوشته شده.

و اما....
آه ناتانائیل! انگار اینجا باید همیشه باران ببارد...

كاوه گفت...

دلم ميخواست مثل "اين خانه سياه

است؟؟" به فرجام نه چندان دلخراش

جذاميها فكر كنم...

انگار اين دفعه وضع متفاوته.

چرا آلبا؟؟ چرا اين پزشكي شما

نميتونه كلك ام اس و آلوپشيا و

ايدز و... رو بكنه؟ حالا سرطان

پيشكش...

پریزاد گفت...

پزشک بودن حرفه پر دل و جراتیه
پزشک باید الهه امید باشه ....
تو این روزهای اخیر خیلی خوب فهمیدم سلامتی جسم و روح بهترین هدیه خداوند به انسان است .
خانوم دکتر همه چی درست میشه . میدونم امید بیمار گونه ای دارم .