انگار صداي كات كارگردان را مي شنوم... پرده ها پايين مي افتد... فيلم تمام شده... گاه ِ داد به پايان رسيده... هنوز خيره ام به پرده پايين افتاده... همهمه ها و زمزمه ها شروع شده... فيلم خوبي نبود!... بازيگرانش حرفه اي نبودند!... نورپردازيش را بگو!... اوه! گريمها كه اصلا" حرفش را نزن... كارگردانش بايد آدم ساده انديشي باشد... و من به اين فكر مي كنم كه " گاه" در اين فيلم پسوند مكان بود يا زمان... صحنه ء لرزش دستها آزارم مي دهد و رهايم نمي كند... برويم... برويم... بغل دستيهايم همچنان حرف مي زنند... راستي! گفتي قرار فردايمان چه ساعتي بود؟... يادم رفت بپرسم عروسي هفته بعد كه مي آيي؟... يادم باشد يك مطلب عاشقانه ء آرام براي وبلاگم بنويسم... از مقارنهء ماه و پروين چه خبر؟!... عزيزم! بلال مي خوري؟!...صدايي مي گويد: فيلم تمام شده فراموشش كن!... نكند دير شود براي زندگي كردن... براي عروسي رفتن... براي عاشقانه نوشتن... براي بلال خوردن... اصلا" براي مقارنه ماه و پروين... صداها دور مي شود و دلم مي خواست امشب چراغهاي سينما را من خاموش مي كردم... اطمينان دارم امشب خواب گاليله را خواهم ديد در دادگاه فلورانس!
۵/۱۱/۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۴ نظر:
به دهان ام مزه می دهد نوشتن هات...همه ی نوشتن هات...
از این تکه ی گالیله به شکل اغراق آمیزی ارضا شدم....
با احترام:مینای کولی
می دونی آلبا..
راستش من خونه ی قبلیتو خیلی بیشتر دوستداشتم...
اینجا احساس غربت بهم دست می ده...
منو ببخش
زمین صافه عزیزم!
آلبا جون از خوندن نوشته ات یه حس عجیبی بهم دست داد.
آخه دختر خوب این حرفا چیه. نکند دیر شود برای زندگی کردن.........
آلبا .ترسیدم!!
ارسال یک نظر