۵/۱۹/۱۳۸۸

Insomnia

بي خواب شده ام!... هر چقدر كه گوسفند شمردم و در آسمان پر ستارهء خيالم صور فلكي جستم و از اين دنده به آن دنده چرخيدم و شدم محتسب حساب و كتاب پيچيدهء اين روزگار و هي سرنخهاي به مشت گرفته را محكم چسبيدم كه مبادا از دستم در برود و هي كشيدمشان و آنها كشاندنم و شد آنكه نبايد بشود!...عاقبت در هم تنيدم و چرخيدم و پيچيدم و گره خوردم و كلاف شدم و كلافه!... ستاره هاي آسمان خيالم را خاموش كردم و وعده ديدار مهتابش را موكول كردم به فردا شب و خورشيدش را خبر كردم تا بيايد و اين آسمان تيرهء بي خواب را روشن و بيدار كند و او خميازه كشان اجابتم كرد و نشاندم و نور پاشيد تا نوشتنم چارهء بي خوابيم گردد... و حالا مانده ام از چه بگويم كه بازتكرار نشود همان حكايت سرنخ و گره...
نمي دانم چرا ولي آسمان شبگون خيالم اين چنين مي نمايد كه انگار بايد در سطرهاي بعدي ازسياهي زندان بنويسيم و كلافگي زنداني كه غرق شده در خاطرات رنگ و رو رفتهء نخ نمايش... به طنين از ياد رفتهء آوازها فكر مي كند و خون هاي از دست رفته اي كه هنوز در پس پريدگي رنگشان انتظار مي كشند...و او در اوج خاموشي و بي اميدي ناگاه غافلگير صدايي مي شود...صدايي چونان تق تق انگشتي بر شيشهء پنجرهء باران خورده... صدايي چونان تيك تاك ساعت شماطه دار زير بالش خوابالودگي...زنداني بر مي خيزد... شايد كسي بر ديوار مي زند... شايد حكايت از سلامي، كلامي، پيامي ، ديدار و قراري ... درد و سوز زخم دستانش را فراموش مي كند و با خيالي روشن بر ديوار مي كوبد... تق تق تق تق... و همزمان در آن سوي ميله هاي زندان داركوبي لجوج سرسختانه بر تنه ء خشكيده نارون مي كوبد در خيال كرم ريزه اي لذيذ...
نه! نه! نه! نبايد در سطرهاي بعدي اين همه خاكستري بنويسم!... اصلا" بايد در سطرهاي قبلي... همان اوّل ِاوّل ِ سطر فارغ از تمام گره ها و كلافها و رها از تمام زندانها از تو مي نوشتم كه انگارآرامش ِ يادت تمام افكار ِ اسير و زنداني را حتي در خودِ خودِ زندان آزاد مي كند... با تو مي شود از تق تق لجوجانهء داركوب گفت و براي زنداني گريست... مي شود در نرمي ِمخملي ِشعرخواني هاي تو خواب پايان همهء اسارتها را ديد... حقش بود امشب در اوّل ِاوّل ِ سطر از تو مي نوشتم... بايد مشتي كلمه از قحط سال كلام و معنا در مي آوردم و مي كاشتمشان اينجا تا با آفتاب نگاهت در زاويهء چشمانت برويند و ببالند و سبز شوند و جوانه شوند و برگ شوند و گلهايي سپيد دهند هديه ء من براي تو...من بي خواب شده ام و مي دانم كه هنوز دير نشده...

۷ نظر:

ناشناس گفت...

فارغ از تمام گره ها و كلافها و رها از

زندان و بند آرامترين لحظه ها رو برات

آرزومندم.

نرمي مخملي شعرخواني هايش مستدام

آرامشت پايدار

طلا گفت...

این روزها اینقدر اخبار ناراحت کننده از زندان و زندانیان می شنویم که چاره ای جز نوشتن از سیاهی زندان نداریم و فکرمون ناخودگاه به اون سمت پرواز می کنه.

ناشناس گفت...

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

ایمان گفت...

چه جالب داشتم دنبال نظرم می گشتم
این ناشناس سوم منم
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

ناشناس گفت...

چشمهای تو
چشمهای زیبای تو
چشمهای تو
بی خوابی چشمهای تو
آلبا رفیق هیچ غمم نیست که چشمهات خواب نمی روند!بعضی چشمها هیچ "نباید بخوابند"
این چشم ها
چشمهای" همیشه دیدن اند"
آلبا چشمهات را دوست دارم
چشمهات
چشمهای آرام تو
با احترام:مینای کولی
پ.ن:چشمهات را به من قرض می دهی آلبا،هزار شب بی خوابی برای
گریه هایم کم آورده ام

مادمازل ايكس! گفت...

البا جان ممنون بابت محبتت و احوالپرسيت.سپاس.

بهـــار گفت...

سلام
آلبا جان خوشحالم که دوباره خوانندهء نوشته های زیبای تو هستم.

دکتر جون روزت مبارک. بوووووووووووس
راستی اینجا خصوصی نداره؟؟شکلک هم که نداره!
همیشه خوش باشی