۶/۱۰/۱۳۸۸

من از زبان شهریور!

اول شهريور
صبح!
پيرمرد هشتاد ساله با سابقه آلزايمر و پاركينسون با اختلال هوشياري روي تخت خوابيده... استاد ديروز دانشگاه تهران، ساكن امروز سراي سالمندان روي تخت خوابيده... پيرمرد هشتاد ساله با سابقه آلزايمر و پاركينسون با اختلال هوشياري و پنوموني شديد روي تخت خوابيده... استاد ديروز دانشگاه تهران ، ساكن امروز سراي سالمندان، رئيس سالهاي دور انستيتو پاستور ايران و همدم اين روزهاي تنهايي و بي نفسي روي تخت خوابيده... نبضش را كه در دست مي گيرم، نفسهاي به شماره افتاده اش را كه مي شمرم... حس مي كنم تنها كسي است كه امروز دلم مي خواهد بگويمش: "روزت مبارك استاد!"
عصر!
دمي كه عاشقانه ترين بوسۀ دنيا، خواهرانه ترين مي شود... تولدت مبارك!
شب!
آرامترين باش ناتانائيل!


دوم شهريور
صبح!
خوشگل شده ام !...چشم چپم چنان كوچك شده كه به زور باز مي شود... انگارخرده شيشه دارد!... با چنین چشمک ثابتی سر به زیرترینها را هم از راه به درمي كنم!... صورتم هم از الماس باران يكريزش درخشان مي شود... آنتي هيستامين سر به راهم مي كند!
ظهر!
ماكاروني با گوشت و قارچ و زرشك اساسيترين درمان ماژور دپرشن!
شب!
همۀ رازهايم را مي ريزم توي صندوقچۀ آن سو ترك و همۀ خستگي نگاهم را مي ريزم توي غار امن عميق چشمانت... در آن لحظه فقط کافی بود كه رمز صندوقچه ام را می پرسیدی...

سوم شهريور
صبح!
بيمارستان
ظهر!
بيمارستان
شب!
بيمارستان

چهارم شهريور
صبح!
گفته بودم استاد ! نگران نتیجه بیوپسی مغز استخوانش نبودم... بی امید شدن فروغ چشمانش نگرانم کرده بود.... حساسیت این یکی را بیشتر از نمونه مغز استخوان اعلام کنید لطفا" ...
ظهر!
ببخش كه تمام حجم سنگين خستگيهايم مي ريزد روي حجم سبك روح مهربانت و به خدا كه مي ترسم كه اين حجم بي اندازه وزنۀ سنگين دست و پا گيرت شود...
شب!
کولی شیشه ای مینایی ام! صفای مدام مردم میهمان نواز روحت، دلم را نمک گیر خوش نشین قبیله رنگارنگ پرهیاهوی دوست داشتنیت کرده...


پنجم شهريور
صبح!
انگار همه چيزسر ناسازگاري دارد...هر چند قهر بلد نیستم اما ايالت جدايي طلب بي سرمايه و منبع و معدن و صنعت و اصلا" بي همه چيزي شده ام...
عصر!
شليل و سيب و انگور و كيسه فريزر و ماهي قزل آلا ماحصل تمام عصرم!
شب!
اي جان جانان، اي درد و درمان، اي سخت و آسان، آغاز و پايان...


ششم شهريور
صبح!
امروز خدا رفته بود و نشسته بود توي دل مرد جوان ژوليدۀ تبدار عرق كرده و از پشت چشمانش به من نگاه مي كرد... با لبهايش به من لبخند زد و با من درد دل كرد...پيش خودمان بماند صداي خدا كمي خشدار و گرفته بود...من ديدم كه خدا امروز گريه كرد و من از گريه خدا گريه ام گرفت... من فكر مي كنم كه امروز حال خدا را گرفتم و به او گفتم كه تو خدا نيستي! تو مننگوانسفاليت هرپسي داري و اين تصور خدا گونه ات هذياني بيش نيست!... و او در جواب من گفت كه:" تو بهتر مي داني يا خدا؟!"... و من به او ايمان آوردم... راستي امروزحتي خدا هم روزه نبود!... واي من بايد امروز خدا را دقيق معاينه كنم!...
ظهر!
اورژانس سرريز شده... خدا آرام خوابيده...
شب!
ناتانائيل! مستي و هوشياري را ازهم باز نمي شناسم وقتي شراب سكر آور كلامت که بوی ازلی دارد با آرامش خيالي حضورت در هم مي پيچد... به سقف شبم نقره اي ترين مهتاب را آويختي... شبت تا ابد نوراني...

هفتم شهريور
شايد ادامه داشته باشد...! شايد!

۷ نظر:

نگارنده گفت...

مراقب خودت باش:) خسته ای...:)

ایمان گفت...

گفتم الان ئوباره میریم بلاگ آلبا و باز دوباره:
Insomnia
هممم، نو شدن مبارک!
لحظه ی جادویی هر روز به ما کمک می کند که دگرگون شویم و در پی رویاهایمان برویم

كاوه گفت...

چه شهريور پرطمطراقي!زيبا بود آلبا

اما اساسي غبطه خوردم به اين همه تنوع

و اتفاقات رنگارنگ.

خواب ناز شهريوري ما كه فرو ريخت....

شهريورت زيباتر!

راستي اميدوارم اينبار بجاي كاوه نزنه ناشناس (چشمك)!

مادمازل ايكس! گفت...

بيچاره استاد....يعني انقدر تمكن مالي نداشته پرستار بگيره ونره سالمندان؟؟دنياي بدي داريم.بقول خواهرم بچه سرمايه گذاري بيهوده ييه!!

روزت مبارك..انقدر اينروزها درگيرم كه روز پزشك حتا به اقوامو دوستانمم زنگ نزدم فراموش كردم.معذرت ميخوام ازت...باارزوي بهترينها عزيزم..

سلمان گفت...

وای... یعنی امسال آلرژی باید از 2 شهریور شروع بشه؟! :-s
من همیشه توی پاییز و بهار مشکل دارم!

irman گفت...

kash mitavanestam az panjare cheshmane to donya ra bebinam....ziba bud

مینا گفت...

سلام آلبا جان. مدتهاست که می خواهم برایت کامنت بگذارم اما صفحه جدیدت مجالی برایم نمی گذاشت و با can not found ضربه فنی ام می کرد.
صفحه جدیدت مبارک عزیزم.
روز پزشک هم که مدتی است از آن گذشته بر دوست عزیز پزشکم مبارک.
دوستت دارم، خیلی زیاد
بوس