دوستي به من گفته بود که کوچکترينها را بزرگ مي کنم و بزرگ مي کنم تا بشود "اکبرالعالمين"... دوستي به من گفته بود که کوتاهترينها را کش مي دهم و کش مي دهم و تعميم مي دهم تا آنجا که برسد به "هم فيها خالدون"... دوستي برايم ازفايده ها و لذتهاي "صمٌ بکمٌ عميٌ ، فهم لايعقلون" گفته بود... دوستم امروز به اندازه يک قاره از من دور است و اينجا نيست تا برايش بگويم که چقدر اين روزها حرفهايش برايم مهم شده و چقدر در تلاشم تا بزرگ نکنم و کش ندهم و گنگ شوم و کر و چشم بسته اما انگار نمي شود و باز ياد حرف همان دوست ميافتم که هميشه مي گفت:
* !"Having no pretention to begin with"...
و من نمي دانم که تعابير عربيش را آويزه گوش کنم يا مثلهاي اينگليشش را!... به حرفهاي دوستم فکر ميکنم و تيغه ء چاقو را بر گلوي سخت هويج محکمتر فرو مي کنم ودر مثله کردن پيکر نارنجيش نهايت ظرافت را خرج مي کنم... در اين بين ناگهان انگار که اساسيترين رکن هستي به يادم بيايد چاقو را رها مي کنم و محتويات طلايي ماهيتابه را به هم مي زنم... بوي پياز داغ که ميپيچد حالم از اين همه روزمرگي زنانه به هم مي خورد... گويي که يکي محتويات روحم رابه هم مي زند و روحم در روغن سوزان انديشه هاي باطل و ناباطل غلت مي خورد و طلايي مي شود و کم کم سياه مي شود و آتش مي گيرد و مي سوزد... و من ذوب مي شوم و آب مي شوم و جاري مي شوم و ميريزم در درياي سخاوتمند بي مانند آغوشش تا يادم بماند تا يادش بماند که جاي همه آنها که خون گرمشان آغوشي جز بستر سرد خيابانهاي درد و عصيان نيافت، بايد شيدا باشم ... و به قدر تمام آنها که در کوچه هاي قرار عاشقي مشامشان جاي عطر بوسه از بوي باروت پر شد بايد عاشق بمانم ...
*: خر ما از کرّگي دم نداشت!
* !"Having no pretention to begin with"...
و من نمي دانم که تعابير عربيش را آويزه گوش کنم يا مثلهاي اينگليشش را!... به حرفهاي دوستم فکر ميکنم و تيغه ء چاقو را بر گلوي سخت هويج محکمتر فرو مي کنم ودر مثله کردن پيکر نارنجيش نهايت ظرافت را خرج مي کنم... در اين بين ناگهان انگار که اساسيترين رکن هستي به يادم بيايد چاقو را رها مي کنم و محتويات طلايي ماهيتابه را به هم مي زنم... بوي پياز داغ که ميپيچد حالم از اين همه روزمرگي زنانه به هم مي خورد... گويي که يکي محتويات روحم رابه هم مي زند و روحم در روغن سوزان انديشه هاي باطل و ناباطل غلت مي خورد و طلايي مي شود و کم کم سياه مي شود و آتش مي گيرد و مي سوزد... و من ذوب مي شوم و آب مي شوم و جاري مي شوم و ميريزم در درياي سخاوتمند بي مانند آغوشش تا يادم بماند تا يادش بماند که جاي همه آنها که خون گرمشان آغوشي جز بستر سرد خيابانهاي درد و عصيان نيافت، بايد شيدا باشم ... و به قدر تمام آنها که در کوچه هاي قرار عاشقي مشامشان جاي عطر بوسه از بوي باروت پر شد بايد عاشق بمانم ...
*: خر ما از کرّگي دم نداشت!

۶ نظر:
سلام
خوش برگشتي آلباي عزيز.
رسيدن به خير...حالا مرور خودت يا مرور او؟!
سلام آلبای عزیز
واقعا خوشحالم که دوباره میبینمت
با اجازه ت لینکت رو اصلاح کردم
به زودی منم از بلاگفا به بلاگر مهاجرت میکنم. البته بلاگفا رو هم نگه میدارم
اون پی نوشتی که گذاشتی یعنی اینکه غذات سوخت؟
:)
هی باید گفت و شنید : درست میشود !
خوشحالم که باز مینویسی آلبای دل شیشه ای . به یادت می افتم همیشه . چه خوب که باز میشود تو را خواند .
خوشحالم دوباره می نویسید ....
ارسال یک نظر