صدای تاپ تاپ پر هیجان ضربان قلب کوچولویت که پیچید توی فضای بسته و غمگین چهاردیواری خاکستری، انگار که گوشه گوشه اتاق پر شد از خروار خروار طراوت و نشاط و زندگی... و من از میان این تاپ تاپ بی وقفه و پرشتاب یک دنیا انتظار و هیجان و امید شنیدم... یک دنیا سوال از دنیایی که چیستی و هستیش معمای شیرینت شده و برای ورود و دیده شدن در آن هی بزرگ و بزرگتر می شوی... صدای تاپ تاپ محکم قلب کوچکت به من گفت که خانه گرم و نرم این روزهایت دارد برایت هی تنگتر و تاریکتر می شود و هوای جولان دادن در عرصه ای بازتر به سرت زده...
کوچولوی لوبیایی! در آن لحظه چقدر حرف داشتم که برایت بزنم... دلم نمی خواست توی ذوقت بخورد... دلم نمی خواست امید و انتظار تاپ تاپ قلبت را ناامید کنم... ولی حق تو بود که بدانی... حق تو بود که معمای شیرین دنیایی که مهیای ورود به آن می شوی برایت باز و بازتر شود... دلم نمی خواست برایت بگویم، اما عسلک! باید بدانی که اینجا خیلی تنگتر و تاریکتر و اختناق آورتر از آن است که در پندار ذاتی توست آنقدر تنگ و کوچک که روحهای بزرگ در آن جا نمی گیرد... دلم نمی خواست برایت بگویم اما قدر فضای آرام و امن و پرمهرت را بدان که اینجا امان و آرامش سخت دور و نایاب است...
نازنین ِ کوچولو کاش می شد که گوشهای لطیف و ظریفت تنها و تنها پر شود از آهنگ دلنواز قصه های شیرین خوش عاقبت مادربزرگ و هیچ گاه صدای شوم آژیر و توپ و تانک و بمب و انفجار را تجربه نکند... کاش می شد، دنیایی که انتظارش را می کشی آنقدر پاک می بود که دروغ حدیث اول داستانهایش نمی شد و دفاع از اعتقاد تاوانی چنین سنگین نمی داشت...
آخ کوچولوی بی خبر! چقدر دریچه ها هست که باید به روی دیدگان زیبایت باز شود و چقدر هشدارها هست که باید آویزه گوشهای لطیفت گردد... وای که اگر دختر باشی مدام باید در پی اثبات حقانیت فکرت، توانت و حتی وجودت تقلا کنی و خم به ابرو نیاوری... اگر دختر باشی چقدر باید دنبال کنی این کلاف پر پیچ و خم عاشقی را و آخرش برسی به گره کوری که کار بازشدنش از دست و دندان گذشته... و اگر پسر باشی نباید هیچ وقت فراموشت شود که احساسات تو تابع جنسیت توست!...اگر پسر باشی در بازیهای کودکانه ات هم باید لباس رزم بپوشی و دغدغه غالب ذهنت شکست دشمن خیالی باشد و سنگینی کوله بار مردانگی را همیشه بر شانه هایت تحمل کنی...
کوچولوی منتظر! این روزها دور و اطراف ما خبرهای تازه ای است... موجهای رنگارنگ از این سو به آن سو کشیده می شود و عده ای گرم موج سواری روی آبهای گل آلود هستند و ماهی می گیرند و ماهی می گیرند... ما هم این روزها خیره به افقی ناپیدا سوار موج سبز شده ایم اما شاید بیشتر برای فرار از موجهای دروغ و ریا و فریبکاری... عسلک! همان جا بمان! بگذار در رویاهایت این دنیا را سرشار از رنگهای ناب و خالص آزادی و رهایی ببینی... بگذار در همان محیط کوچک و مرطوب و گرم گوشهایت خواب نجواهای آرام و عاشقانه آسمانی ببینند... همان جا بمان عزیز کوچولو... به خدا که آنجا آزادتر و آرامتر و در امانتری...
سونو کیت* را از روی شکم مادرت بر می دارم، تاپ تاپ امیدوار قلب کوچکت را دیگر نمی شنوم و باز حجم خاکستری اندوه اتاق به سویم هجوم می آورد... نمی دانم حرفهایم را شنیدی یا نه؟!... به چشمهای بی قرار مادرت نگاه می کنم... یک راه دیگر هم هست برای هدیه کردن آزادی به تو... چشمانم را بر هم می گذارم شک ندارم که مادرت هم راضی ِ راضی خواهد بود...از ته ته ته دلم از خدا می خواهم تا بهشتی را که قرار است فردا زیر پای مادرت پهن کند، به زمین بیاورد و تقدیم کند به تو... به تو و همه کوچولوهای بیگناه دنیا...
*: سونوکیت: ابزاری برای ارزیابی و شنیدن ضربان قلب جنین از روی شکم مادر
کوچولوی لوبیایی! در آن لحظه چقدر حرف داشتم که برایت بزنم... دلم نمی خواست توی ذوقت بخورد... دلم نمی خواست امید و انتظار تاپ تاپ قلبت را ناامید کنم... ولی حق تو بود که بدانی... حق تو بود که معمای شیرین دنیایی که مهیای ورود به آن می شوی برایت باز و بازتر شود... دلم نمی خواست برایت بگویم، اما عسلک! باید بدانی که اینجا خیلی تنگتر و تاریکتر و اختناق آورتر از آن است که در پندار ذاتی توست آنقدر تنگ و کوچک که روحهای بزرگ در آن جا نمی گیرد... دلم نمی خواست برایت بگویم اما قدر فضای آرام و امن و پرمهرت را بدان که اینجا امان و آرامش سخت دور و نایاب است...
نازنین ِ کوچولو کاش می شد که گوشهای لطیف و ظریفت تنها و تنها پر شود از آهنگ دلنواز قصه های شیرین خوش عاقبت مادربزرگ و هیچ گاه صدای شوم آژیر و توپ و تانک و بمب و انفجار را تجربه نکند... کاش می شد، دنیایی که انتظارش را می کشی آنقدر پاک می بود که دروغ حدیث اول داستانهایش نمی شد و دفاع از اعتقاد تاوانی چنین سنگین نمی داشت...
آخ کوچولوی بی خبر! چقدر دریچه ها هست که باید به روی دیدگان زیبایت باز شود و چقدر هشدارها هست که باید آویزه گوشهای لطیفت گردد... وای که اگر دختر باشی مدام باید در پی اثبات حقانیت فکرت، توانت و حتی وجودت تقلا کنی و خم به ابرو نیاوری... اگر دختر باشی چقدر باید دنبال کنی این کلاف پر پیچ و خم عاشقی را و آخرش برسی به گره کوری که کار بازشدنش از دست و دندان گذشته... و اگر پسر باشی نباید هیچ وقت فراموشت شود که احساسات تو تابع جنسیت توست!...اگر پسر باشی در بازیهای کودکانه ات هم باید لباس رزم بپوشی و دغدغه غالب ذهنت شکست دشمن خیالی باشد و سنگینی کوله بار مردانگی را همیشه بر شانه هایت تحمل کنی...
کوچولوی منتظر! این روزها دور و اطراف ما خبرهای تازه ای است... موجهای رنگارنگ از این سو به آن سو کشیده می شود و عده ای گرم موج سواری روی آبهای گل آلود هستند و ماهی می گیرند و ماهی می گیرند... ما هم این روزها خیره به افقی ناپیدا سوار موج سبز شده ایم اما شاید بیشتر برای فرار از موجهای دروغ و ریا و فریبکاری... عسلک! همان جا بمان! بگذار در رویاهایت این دنیا را سرشار از رنگهای ناب و خالص آزادی و رهایی ببینی... بگذار در همان محیط کوچک و مرطوب و گرم گوشهایت خواب نجواهای آرام و عاشقانه آسمانی ببینند... همان جا بمان عزیز کوچولو... به خدا که آنجا آزادتر و آرامتر و در امانتری...
سونو کیت* را از روی شکم مادرت بر می دارم، تاپ تاپ امیدوار قلب کوچکت را دیگر نمی شنوم و باز حجم خاکستری اندوه اتاق به سویم هجوم می آورد... نمی دانم حرفهایم را شنیدی یا نه؟!... به چشمهای بی قرار مادرت نگاه می کنم... یک راه دیگر هم هست برای هدیه کردن آزادی به تو... چشمانم را بر هم می گذارم شک ندارم که مادرت هم راضی ِ راضی خواهد بود...از ته ته ته دلم از خدا می خواهم تا بهشتی را که قرار است فردا زیر پای مادرت پهن کند، به زمین بیاورد و تقدیم کند به تو... به تو و همه کوچولوهای بیگناه دنیا...
*: سونوکیت: ابزاری برای ارزیابی و شنیدن ضربان قلب جنین از روی شکم مادر

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر