۹/۰۴/۱۳۸۸

پارو می زنیم....!

شروع کردن اصولا" کار سختی است... یک جورهایی مثل پارو زدن شاید! که برای من همیشه سخت بوده...یعنی این هماهنگی بین دستها و جریان آب و درست رفتن مسیرخودش کلی مهارت می خواهد و قدرت که من ندارم!... این شروع کردن هم همان است یعنی هی پارو می زنی وپارو می زنی و بعد میبینی بی آنکه ذره ای جلو رفته باشی فقط بی نتیجه دور خودت چرخیده ای... خلاصه شروع کردن اصولا" کار سختی است، خصوصا" وقتی بخواهی خاطره بازی کنی و بعد وصلش کنی به امروز و بکشانیش تا فردا که حاصلش می شود میان این سه وادی تاب خوردن و چرخیدن... عادتمان شده بود که چهارشنبه ها دور هم جمع شویم... معمولا" هفته در میان و گاه کمی بیشتر... شش نفر که پای ثابت همیشه بودیم و گاه گاهی یکی دو نفر دیگر هم به جمعمان اضافه می شد... اول که یک شام عجیب و غریب اختراعی می خوردیم و حین شام آنقدر چرت و پرت به هم می بافتیم که در عمق آنهمه پوچی غرق می شدیم و بعد از شام مطابق معمول بحثهای جدی سیاسی و فلسفی از سر شکم سیری کمی مشغولمان می کرد... تا می رسیدیم به گل یا پوچ و دخترا با دخترا و پسرا با پسرا و کُری های فمینیستی و منیستی! که در میان هیاهوی سرخوشانه مان برنده و بازنده گم می شد و بالاخره یکی از آن میان به بهانه ای بازی را به هم می زد و گیممان ا ُور می شد و با چند کارت ناقابل قصد بلوف زدن می کردیم و محک صداقت چشمان رسواگر... تا آنجا که بی خیال می شدیم و باز می رفتیم تا مغرورانه حکمروایی کنیم و بِبُریم و بدوزیم تا شاید کُتی برای حریف پرمدعا شود!... و گاه هم هی جمع می زدیم و کم می کردیم تا به زور هم که شده نزدیک شویم به بیست و یک و در حالی که چشمانمان برق می زند بگوییم:" برو واسه خودت!"... و بعد راهی می شدیم زیرا که اگر حریف بازنده همان نیمه شب از فلان آبمیوه فروشی میهمانمان نمی کرد سپیده سر نمی زد... بعد از بازگشت تازه یادمان می آمد مقادیری دلهره کم داریم و هوس فیلم ترسناک دیدن به سرمان می زد که یکی عشق زامبی داشت و دیگری خراب روح و جن و پری بود... و بعد یکی یکی پای فیلم خوابمان می برد و آنکه بیدار مانده بود میان یکی از صحنه های فجیع فیلم از شدت وحشت و هراس با داد و فریاد بقیه را بیدار می کرد... و این داستان ادامه داشت تا خود صبح که غالبا" از کلاسهایمان غیبت می خوردیم و یا با چشمان قرمز خواب آلود و سردرد ناشی از خوشی بیهوده شب گذشته سر کلاس چرت می زدیم و خمیازه می کشیدیم...
امروز شاید فقط چند سال ناقابل از آن شبهای سرخوشی مبتذل دوست داشتنی گذشته باشد، اما ما چند نفر انگار تفاوت قابلی کرده ایم... هفته در میان که نه ولی دو ماهی یک بار ، شاید هم کمی بیشتر دور هم جمع می شویم... یک یا دو کوچولوی دلبر مامانی به جمع ما اضافه شده که صد البته شاممان را شیرینتر میکنند اما دیگر از شام اختراعی من دراوردی خوشمزه خبری نیست... یا رستوران می رویم و یا یک شام معمولی تکراری می خوریم... بحثهای جدی بعد از شاممان هر چند پخته تر شده اما بوی احتیاط و محافظه کاری می دهد و جای هیجان و هدفمندی دیروز را یاس و بی تفاوتی گرفته... گل یا پوچ که دیگر اصلا" بازی نمی کنیم... به جای آن معمولا" دوستم مدت طولانی در مورد اینکه کودک نازنینش چه خوب و زودتر از موعد جیشش را اعلام می کند داد سخن می دهد و همسرش از ما می خواهد تا سکوت اختیار کنیم و به طرز بیان شیرین "جیش دارم"! دختر کوچولویش گوش فرا دهیم... بازی را هم که شروع می کنیم یا موبایلها مدام زنگ می خورد و قرارهای کاری روز بعد و روزهای بعد عقب و جلو می شود... یا بچه گریه می کند... یا آن یکی با شیرین زبانی دلش می خواهد بازی کند ووسط بازی یک دسته کارت می کشد و رو می کند و این بار بدین طریق گیممان اُور می شود... بی هیچ بلوفی و بی هیچ حکمفرمایی و بی آنکه حساب و کتابمان به بیست و یک برسد "می رویم برای خودمان"!... اگر فرصتی برای فیلم دیدن دست دهد خب چون ما آدمهای فرهیخته ای هستیم! دیگر به زامبی و ارّه و جن و پری کاری نداریم! و برازنده تر است که از ژانر معناگرا فیلمی ببینیم و برای هر صحنه اش کلی اظهار فضل کنیم... هر چند که غالبا" چون دیروقت است و فردا صبح باید به موقع سرکارمان برسیم، فیلم و تحلیل آن را موکول به شب نیامدنی بعدی می کنیم...
مقایسه بهتر و بدتر شبهای بی خیال دیروز و هم صحبتی تقلیدی امروز ومیهمانیهای نمی دانم چه طور فردا را نمی دانم... فقط این را فهمیده ام که مثل توپی که روی تپهء سراشیبی غلطان است و اختیار ِ انتخاب سکون و حرکت و تغییر جهت ندارد در حال غلطیدن و رفتن هستیم و شاخه های درخت روی تپه برایمان دست تکان می دهند... هر چهارشنبه که می شود من به یاد دیوانه بازیهای آن شبها می افتم و برای هفتهء بعد یک برنامه ریزی جانانه می کنم... گفتم که شروع کردن کار سختی است... مثل پارو زدن شاید!... ولی الان فکر می کنم که تمام کردن از آن سخت تر است!

۸/۲۷/۱۳۸۸

نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم...

گفته بودند دوباره امشب شهاب باران مي شود... گفته بودند دوباره امشب آسمان دست و دلباز شده و بذل و بخشش مي كند و من از زير سقف آسمان مي آيم... ساعتي گذشت و من خيره ماندم به آسمان... خيره ماندم به آسمان وهي دام پهن كردم و دانه ريختم و منتظر ماندم شايد بخت ياري كند و شهابهاي گريز پاي اسير دام آرزوهايم شوند وفريب خورده ء شكارچي چشمانم گردند... و هزار رويا بافتم با رشته آرزوهايم و مُردم در ترديد انتخاب براي طلب خواستني ها... در اين گير و دارمحو تماشاي ستارگاني شدم كه از كودكي هر كدام برايم نشان عزيزاني بودند كه به تناسب دوست داشتنم در نظرم پرفروغ و كم فروغ مي شدند و هنوز فارغ از صورتهاي فلكي و شرايط رصدي چشمان منتظرم آسمان را در جستجويشان مي كاويد تا چارهء دل تنگم شود... و عجبا كه كارساز بود و من باز ديدم كه ستاره پدرم چگونه هنوز مي درخشد و جلوه گري مي كند و فهميدم كه چه گزاف بود حرف آناني كه مي گفتند ستاره هر كسي كه برود خاموش مي شود و تاريك و بر زمين مي افتد و انگار باورشان نبود آنچه مي افتد آرزوهايي است كه از آسمان كبود دلهايمان را نشانه مي رود... و آنچه به سوي آسمان مي رود ستاره اي مي شود با فروغ ابدي كه درخشش در يادها جاودان مي ماند... خيره ماندم به آسمان و دنباله دار رشتهء تمام نشدني روياهايم شدم... گيرم كه اين مسيرو اين روياي كودكانه بنيان علم نجوم را بر باد دهد، مهم بنيان دل من است كه علم نمي شناسد و منطق نمي داند!... دو شهاب غافلگيرم كردند فرصتم ندادند تا آرزو كنم... سومي كه رسيد بي هيچ مجالي براي حساب و كتاب فقط آنچه از دلم گذشت را خواستم و در آن دم ، در زير آن بارش زيباي نامرئي ... زير سقف آسمان كبود كه بلندتر از هميشه جلوه مي نمود...از خدايي كه آنجا چشم در چشمم دوخته و دست در دستم نهاده بود... براي تو خوشي خواستم و خوشبختي و نهايت هر آنچه از خوبي و زيبايي است... فقط براي تو ناتانائيل پيدا و ناپيداي هميشه ام...

۸/۲۲/۱۳۸۸

So So Friday

خیلی کوچولو و ناز و مامانی! که بودم، پسرخاله ام به من گفته بود : " تو رو یک لک لک در حالی که توی یک بقچه پیچیده شده بودی، به نوکش گرفته و از سرزمینهای دور آورده گذاشته روی پشت بام خونهء مامان و بابات!!... و وقتی پاییز بیاد بر می گرده و دوباره تو رو بر می داره و می بره یک جای گرم"... و من با گریه ازش می پرسیدم :" وقتی هوا گرم بشه منو دوباره بر می گردونه؟... آخه من دلم برای مامان و بابام تنگ میشه!"...

مامان لک لک عزیزم! یادت باشه که الان سالها گذشته و و هوا هی سرد و گرم شده و تو هیچ وقت نیومدی و من هر پاییز به انتظارت زل زدم به آسمون... هر چند من دیگه خیلی سنگینم و بلند کردنم برات خیلی سخته... اما امسال دیگه بیا که من خیلی سردمه و بدجور مشتاق دیدارمامان لک لک گمشدهء سالهای دورم هستم... اما گفته باشم هنوز شرطم سرجاشه ، وقتی هوا گرم شد باید برگردونیم همین جا که من خیلی زود دلتنگ میشم...

------------------------------------------------------

وبلاگ که می نویسی، همین طور که داری راه می روی... خرید می کنی... کتاب می خوانی ... غذا می خوری... برای خودت سوت می زنی!... اصلا" خواب می بینی... هر حس تازه ای که در وجودت جاری می شود ... هر تلنگر کوچکی که بیدارت می کند... با خودت می گویی : یادم باشد که بنویسمش ... یادم باشد که ثبتش کنم و زنده اش نگه دارم... یادم باشد که یادم بماند... و بعد چند روز که می گذرد، و می آیی که بنویسی، می بینی که تمام آن حسهای خوب پر کشیده اند... جای تمام آن تلنگرها بی حس شده و اثری نمانده و تو هیچ سندی برای ثبت کردن نداری... اینها را گفتم تا بهانه ای شود برای ثبت امروز تا یادم بماند که یک جمعهء معمولی در بیمارستان هنوز به غروب نرسیده می تواند خواستنی باشد با رانندگیش در خیابانهای خلوت سامان گرفته ازسرگردانی مردمان به خواب صبح جمعه فرو رفته... با لبخند باغبان کوتاه قد بیمارستان که انبوه نارنجی برگها را جارو می کند، به من که از قصد راهم را کج می کنم تا تعداد بیشتری برگ زیر پایم خش خش بلندتری ایجاد کند... با تحویل گرفتن یک اورژانس بعد از مدتها خلوت و کل کل کردن با پدری که هراسان می گوید:" خانوم دکتر به دادم برسید فکر کنم پسرم انفلوانزای ع (عین)! گرفته!" ... با اعلان مضحک روی برد در مورد "کارگاه آموزشی یک روزهء عزت نفس"! و تصور توانایی معجزه وار اساتید در بنیان نهادن یک روزهء عزت نفس برای یک عمر!... با خوابالودگیش و هوس خوابیدن تا آخر تمام سالهای نیامده... با غم نهفته اش در فواصل همین شادمانیهای گذرا... با نشستنش اینجا و نوشتن و چای و کلوچه خوردن... با انتظار غروب دلگیرش را کشیدن...





باید نامت را عوض کنم ناتانائیل!... پس تا هنوز هستی بگذار بگویمت که تو خوبی ناتانائیل... که دوستت دارم ناتانائیل... که پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز دلگیر است ناتانائیل... که راه دلگیر نفسگیر است ناتانائیل... باید نامت را عوض کنم ناتانائیل...

۸/۱۵/۱۳۸۸

حكم

مدتي كه نمي نويسي همه چيز از دستت در مي رود!... تو مي ماني و انبوهي كلمه و حرف و معنا و يك دنيا دلتنگي و احساس و مثل هميشه مقادير كمتري منطق و تعقل كه در اين روزهاي ننوشتن به نوبت و گاه بي نوبت به تو هجوم آورده اند و در ذهنت تلنبار شده اند و به هم پيچيده اند و در هم فرو رفته اند... آنقدر كه هر روز كه بيدار مي شوي حس مي كني چيزي دارد به ديواره جمجمه ات بدجور فشار مي آورد و سر كلاس پيشانيت را مي گيري مبادا كه ناگهان اين موج خروشان ديواره سد را بشكند و سيل اين افكارنافرم خرابيها به بار آورد و آبرويت را بر باد دهد!... بگذريم از كلمه هايي كه گم شد در ميان بخار چاي و حل شد در تلخي قهوه و محو شد ميان بوق ماشينهاي پر شتاب و جا ماند ميان نتهاي پرآرامش موسيقي و جاري شد درجويبار روياهاي شيرين شبهاي خستگي... و وقتي درجنگل انبوه روزمرگيها كمين مي گيري براي صيد يك لحظه كوچك تنهايي و عاقبت به دام مي اندازيش و مي نشيني رو به روي اين صفحه سفيد، مي ماني كه چه بنويسي و از چه حرف بزني و كدام را فرياد كني... تو بگو!... مي دانم كه نمي خواهي باز برايت از كاستيها بگويم و از بوي بيمارستان و پاندمي آنفلوانزا و مرگهاي نابهنگام پنهان شده پشت آمارهاي پرطمطراق دروغين... مي دانم كه برايت جذابيتي ندارد حديث بي حاصل هدف گمشده و حس غالب سردرگمي و نقشهء فرار... و مي دانم كه تكراري تر از قصهء هميشگي فقروناداري و ناچاري و تقابل درد و بي دردي وجود ندارد... توپشت دستم بنشين و بگواز ميان اين دستهء بي نظم جورواجور بُر خوردهء افكار كدام برگ را بازي كنم؟... بوي خاك باران خورده كه بيايد دلم مي خواهد هي خشت بزنم و خشت بزنم و ديوار گلي خيال را بي خيال از هر فروريختني به آسمان برسانم... سه دايره سياهِ خاج برايم چشمان نافذ تو را تداعي مي كند و تلاقي آنها را با پيشانيم... ولي از سرباز نگو كه دوباره باتوم به دست گرفته و باز در كوچه هاي انتقام ردّ ِ بي بي هاي عاشق بيگناه را مي زند كه پشت ده لوي خشت سنگر گرفته اند... انگار اين صفحه سياه شد و من هنوز نمي دانم كه حكم چه بود و چه هست و چه خواهد شد... من ماندم و انبوه كلمه و حرف نگفته... من ماندم و آس دلي كه هنوز رو نكرده ام...

۷/۲۴/۱۳۸۸

اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم...

هشت ، نه سالم كه بود، شايد كمي بيشتر يا كمتر! كارتوني بود كه تصوير مبهمي از آن به ياد دارم... فقط يكي از صحنه هاي آن در ذهنم به طرز فراموش نشدني حك شده و خيلي دوستش دارم... يك سگ و گربهء خيلي كوچولو بودند كه بنا به نرخ روز! گاه باهم دوست و گاه دشمن بودند... توي همين صحنهء دوست داشتني هوا ابري و باراني بود و آسمان رعد و برقهاي وحشتناك و بلندي مي زد... و اين سگ و گربه به شدت وحشت زده بودند و بعد از هر رعد و برق مي رفتند و گوشه اي قايم مي شدند... بعد از مدتي يادم نيست سگ يا گربه كه ديگر طاقتش طاق شده بود به ديگري گفت: "بيا باهم بترسيم!"... و بعد از آن هر رعدي كه شنيده مي شد اين دو به آسمان نگاه مي كردند و مي پريدند در آغوش هم و باهم فرياد مي كشيدند و مي لرزيدند و به عبارتي باهم مي ترسيدند...
اين روزها بدجور اين صحنه جلوي چشمانم رژه مي رود... و هي مزه مزه مي كنم و هي كيف مي كنم از طعم آغوشي همراه براي باهم ترسيدن... كه انگار تمام ترست مي ريزد و گم مي شود و شايد حل مي شود در فضاي امن ميان دو آغوش و تو ديگر بلندترين رعدها را هم تاب مي اوري و بر بي امانترين طوفانها غالب مي شوي... و من هي فكر مي كنم به اين روزها كه چقدر فراموشمان شده باهم بترسيم... چقدرگم كرده ايم آغوشهاي منتظررا براي پريدن و چسبيدن و باهم ترسيدن و لرزيدن... انگار باورمان نيست كه اين روزها، روزهاي ننوشتن... روزهاي هبوط و سقوط... روزهاي اختناق و دروغ... روزهاي بي اعتمادي... روزهاي بي آيين...روزهاي كلاغها با خبرهاي بد... روزهاي "بايد كاري كردن"... چقدر به سان گربهء كوچولوي وحشتزدهء كارتون بچگي ها نياز داريم به آغوشي براي باهم ترسيدن تا درامنيت گرمش فراموش كنيم ترس را و اصلا" شايد آن وقت خدا را چه ديدي! باهم نترسيديم!....
صداي رعد مي آيد و من مي ترسم!... كاري ندارم كه دوست بوديم يا دشمن... اگر تو هم صداي رعد را مي شنوي ، اگر اين ترس مشترك را حس كرده اي... مي آيي باهم بترسيم؟

۷/۲۱/۱۳۸۸

دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سالهای پولک و لک لک که مادربزرگ کلام تو را واسطه می گرفت برای قرار بیقراریهای کودکانه ام، وصل می شد به سالهای آتش و دود و خون که پدر با نوای صلح تو آرامم می کرد و از من مژدگانی پیروزی می خواست... و می رفت و می رفت تا می رسید به سالهای رویای مهتاب و خیال ستاره که بازتعبیر بی بدیل تو دستگیرم بود و حواله کارم را به دولت می انداخت... تا رسیدیم به نوبت عاشقی و دیگر دنیایم با نجوای آتشینت می گداخت و لبریز می شد و من می شدم رندبلاکش و تو می شدی هم دعوی و هم مدّعی عاشقیّت ِ مدامم... تا رسید به امروز و دیروز و دیشب و همین امشب که دیگر فهمیده ام نام تو در تمام آبهای روان جاریست و به نسیم و ابر و آسمان پیوند خورده و تو خود جان جانی و "جان بی جمال جانان میل جهان ندارد"...
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
*به بهانهء بیست مهر که بزرگداشت حافظ بود

۷/۱۶/۱۳۸۸

ملاقات با بانوي سالخورده!

نمي دانم اين چه سري است كه من از قدرت جاذبه بالايي براي سالمندان خصوصا" پيرزنان محترم برخوردارم... تا به حال چندين بيماراز بانوان سالخورده مرا براي پسرانشان خواستگاري كرده اند... معمولا" وقتي صحبتهاي خاصي آغاز مي شود ، مثلا" از مردانگي و مروت پسرانشان داد سخن مي دهند، من شروع مي كنم به بازي كردن با حلقه ام، هر چند كه به طور كلي اين عادت هميشگي من است ولي در اين مواقع با شدت و حدت بيشتري اين امر انجام مي گيرد!.. اين طور روايت مي كنند كه بانوان سالخورده معمولا" دختران تپل مپل و سفيد و چشم آبي را براي پسران برومندشان نشان مي كنند و من كه از تمام اين صفات فضيله مبرا مي باشم نمي دانم اينجا چه كار مي كنم!... دروغ چرا! اوايل از اين پيشنهادات مشعوف مي شدم و فكر مي كردم اين سر پيري هنوز انگار مي شود خودم را جاي دختران دم بخت جا بزنم!(با يك قياس مع الفارق! ياد كتاب "هويت" ميلان كوندرا افتادم!)... اما تازگي اين موضوع روي اعصابم با تحكم قدم مي زند... غرض از نوشتن اين اراجيف اتفاقي بود كه همين نيم ساعت پيش افتاد و در عين ديوانه كردن كلي به خنده ام انداخت...
يكي از بيماران پيرزن تپل بامزه اي است كه از يك هفته پيش اينجا بستري شده... و بنده خدا مبتلا به آلزايمر پيشرفته هم هست... ايشان همان روز اول شروع كرد به تعريف و تمجيد از گل پسرش كه به قول خودش قهرمان "اندام زيبا"! بودن (زيبايي اندام احتمالا") هم يكي از كمالات بيشمارش مي باشد... و خلاصه بازي با حلقه وپاسخ هميشگي: " مادر جون! من خيلي وقته ازدواج كردم" تكرار شد... روز بعد كه ديگر اين قضيه كان لم يكن! تلقي مي شد، وقتي سر تختش رفتم دوباره اين تعاريف و داستان خواستگاري واصرار و انكار در كمال تعجب پيش كشيده شد... كه من تازه يادم آمد اين طفلكي آلزايمرش اساسي است!و همه چيز را فراموش مي كند!... و خلاصه اگر دروغ نگفته باشم اين ماجرا هر روز كه نه ولي لااقل سه دفعهء ديگر هم در همين يك هفته تكرار شد و ديگر كلّ بخش براي من دست گرفته بودند... قبل از اينكه شروع به نوشتن اين پست بكنم، پرستار بخش زنگ زد كه همين بيمار تنگي نفس و درد سينه دارد، بالاي سرش كه رفتم هن هن كنان و با همان نفس گرفته و زير اكسيژن دوباره به من گفت:" خانوم دكترمن پام لب گوره! بيا و عروس من شو! پسرم به مولا خيلي مَرده!" و بعد انگشتر عقيقش را درآورد و به زور توي يكي از انگشتان من كرد!... من نمي دانستم بايد گريه كنم يا بخندم!... حالش خوب نبود من هم حوصله نداشتم براي صدمين بار توضيح دهم... انگشتر را گرفتم و آمدم توي اتاق و شروع كردم به نوشتن!... براي همسرم هم اس ام اس زدم كه: " بيدار شو! من همين چند دقيقه پيش نامزد پسر تخت 11 شدم!!"... D:

۷/۱۲/۱۳۸۸

طوفان شن...

گير كرده ام... ميان هزار هزار امروز... اسير هزار هزار ديروز... و بيقرار هزار هزار فردا...
و انگار چيزي را مي خواهم كه خواستني نيست... يعني داشتني نيست و من نمي خواهم داشته باشمش ... فقط مي خواهم كه بخواهمش!... چونان كرگدني كه مي خواهد پروانه باشد و عاشق شاخش است!
شن ريزه هاي زمان از لاي انگشتانم پايين مي ريزد و من زل مي زنم به ذرات كوچك و روان هزار هزار امروزم كه از ميان مشتم مي ريزد روي دانه هاي تلنبار شدهء هزار هزار ديروز و فكر مي كنم به شن ريزه هاي هزار هزار فردا كه فقط انتظار مي كشند تا پايين بريزند و جزئي از تپهء شني زمان شوند...انگار نه انگار كه كسي اينجا اسير و بي قرارشان شده... و اين گونه است كه با خاطرهء شنهاي ديروز ، دانه هاي امروز را لجوجانه در مشت مي فشارم و هر دانه اي كه پايين مي افتد با خودم مي گويم: مي دانستم... پروانهء در آينه پوزخند مي زند و مي پرسد: مي دانستي؟... و كرگدن اين طرفي برايش شانه بالا مي اندازد...

۷/۰۷/۱۳۸۸

خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد؟!

يك وقتهايي هست كه مي نشيني تا بنويسي و تصميم مي گيري كه اين بار آه و ناله نكني و نق نزني و هي از بيمار و بيمارستان و مرگ و درد و سي پي آر هاي ناموفق حرف نزني... از كنايه هاي گلوله اي و رد خونهاي ناشيانه شسته شده بگذري... فراموش كني سرخورگي و بي اميدي جا خوش كرده بر سلول سلول اين طايفه آرزو به دل را... بي خيال دغدغه هاي هميشگي تكراري زندگي شوي... بيايي در سطح و حرفهاي موسوم به "خوب خوب" بزني!... اصلا" بيايي و فكر كني به اين هوا و اين آسمان و اين رقص برگها و اين بازي غروبانه كلاغها و به همه بگويي كه فردا آسمان پايينتر مي آيد و ستاره ها به زمين مي ريزند...از رنگ صورتي لاك دخترك روي تاب تعريف كني... بگويي كه خبر رسيده از فردا همه زنان اين شهر مو هايشان را درحالي كه زير لب آواز مي خوانند در آفتاب شانه خواهند زد... بگويي كه خبر رسيده قانون تولد طور ديگري است كه " جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود"...بگويي كه خبر رسيده تمام دختران ناز پر سوداي يتيم صاحب يك بابالنگ دراز خوش تيپ پولدار مي شوند... بگويي كه خبر رسيده دلهاي نازك همه عاشقان زمين عايق چند لايه خواهد شد... بگويي كه خبر رسيده يونس پيامبردوباره دلتنگ ماهي اقيانوس شده و دل به دريا مي زند... بگويي اين بداههء فوري را در پاسخ هر كه از راه مي رسد كه چقدراز ديدار شما در اين خلوت دلم خوشحالم!... بگويي كه چقدر خوب ِ خوبي و زمين خوب ِ خوب است ... و باور كن كه حالت خوب ِ خوب مي شود وقتي كه بگويي منبع موثق دارم كه خبر رسيده فردا دنيا زيباتر و يكرنگتر مي شود.... مي شود همهء اين خبرها را فرياد كرد به شرط آنكه وقتي از تو پرسيدم خوبي؟ نگفته باشي كه در زندانم!... كه اگر نگفته باشي... كه اگر تو خوب باشي... تلخترين بادامها هم شيرين مي شود ناتانائيل!

۶/۲۹/۱۳۸۸

حرکت انتقالی

صدای جیرجیرکها از ورای توری نازک پنجره آزمایشگاه چشمانم را همراهی می کند برای یافتن کوکسی های کوچک گرم مثبت از میان دایره نورانی میکروسکوپ... سرم نمی دانم با فرکانسی هماهنگ با کدامین خورشید می چرخد و می چرخد و این شب یک ساله تمام نمی شود که نمی شود... آنچه که باید هویدا شود ناز می کند و رخ نمی نماید و من فقط رنگ آبی و بنفش می بینم که تاریک و روشن می گردد و صدای جیرجیرکها که با همان هارمونی بلند می شود و باز آهسته و آرام... با سر انگشتان رنگی شده از فوشین و متیلن بلو سرم را می گیرم تا شاید این حرکت انتقالی برای لحظه ای باز ایستد و من این زمین سنگین چرخنده را متوقف کنم که تلفن زنگ می خورد و پرستار فقط می گوید تخت 24... از ساعاتی پیش وسایل احیاء بر بالینش آماده است... مانیتور قلبش نشانی از زندگی ندارد... همراهش آینه جلوی دهانش گرفته اما بخاری بلند نمی شود!!... لوله گذاری می کنیم و نفس می دهیم... تمام وزنم را می اندازم روی سینه اش و با صدای شکستن هر دنده ای باز مانیتور را نگاه می کنم که خطوطش رسما" دهن کجی می کنند... نیم ساعت ادامه می دهیم که افاقه ای نمی کند و دهان خطوط مانیتور قلبی خسته ازاینهمه دهن کجی صاف صاف می شود... به جای انگشتان رنگیم بر روی سینه بیمار نگاه می کنم و سریع لباسش را رویشان می کشم... خسته ام... کوکسی ها را غرق در رنگ آبی و بنفش زیر میکروسکوپ به امان خدا رها می کنم و می روم شاید بشود چشم بست و فراموش کرد... توی آیینه نگاه می کنم جای انگشتان رنگیم بر روی پیشانیم خود نمایی می کند... یادم می آید که سرم دیگر نمی چرخد... یادم می آید که نا امید از خورشید، زمین را با فشار انگشتانم متوقف کردم... یادم می آید که زمان ایستاد... یادم می آید که سرم دیگر نمی چرخد... و باز جای انگشتان رنگیم بر روی سینه بیمار یادم می آید و زمین که دیگر برای او هم نمی چرخد... یادم می آید از حقارت زمین که بسته به فشار انگشتان آبی رنگینی می چرخد و می ایستد... و زمان که می گذارد و می گذرد... یادم می آید که می شود چشم بست اما نمی شود فراموش کرد


...دلتنگم... این خاک باران خورده زمین هنوز پر از جای پای توست... هنوز همان کودک ناتوانم که در زمین خوردنهایم روی تن خیس خاک دلم دستان پر توان تو را می خواهد برای برخاستن و عطر خاک را بوییدن و مستانه باز دویدن و باز به هوای دستان تو زمین خوردن.....