۸/۱۵/۱۳۸۸

حكم

مدتي كه نمي نويسي همه چيز از دستت در مي رود!... تو مي ماني و انبوهي كلمه و حرف و معنا و يك دنيا دلتنگي و احساس و مثل هميشه مقادير كمتري منطق و تعقل كه در اين روزهاي ننوشتن به نوبت و گاه بي نوبت به تو هجوم آورده اند و در ذهنت تلنبار شده اند و به هم پيچيده اند و در هم فرو رفته اند... آنقدر كه هر روز كه بيدار مي شوي حس مي كني چيزي دارد به ديواره جمجمه ات بدجور فشار مي آورد و سر كلاس پيشانيت را مي گيري مبادا كه ناگهان اين موج خروشان ديواره سد را بشكند و سيل اين افكارنافرم خرابيها به بار آورد و آبرويت را بر باد دهد!... بگذريم از كلمه هايي كه گم شد در ميان بخار چاي و حل شد در تلخي قهوه و محو شد ميان بوق ماشينهاي پر شتاب و جا ماند ميان نتهاي پرآرامش موسيقي و جاري شد درجويبار روياهاي شيرين شبهاي خستگي... و وقتي درجنگل انبوه روزمرگيها كمين مي گيري براي صيد يك لحظه كوچك تنهايي و عاقبت به دام مي اندازيش و مي نشيني رو به روي اين صفحه سفيد، مي ماني كه چه بنويسي و از چه حرف بزني و كدام را فرياد كني... تو بگو!... مي دانم كه نمي خواهي باز برايت از كاستيها بگويم و از بوي بيمارستان و پاندمي آنفلوانزا و مرگهاي نابهنگام پنهان شده پشت آمارهاي پرطمطراق دروغين... مي دانم كه برايت جذابيتي ندارد حديث بي حاصل هدف گمشده و حس غالب سردرگمي و نقشهء فرار... و مي دانم كه تكراري تر از قصهء هميشگي فقروناداري و ناچاري و تقابل درد و بي دردي وجود ندارد... توپشت دستم بنشين و بگواز ميان اين دستهء بي نظم جورواجور بُر خوردهء افكار كدام برگ را بازي كنم؟... بوي خاك باران خورده كه بيايد دلم مي خواهد هي خشت بزنم و خشت بزنم و ديوار گلي خيال را بي خيال از هر فروريختني به آسمان برسانم... سه دايره سياهِ خاج برايم چشمان نافذ تو را تداعي مي كند و تلاقي آنها را با پيشانيم... ولي از سرباز نگو كه دوباره باتوم به دست گرفته و باز در كوچه هاي انتقام ردّ ِ بي بي هاي عاشق بيگناه را مي زند كه پشت ده لوي خشت سنگر گرفته اند... انگار اين صفحه سياه شد و من هنوز نمي دانم كه حكم چه بود و چه هست و چه خواهد شد... من ماندم و انبوه كلمه و حرف نگفته... من ماندم و آس دلي كه هنوز رو نكرده ام...

هیچ نظری موجود نیست: