خیلی کوچولو و ناز و مامانی! که بودم، پسرخاله ام به من گفته بود : " تو رو یک لک لک در حالی که توی یک بقچه پیچیده شده بودی، به نوکش گرفته و از سرزمینهای دور آورده گذاشته روی پشت بام خونهء مامان و بابات!!... و وقتی پاییز بیاد بر می گرده و دوباره تو رو بر می داره و می بره یک جای گرم"... و من با گریه ازش می پرسیدم :" وقتی هوا گرم بشه منو دوباره بر می گردونه؟... آخه من دلم برای مامان و بابام تنگ میشه!"...
مامان لک لک عزیزم! یادت باشه که الان سالها گذشته و و هوا هی سرد و گرم شده و تو هیچ وقت نیومدی و من هر پاییز به انتظارت زل زدم به آسمون... هر چند من دیگه خیلی سنگینم و بلند کردنم برات خیلی سخته... اما امسال دیگه بیا که من خیلی سردمه و بدجور مشتاق دیدارمامان لک لک گمشدهء سالهای دورم هستم... اما گفته باشم هنوز شرطم سرجاشه ، وقتی هوا گرم شد باید برگردونیم همین جا که من خیلی زود دلتنگ میشم...
------------------------------------------------------
وبلاگ که می نویسی، همین طور که داری راه می روی... خرید می کنی... کتاب می خوانی ... غذا می خوری... برای خودت سوت می زنی!... اصلا" خواب می بینی... هر حس تازه ای که در وجودت جاری می شود ... هر تلنگر کوچکی که بیدارت می کند... با خودت می گویی : یادم باشد که بنویسمش ... یادم باشد که ثبتش کنم و زنده اش نگه دارم... یادم باشد که یادم بماند... و بعد چند روز که می گذرد، و می آیی که بنویسی، می بینی که تمام آن حسهای خوب پر کشیده اند... جای تمام آن تلنگرها بی حس شده و اثری نمانده و تو هیچ سندی برای ثبت کردن نداری... اینها را گفتم تا بهانه ای شود برای ثبت امروز تا یادم بماند که یک جمعهء معمولی در بیمارستان هنوز به غروب نرسیده می تواند خواستنی باشد با رانندگیش در خیابانهای خلوت سامان گرفته ازسرگردانی مردمان به خواب صبح جمعه فرو رفته... با لبخند باغبان کوتاه قد بیمارستان که انبوه نارنجی برگها را جارو می کند، به من که از قصد راهم را کج می کنم تا تعداد بیشتری برگ زیر پایم خش خش بلندتری ایجاد کند... با تحویل گرفتن یک اورژانس بعد از مدتها خلوت و کل کل کردن با پدری که هراسان می گوید:" خانوم دکتر به دادم برسید فکر کنم پسرم انفلوانزای ع (عین)! گرفته!" ... با اعلان مضحک روی برد در مورد "کارگاه آموزشی یک روزهء عزت نفس"! و تصور توانایی معجزه وار اساتید در بنیان نهادن یک روزهء عزت نفس برای یک عمر!... با خوابالودگیش و هوس خوابیدن تا آخر تمام سالهای نیامده... با غم نهفته اش در فواصل همین شادمانیهای گذرا... با نشستنش اینجا و نوشتن و چای و کلوچه خوردن... با انتظار غروب دلگیرش را کشیدن...
باید نامت را عوض کنم ناتانائیل!... پس تا هنوز هستی بگذار بگویمت که تو خوبی ناتانائیل... که دوستت دارم ناتانائیل... که پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز دلگیر است ناتانائیل... که راه دلگیر نفسگیر است ناتانائیل... باید نامت را عوض کنم ناتانائیل...
مامان لک لک عزیزم! یادت باشه که الان سالها گذشته و و هوا هی سرد و گرم شده و تو هیچ وقت نیومدی و من هر پاییز به انتظارت زل زدم به آسمون... هر چند من دیگه خیلی سنگینم و بلند کردنم برات خیلی سخته... اما امسال دیگه بیا که من خیلی سردمه و بدجور مشتاق دیدارمامان لک لک گمشدهء سالهای دورم هستم... اما گفته باشم هنوز شرطم سرجاشه ، وقتی هوا گرم شد باید برگردونیم همین جا که من خیلی زود دلتنگ میشم...
------------------------------------------------------
وبلاگ که می نویسی، همین طور که داری راه می روی... خرید می کنی... کتاب می خوانی ... غذا می خوری... برای خودت سوت می زنی!... اصلا" خواب می بینی... هر حس تازه ای که در وجودت جاری می شود ... هر تلنگر کوچکی که بیدارت می کند... با خودت می گویی : یادم باشد که بنویسمش ... یادم باشد که ثبتش کنم و زنده اش نگه دارم... یادم باشد که یادم بماند... و بعد چند روز که می گذرد، و می آیی که بنویسی، می بینی که تمام آن حسهای خوب پر کشیده اند... جای تمام آن تلنگرها بی حس شده و اثری نمانده و تو هیچ سندی برای ثبت کردن نداری... اینها را گفتم تا بهانه ای شود برای ثبت امروز تا یادم بماند که یک جمعهء معمولی در بیمارستان هنوز به غروب نرسیده می تواند خواستنی باشد با رانندگیش در خیابانهای خلوت سامان گرفته ازسرگردانی مردمان به خواب صبح جمعه فرو رفته... با لبخند باغبان کوتاه قد بیمارستان که انبوه نارنجی برگها را جارو می کند، به من که از قصد راهم را کج می کنم تا تعداد بیشتری برگ زیر پایم خش خش بلندتری ایجاد کند... با تحویل گرفتن یک اورژانس بعد از مدتها خلوت و کل کل کردن با پدری که هراسان می گوید:" خانوم دکتر به دادم برسید فکر کنم پسرم انفلوانزای ع (عین)! گرفته!" ... با اعلان مضحک روی برد در مورد "کارگاه آموزشی یک روزهء عزت نفس"! و تصور توانایی معجزه وار اساتید در بنیان نهادن یک روزهء عزت نفس برای یک عمر!... با خوابالودگیش و هوس خوابیدن تا آخر تمام سالهای نیامده... با غم نهفته اش در فواصل همین شادمانیهای گذرا... با نشستنش اینجا و نوشتن و چای و کلوچه خوردن... با انتظار غروب دلگیرش را کشیدن...
باید نامت را عوض کنم ناتانائیل!... پس تا هنوز هستی بگذار بگویمت که تو خوبی ناتانائیل... که دوستت دارم ناتانائیل... که پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز دلگیر است ناتانائیل... که راه دلگیر نفسگیر است ناتانائیل... باید نامت را عوض کنم ناتانائیل...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر