۸/۲۷/۱۳۸۸

نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم...

گفته بودند دوباره امشب شهاب باران مي شود... گفته بودند دوباره امشب آسمان دست و دلباز شده و بذل و بخشش مي كند و من از زير سقف آسمان مي آيم... ساعتي گذشت و من خيره ماندم به آسمان... خيره ماندم به آسمان وهي دام پهن كردم و دانه ريختم و منتظر ماندم شايد بخت ياري كند و شهابهاي گريز پاي اسير دام آرزوهايم شوند وفريب خورده ء شكارچي چشمانم گردند... و هزار رويا بافتم با رشته آرزوهايم و مُردم در ترديد انتخاب براي طلب خواستني ها... در اين گير و دارمحو تماشاي ستارگاني شدم كه از كودكي هر كدام برايم نشان عزيزاني بودند كه به تناسب دوست داشتنم در نظرم پرفروغ و كم فروغ مي شدند و هنوز فارغ از صورتهاي فلكي و شرايط رصدي چشمان منتظرم آسمان را در جستجويشان مي كاويد تا چارهء دل تنگم شود... و عجبا كه كارساز بود و من باز ديدم كه ستاره پدرم چگونه هنوز مي درخشد و جلوه گري مي كند و فهميدم كه چه گزاف بود حرف آناني كه مي گفتند ستاره هر كسي كه برود خاموش مي شود و تاريك و بر زمين مي افتد و انگار باورشان نبود آنچه مي افتد آرزوهايي است كه از آسمان كبود دلهايمان را نشانه مي رود... و آنچه به سوي آسمان مي رود ستاره اي مي شود با فروغ ابدي كه درخشش در يادها جاودان مي ماند... خيره ماندم به آسمان و دنباله دار رشتهء تمام نشدني روياهايم شدم... گيرم كه اين مسيرو اين روياي كودكانه بنيان علم نجوم را بر باد دهد، مهم بنيان دل من است كه علم نمي شناسد و منطق نمي داند!... دو شهاب غافلگيرم كردند فرصتم ندادند تا آرزو كنم... سومي كه رسيد بي هيچ مجالي براي حساب و كتاب فقط آنچه از دلم گذشت را خواستم و در آن دم ، در زير آن بارش زيباي نامرئي ... زير سقف آسمان كبود كه بلندتر از هميشه جلوه مي نمود...از خدايي كه آنجا چشم در چشمم دوخته و دست در دستم نهاده بود... براي تو خوشي خواستم و خوشبختي و نهايت هر آنچه از خوبي و زيبايي است... فقط براي تو ناتانائيل پيدا و ناپيداي هميشه ام...

هیچ نظری موجود نیست: