۳/۲۲/۱۳۹۰

براي دخترم 6

 اين آخرين نوشته ام براي توست، قبل از آمدنت ... به گمانم اين روزها در تنگنا هستي!... بزرگتر شده اي و به سختي در دنياي كوچكت جاي مي گيري... آزادانه و بي خيال نمي تواني دست و پايت را تكان بدهي و بچرخي و بلغزي... جايت برايت تنگ است و هواي بيرون آمدن به سرت زده... مي دانم كه چقدر سخت است دختركم... خدا كند اين آخرين تجربهء چنين احساسي برايت باشد، اينكه پر از نيرو باشي، پر ازعشق و جنبش و حركت امّا ديوارها بر تو هجوم بياورد و راهت را ببندد و محيطت را خفقان آور و تنگ كند... راستش را بخواهي چندان هم ربطي به محيط و مساحت و بزرگي و كوچكي ندارد! خيلي وقتها ديوارهاي نامرئي حائلهاي بيرحمتري هستند... آه دختركم! چقدر دلم مي خواهد آزادِ آزاد باشي بدون هيچ تنگنا و رنج اسارتي...
نمي دانم اين روزهاي آخر برايت چه بگويم... بايد خودت بيايي، ببيني ، نفس بكشي، راه بروي، سرت بشكند و سر بشكني و هزارها هزار حرف باهم بگوييم و بشنويم....  بند ناف كه بريده شود تو از من جدا خواهي شد... هر چند کلافهايي بسيار پيچيده تر و محکمتر من و تو را به هم پيوند خواهد داد... اما به هر حال براي خودت يك شخصيت حقيقي و حقوقي كامل مي شوي!... اگر شير و پلنگ بوديم، شايد ظرف چند ساعت مي توانستي روي پاي خودت بايستي و فقط كافي بود چند ماهي باهم به شكار مي رفتيم  و تو طعمه را مي شناختي و در كمينش بودن را...  و خيلي زود خودت شكارچي قوي و تيزچنگالي مي شدي كه بهترين طعمه ها صيدت بودند بي هيچ نيازي به من و همراهي من... اما امروز دنيايي بسيار فراتر از طعمه و صيد و شكار پيش رو داريم، حتي حرف شكار هم كه باشد شايد من بيش از صياد بودن صيد اسير در دامي باشم با پاهايي در بند كه مي ترسم تو را هم در پي خودم اسير بندها كنم...  نمي دانم بايد برايت چه بگويم فقط اين را فهميده ام كه طعمه باشي يا صياد يا حتي صيد هيچ يك مهم نيست... مهم اين است كه شاد باشي و در رضايت كامل....
واقعا" فرقي نمي کند کجاي دنيا زندگي کني، شغل و تحصيلاتت در چه سطحي باشد و رفاه ماليت در چه درجه اي... از همين امروز که هنوز نديدمت تا هزار سال ديگر برايت مي گويم که تنها و تنها تلاش کن تا خوشحال باشي به معناي واقعي کلمه و آرامش را تجربه کني...
راستش را گفته باشم در عين اينکه بي قرارم براي در آغوش گرفتنت اما از آمدنت مي ترسم... تمام امروز براي منحرف کردن فکرم مثل يک کدبانوي تمام عيار از جاي جاي خانه گرد گرفتم و گوشه گوشه را شستم و روفتم و سابيدم و برق انداختم...  بارها تخت کوچولويت را مرتب کردم و بيهوده جاي عروسکها را عوض کردم... چندين بار رفتم جلوي آينه و هر بار از يک گوشهء ابرويم تار مويي برداشتم و مابين تمام اينها به دفعات به بهانهء استراحت قدري نشستم و فقط گريه کردم چون از آمدنت مي ترسم...
بزرگ شده اي ماماني! جايت برايت تنگ شده و بايد زودتر بيايي ... ديوانه شده ام اما امشب فکر مي کردم کاش هميشه همين جا توي دلم مي ماندي راحت و آرام بي هيچ احساس فشار و تنگنايي... اما بايد زودتر بيايي براي رهايي از اين تنگنا و اي کاش اين حس رهايي تا هميشه با تو باشد...
زودتر بيا!... اما من از آمدنت مي ترسم ماماني! براي پلکهاي ظريفت، پوست نازک و لطيفت، دستها و پاهاي کوچولويت ... مي ترسم ماماني از ناتوانيهاي تو و ناتواني خودم براي توانا کردنت...

۲/۰۴/۱۳۹۰

براي دخترم 5

دخترکم! اين روزها به خاطر وجود تو همه با من مهربانتر شده اند... سرِ گراند راند که همه ايستاده اند و مدام اين پا و آن پا مي کنندٰ، استاد به اصرار از من مي خواهد که بنشينم...آشپز چاق سبيلوي مهربان سلف به زور به من يک دوغ اضافه مي دهد و برايم دو تکه ماهي مي گذارد!... توي صف آزمايشگاه خانم مسني جايش را به من تعارف مي کند... همسايه مان تقريبا" از هر غذايي که درست مي کند، کمي هم براي من مي آورد و مي گويد چون بوي غذا در راهرو پيچيده اگر هوس کنم و نخورم چشمهاي بچه ام سبز مي شود!! و من که دوست دارم چشمهاي تو سياهِ سياه باشد حتما" کمي مي خورم!...  همه با من مهربانتر شده اند و فاصلهء احوالپرسيها و سراغ گرفتنهايشان کمتر شده... نگاهها جور ديگريست و حتي غريبه ها با ديدن من و آگاهي از حضور تو روي لبهايشان لبخند لطيفي مي ايد... اين مهربانيها هم بر دلم مي نشيند و هم مي ترساندم... بر دلم مي نشيند چون به يادم مي آورد تمام اين خوبيها و لطافتها جايي به تو کوچک دلبند من وصل مي شود  و تو دلنشينيت بي انتهاست... و مي ترساندم چون احساس مي کنم تمام اينها تتمهء مهربانيهاييست که قرار است نصيب من شود و خيلي زود به انتها مي رسد... تو که بيايي هر چند شيرينيت دنياي مرا اشباع مي کند و مي دانم که طلوع و غروب هر روز ذهنم تو خواهي شد و دغدغه هاي تو و در عين حال دلبريهايت و من خودم دلم خواهد خواست که يک مادر تمام وقت باشم در خدمت تو نازنين دلبرم... اما با تمام اينها احساس مي کنم بازهم نيازمندم به مهرباني... به نگاههاي لطيف... به باور دوست داشته شدن مستقل از تو... به همان آهنگ دلخواسته اي که اسمم را پيش از آمدن تو صدا مي کرد... به دل دل کردنهاي عاشقانه... 
 من مي ترسم از فراموش شدن... نه فقط از خاطر ديگران که حتي از خاطر خودم... من مي خواهم باشم، مي خواهم هنوز آرزوهاي دور در سر بپروانم... مي خواهم حتي گاهي خودم بچه باشم و ناز و نوازش ببينم... مي خواهم هنوز دوست بدارم و دوست داشته شوم... مي خواهم تو در آغوشم باشي و تصويرم در چشماني که نگاههاي لطيف داشتند زنده بماند و اسمم بر لباني که دوستشان مي دارم همچنان شيرين ادا شود...
تو جان و دل مني و مي دانم که مي فهمي اينها هيچ کدام با دوست داشتن و خواستن بي حدت منافاتي ندارد... حالا تو بگو من خودخواهم ماماني؟

۱۲/۲۶/۱۳۸۹

براي دخترم 4

خيلي زياد خسته ام دختركم... همه دارند براي عيد آماده مي شوند و من خدا خدا مي كنم كه زودتر بيايد و برود و تمام شود... خسته ام از آدمهايي كه زندگي و دنيا و اتفاقات روزمره و طبيعيش را اينقدر جدي مي گيرند... توي مغازهء مانتو فروشي تلويزيون دارد صحنه هاي وحشتناكي از سونامي و زلزلهء ژاپن نشان مي دهد و خانم پنجاه ساله نگاه بي تفاوتي به آن مي اندازد و سر هزار تومان قيمت كمتر سرسختانه چانه مي زند... توي اورژانس بيمار مي ميرد، پرستار جوان در حالي كه الكترودها را از سينه ء بيجانش جدا مي كند با نگراني از اينكه هنوز شيشه هاي خانه اش را پاك نكرده شكايت مي كند... اخبار صحنه هاي درگيري و كشت و كشتار و مبارزه نشان مي دهد و دوستم زنگ مي زند كه بيا باهم باقلوا درست كنيم...
 خيلي خسته ام نازنين دلم و دوست ندارم تو اين خستگي را احساس كني، پس مي روم گلفروشي، بيرون مغازه پر است از گلدانهاي سنبل و لاله و پامچال و شب بو... دوست دارم امسال لاله بگيرم فقط و فقط براي تو ... با وسواس يكي را انتخاب مي كنم... بي دليل بغضم مي گيرد و گلدان را سرجايش بر مي گردانم... ببخش دختركم اين ديوانگي مرا ... بر مي گردم خانه براي اينكه حالم بهتر شود مي روم سراغ عيديهايي كه خريده بودم تا بسته بنديشان كنم، به يكي از آنها كه مي ترسم اصلا" به دست صاحبش نرسد خيره مي شوم و باز بغضم مي گيرد و همه را بر مي گردانم سر جايش...
نترس كوچولوي من! زود خوب مي شوم... اصلا" شايد تمام اينها تقصير تو باشد و همهء هورمونها و نوروترانسميترهايي كه تو دستكاريشان كرده اي!... من زود خوب مي شوم... من هم مثل بقيه صحنه هاي زلزله و نگراني انفجارهاي هسته اي و قرمزي خونهاي ناحق ريخته شده و چهرهء بيجان بيمار و.... را مي فرستم به ناكجا آباد ذهنم... ماهي قرمز و لاله مي خرم و يك عروسك خرگوش مخصوص تو... مي روم سراغ سبزه اي كه براي تو انداخته بودم و چند روز است آبش نداده ام و سعي مي كنم درستش كنم... عيديها را با روبانهاي خوشرنگ بسته بندي مي كنم و يكي را از همه دقيقتر براي روز مبادايي كه هميشه انتظارش را مي كشم... باهم مي نشينيم پاي هفت سين و كلي باقلوا مي خوريم و من منتظر تكانهاي بي قرار تو مي مانم و حتما" لبخند مي زنم.
خيلي خسته ام دختركم و مي دانم تو كه جزئي از مني و اصلا" خود مني و قرار است بعدها ادامهء من باشي خسته تر از من... زود خوب مي شويم عزيز دلم من و تو و آنهايي كه دوستشان داريم و آنهايي كه دوستمان دارند... و روزي مي آيد كه همگي باهم يك دل سير خستگي مي گيريم... يك دل سير...
عيدت مبارك ماماني! 

۱۲/۰۹/۱۳۸۹

براي دخترم 3

.....

دراز كشيده بودم روي تخت، چشمانم تازه گرم شده بود، زير باراني تند وريز راه مي رفتم... چتر نداشتم... خيس خيس بودم، مي دويدم تا برسم به خانه، اما همه جا تاريك بود و من كوچه ها را اشتباه مي رفتم و باز بر مي گشتم... وسط يكي از كوچه ها ليز خوردم و افتادم توي يك گودال كوچك آب...همان جا نشستم و گريه كردم، دلم لرزيد... تو انگار محكمتر از هميشه تكان خوردي... از خواب پريدم... چشمهايم را باز كردم، دست گذاشتنم روي شكمم و ميان اشكها خنديدم...

بعد از مدتها وارد اتاق بيمار شدم... توي چشمهاي قرمز خوابالود نگران 50سااله اش نگاه كردم و گفتم: سلام... از ترس اينكه مبادا به تو كوچك نازنينم گزندي برسد دو تا ماسك زده بودم و دستكش داشتم ... بيمار را معاينه كردم و داشتم توي پرونده اش مي نوشتم كه شنيدم انگار گريه مي كند... علتش را پرسيدم... نگاهي به ماسك و دستكشم انداخت و با بغض پرسيد: بيماريم خيلي خطرناكه؟... دلم لرزيد... تو انگاردستهايت را از هم بازكردي... ماسك را برداشتم، دست گذاشتم روي شكمم و گفتم: زود زود خوب ميشي...

تنها ايستاده بودم توي آشپزخانه، داشتم پياز خرد مي كردم... هوا خيلي ابري و تاريك و دلگير بودو من دلتنگ... پياز خيلي تند بود و چشمانم پر اشك شده بود خوب نمي ديدم... با آستينم چشمانم را پاك كردم... چاقو انگشتم را خيلي سطحي بريد... هوس لوس شدن كردم و اشكهاي واقعي... روي لبهايم خاطرهء بوسه زنده شد... دلم لرزيد...تو انگار نرم چرخيدي... لبخند زدم، دست گذاشتم روي شكمم و به سمتي دور بوسه فر ستادم...
دلم كه مي لرزد انگار تو تكان مي خوري...
عاشق تكونهاتم ماماني!

۱۲/۰۷/۱۳۸۹

براي دخترم 2

...

دختركم! تو خيلي زود بزرگ مي شوي، خيلي زود به روزهايي مي رسي كه رنگ ديگري دارند، به روزهايي مي رسي كه وقتي مي آيند خواهي فهميد كه تمام عمر منتظرشان بوده اي... روزهايي كه تو را زيبا مي كنند... روزهايي كه مي گذرند اما تو را هم با خود مي برند و هزار و يك شب و روز هم كه بيايد و برود، باز تو را در خود نگاه مي دارند...كوچولوي نازنينم! يادت باشد در سالگرد اين روزها زمين را به آسمان بياوري و آسمان را به زمين ببري و هر طور كه شده آن روزها را تكرار كني، وگرنه ياد ِ ثانيه ثانيهء آن روزها در سالگشتي كه هيچ نشاني از آن حال و هوا ندارد ديوانه ات خواهد كرد... به خدا! ديوانه ات خواهد كرد...


۱۲/۰۱/۱۳۸۹

براي دخترم 1

 

تصميم گرفته ام كه مدتي اينجا براي تو بنويسم... مي داني دختركم اسم اينجا هست: "نقش خيال". اينجا يكي از جاهايي است كه من خيالهايم را در آن نقش مي زنم... راستي تو كه اصلا" نمي داني خيال چيست ماماني! مي داني؟... شايد هم خيالات امروز تو محدود شود به تكانهاي ظريف دست وپايت و صداهايي كه از اين بيرون مي شنوي. نمي داني چه حس غروري دارم از اين كه صداي من صداي غالبي است كه تو را به سرزمين خيال و روياهاي كوچولويت مي فرستد... و من شايد حسودم و مي ترسم از زماني كه صدايي روي صداي من بلند مي شود، شايد تعجب كني ولي سعي مي كنم اين روزها صدايم آرامتر باشد و ملايمتر تا محرك هيچ صدايي براي بلندتر شدن نباشد... مهم اين است كه تو بشنوي و آرام باشي و خوش خيال!... داشتم از خيال مي گفتم و نقش خيال و تو كه اين روزها يكي از نقشهاي پررنگ خيال من هستي، پس بايد برايت بنويسم... راستي اين روزها كه تو در من زندگي مي كني از همه چيز خبر داري؟ همهء حرفهايم را مي شنوي؟ همهء فكرهايم را مي خواني؟ از رازهاي دلم خبر داري؟... واي ماماني! يادت باشد رازدار باشي و وقتي كه بزرگ شدي برايم بگويي كه چقدر يادت مانده!... هر چند اطمينان دارم از زماني كه بتوانم بغلت كنم و ببويمت برايت دنيايي از حرفها خواهم داشت ، فقط قول بده كه زود گريه نكني و خوب گوش كني كه من دلبسته ام به اينكه تو سنگ صبور و راز دار كوچولوي من باشي... واي دختركم! زودتر بيا!... من گفته بودم كه اين دنيا خوب نيست... گفته بودم كه گاهي تقويمش پس و پيش مي شود... گفته بودم كه ستاره هايش خيلي دورند... و گفته بودم كه من هيچ وقت از ديدن ديوانه ها تعجب نمي كنم، از اين تعجب مي كنم كه چطور باقي آدمها ديوانه نمي شوند... ولي حالا كه عزم آمدن كرده اي بيا دختركم!... كاش مي توانستم دنيا را براي آمدنت آرام كنم... اما زودتر بيا! شايد لااقل آن لحظه اي كه در آغوشم هستي دنياي هردويمان قدري آرام شود...
بعدا" بيشتر با تو حرف خواهم زد...

۱۰/۱۱/۱۳۸۹

اولين حرفهايم براي تو...

عكست را گذاشته ام كنار تخت... روري چندين بار همين طور كه دراز كشيده ام مي گيرمش جلوي چشمانم و از دور و نزديك نگاهش مي كنم... سعي مي كنم از ميان پيكسلهاي سياه و سفيد به هم پيوسته پيدايت كنم... سعي مي كنم چشمهايت را مجسم كنم و بيشتر از آن حالت نگاهت را، چون توي كتابها نوشته اند كه از اين هفته پلك مي گشايي و نگاه مي كني... نوشته اند كه از هفتهء آينده صداي مرا مي شنوي و من مدام به فكر اولين كلامي هستم كه مي شنوي تا براي گوشهاي كوچولويت خوش نواتر باشد... چشمهايم را تار مي كنم تا از ميان اين عكس پر از نقطهء سياه و سفيد بهتر ببينمت و خيال كنم كه خوبي... آسوده اي... آرام خوابيده اي...
اين روزها كه به خاطر حفظ تو بايد در بستر بمانم مدام به تو فكر مي كنم... به روزهاي اولي كه خبردار ِ بودنت شدم كه چقدر ترسيدم... چقدر اشك ريختم... نه از آن دست ترسهاي هيجاني كه بر تمام مادران غالب مي شود... نه... دنيا را دوست نداشتم... از خودم بدم مي آمد... و تو... تو... كوچك دلبند من چقدر برايم ناشناس بودي و من سراپا ترديد بودم... به آن روز كه صداي قلب كوچولويت  نمي دانم چطور از وراي ديوارهاي بي پنجرهء اطاق پزشك انگار پيچيد در تمام دنيا و روحم را تسخير كرد و من باورم شد كه اين روزها من دو قلب دارم، كه يكي براي آن ديگري مي تپد .... از همان روز يقين پيدا كرده ام كه با دو قلب روح دنيايم سرشارتر خواهد بود... از همان روز باور دارم كه با دو قلب بيشتر عاشق خواهم بود، عميقتر دوست خواهم داشت و هر روز شيداتر چشم باز خواهم كرد... 
به اين روزها فكر مي كنم ... به نشانه هاي كوچكي كه هراس از دست دادنت را در من بيدار مي كند و آرزو مي كنم همان طور كه قرار است تو هفتهء آينده صدايم را بشنوي خدا هم صداي مرا همان زمان بشنود و كاري كند كه تو بماني... بمان كوچك دلبندم... قلب تازه ام را از من نگير...بمان و بگذار من عاشقانه تر زندگي كنم...
از ميان نقاط سياه و سفيد اشك و لبخند باز هم به تو نگاه مي كنم... لبهايم را مي گذارم جايي كه بايد قلبت باشد... مي بوسمت و باز آرام مي گويم خوب باش كوچك دلبندم... آرام بخواب و برايم بمان... بگذار من با دو قلب عاشقتر زندگي كنم...

ناتانائيل! تو هم بخواه كه بماند... بخواه كه من تو را با دو قلب هزاران بار بيشتر بخواهم و عاشقانه تر صدايت كنم... بخواه ناتانائيل...

۵/۲۸/۱۳۸۹

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد؟؟

نمي دانم چرا با وجود چشماني که مي سوزد و سَري که سخت سنگيني ميکند و حوصله اي که ديريست از زندگي سر آمده، پتو را کنار زدم و براي خوابي که مدتهاست برايم ناز مي کند، اين بار جاي التماس پشت چشم نازک کردم و در اين فصل لب فرو بستن هواي اينجا نوشتن به سرم زد... از روزهايي که فهميده بودم زمين تنها براي من نمي گردد سالهاست که مي گذرد... و امروز مدتيست که فهميده ام زميني هست که تنها براي من مي گردد!.. نه فقط براي من!... تمام آدمها براي خود زميني دارند که روي آن راه مي روند و نفس مي کشند و اين زمين فقط براي خود ِ خودشان مي چرخد ... من علم هيئت و نجوم و زمين شناسي و هوا شناسي و... درست نمي دانم! اصلا" کاري به هيچ کدامشان ندارم...من مي گويم که روي همين کرهء زميني که اين علوم، امروز برحقش مي دانند و تأييدش مي کنند، به اندازهء تمام آدمها زمين وجود دارد، زمين يا هر اسم ديگري که مي خواهي برايش بگذاري، زميني که براي خودش ماه و خورشيد دارد... زميني که براي بعضي تندتر مي چرخد و براي بعضي آرامتر... زميني که شب و روزش نظم و ترتيب ندارد، در فصلهايش هميشه بهار بعد از زمستان نيست و تابستان و پاييز اين وسط مدام جا عوض مي کنند، زميني که قوانين طبيعيش براي هر شخص انحصاريست... بعد خيلي وقتها آدمها به زمين يکديگر رفت و آمد مي کنند، هواي زمين ديگري را نفس مي کشند، به خورشيد زمين ديگري خيره مي شوند و خاکش را لمس مي کنند، خيلي وقتها به اين نتيجه مي رسند که مثلا" زمين خودشان تندتر مي چرخد و گرماي تابستانش دل انگيزتر است و سراسيمه باز مي گردند... خيلي وقتها براي هميشه به زمين ديگري کوچ مي کنند و ساکن مي شوند و زمين خودشان را نگاه مي دارند تا روزي که دلشان براي تنها چرخيدن تنگ شود و هواي زمستانهاي خودشان به سرشان بزند...
روي زمين من مدتيست که ناغافل کسوف مي شود، خورشيد مي گيرد و سياهي سايه مي گستراند، از همين روست که من شب و روزم را گم کرده ام، زمين من براي چرخشش از شب و روز زمين بزرگ! تبعيت نمي کند... گاه در دل تاريکترين شب زدگي ها مهتاب ديوانه ات مي کند و چه بسا ناگهان وقتي که فريفته رقص نورش شدي بي هيچ قاعده اي ناگهان خسوفي سنگين مي آيد و بساطت را نابود مي کند... من روي زمينم تنها نيستم، خوب يادم نيست که اينجا از همان ابتدا از آن من بود يا من متعلق به زمين ديگري بودم که آن را وانهادم و به اينجا کوچ کردم... اما مي دانم که امروز ديگر اينجا زمين من شده و دلبستگيهايي با وجود تمام کسوف و خسوفهاي وقت و بي وقتش مرا پايبندش کرده... من چندين بار به زمين تو سفر کرده ام، درست نمي دانم که شيفتهء چرخش گهواره اي زمينت شدم يا آرامش وجودت برايم يادآور تکانهاي آرام گهواره اي بود... و دقيق نفهميدم که هر بار بهاربود که به روي زمينت پا مينهادم يا هواي نفسهايت بهار را تداعي مي کرد....
و حالا برايم بگو که تو با آرامش گهواره گون وجودت به روي زمين من مي آيي و با نفسهايت هوايش را بهاري مي کني؟، يا من ميان يکي از کسوفها که ناغافل همه جا تاريک مي شود و چشم چشم را نمي بيند لباس شب زدگي بپوشم و به زمين تو بيايم؟، يا اصلا" هر کدام روي زمين خودمان بايستيم و چرخش زمينهايمان را نظاره کنيم شايد يک روز اتفاقي روزگار زمينهايمان را روي يک مدار چرخاند و از کنار هم گذشتيم و براي هم دست تکان داديم...
اصلا" گاهي فکر مي کنم کاش يک شهاب سنگ بزرگ بيايد و برخورد کند به زمين من و تمام اين بالا و پايين ها را صاف و يکدست کند و همهء اين تاريک و روشنها را يکرنگ...



آه ناتانائيل! مدتهاست که به نام نخوانده امت... مدتهاست که ننوشته ام "ناتانائيل" و آرام تکرار نکرده ام " ناتانائيل"... دلم برايت تنگ است... دلم براي خودم که تو را صدا مي کرد تنگ است...

۵/۱۰/۱۳۸۹

آنكه دوستم دارد... آنكه دوستش دارم...

 چرا هيچ كس به من نگفته بود كه وقتي كسي بلد است كه خوب دوستت داشته باشد، روزي مي آيد كه صبح از خواب بيدار مي شوي و مي بيني كه تمام سايه ها رنگي شده اند... توي آينه نگاه مي كني و مي بيني كه چشمانت امروز دارد برق مي زند... روي پوستت دست مي كشي و سلولهاي سرشار از زندگي بر انگشتانت بوسه مي زنند... روح در تو دميده مي شود... زنده مي شوي... زندگي مي كني... انعكاس برق چشمانت مي افتد روي سايه هاي رنگي و تك تك سلولهايت انگشتانت را مي كشد به سوي آنجا كه ياد بگيري خوب دوستش داشته باشي...و درست همان نقطه اي كه تصميم گرفته اي  جاي تمام روزهايي كه سرت را روي بالش فشار داده اي و سكوت كرده اي، جاي تمام روزهايي كه بغض كرده اي، خنديده اي، نفس كشيده اي و چشم بسته اي، تمام زندگيت را برايش حرف بزني... درست همان نقطه مي شود اوج دوست داشتنت و تمام حرفها... تمام كلمه ها...و تمام زندگيت در برابرش  ناچيز مي شود... تو سكوت مي كني و او كه بلد است خوب دوستت داشته باشد معناي سكوتت را لمس مي كند كه سكوت پيش از طوفان است يا سكوت پر تنش بعد از بي قراري... كسي به من نگفته بود كه مراقب سكوتهايم  باشم در برابر كسي كه خوب بلد است دوستم داشته باشد...
پس به شما مي گويم كه اگر روزي آنقدر خوشبخت بوديد كه  از خواب بيدار شديد و چشمهايتان برق زد و سايه هاي رنگي دورتان را گرفت و روح در شما دميده شد... بدانيد كسي خوب بلد است دوستتان داشته باشد، فقط هواي سكوتهايتان را داشته باشيد و مثل من نگوييد كه كسي به شما هشدار نداده بود...

۴/۱۹/۱۳۸۹

از روزهايي که دزدانه تو را نفس کشيدم...

شايد امروز زمان آن باشد كه برايت اعتراف كنم نگاه كنجكاو من سطر سطر هر برگ آن سررسيد كوچك خاكستري را بارها و بارها قاپيد و كاويد و زير و رو كرد... همان روزهايي كه نگاه من كوچولوي دزدي بود كه بي اجازه پا به خصوصيترين حريم انديشهء تنهاييهاي تو مي گذاشت... همان روزهايي که صبحهاي تابستانش دستان کوچک ده دوازده سالهء من چشمان مهربان تو را دور مي ديد و از ميان اشياء خاطره انگيز کمد کوچک کنار تخت که شايد تنها ملک خصوصي تو در خانه بود سررسيد خاکستري را ناجوانمردانه بيرون مي کشيد و تمام احساسات شبانه ات را هزار بار لمس مي کرد و مي بوييد و تو را ذره ذره کشف مي کرد... من در ميان همان نوشته هاي آبي پراحساس تو قد مي کشيدم و بزرگ مي شدم... ذهن ده دوازده سالهء من از ميان اشعار زيباي حافظ و سعدي و مولوي و شاملو و فروغ و اخوان ثالث حاشيه نوشت دفتر بي همتاي تو پر مي گرفت و شاعر مي شد... من يواشکي تو را مي خواندم و يواشکي کلمه به کلمه دست خطت را نوازش مي کردم و مي بوسيدم... يواشکي گريه مي کردم و يواشکي ذوق مي کردم و مي خنديدم... من يواشکي  تحسينت مي کردم  و دزدانه دست مي کشيدم روي تمام لطافت زنانه ات... احساسات مادرانه ات ... باورهاي خدشه ناپذيرت... و خستگيهاي بي پايانت...  و ظهر که خسته از کار باز مي گشتي خانه و بي هيچ ابراز دردي کدبانو تر از هر کسي مشغول مي شدي ، من  آرام به بهانهء کمک کنارت مي ايستادم و تو را مي بوييدم... آرام به دستانت که تمام رازهاي ديشبش را خوانده بودم نگاه مي کردم و چقدر مقاومت مي کردم که بوسه بارانشان نکنم مبادا تو مشکوک شوي و دستم رو شود برايت... من يواشکي روي رد پاي اشکهاي شبانه ات دست مي کشيدم و فردا متعجب از لبخند پر سخاوتت بغض گلويم را مي فشرد...
من بزرگتر مي شدم و همچنان دزدانه و ناجوانمردانه کشفت مي کردم... دخترک پانزده سالهء تو يواشکي مي فهميد که دفتر خاطرات فانتزي مسخره اش را خواندي و غرق اعتماد به نفس مي شد از آن همه فهميدن خوبت و با اطمينان فردا سر روي دامنت مي گذاشت و برايت اعتراف مي کرد... دخترک پانزده سالهء تو دزدانه به ذهن مي سپرد که چطور اين همه بادرايت باشد و چطور اين همه نکته سنج  و چطور اين همه مهربان و عاشق... اما شايد به تاوان همان دزدانه کاويدنها هيچ وقت چون تو لايق نشد که نشد...
دخترکت يواشکي تو را مرور مي کرد و يواشکي عاشقت بود و يواشکي برايت بوسه مي فرستاد... دخترکت هر روز جاي پاي زمان را دنبال مي کرد از ميان تاريخهاي بالاي هر صفحهء سر رسيدت و مي رسيد به چشمان خوش حالت مهربانت و دلش مي گرفت از چينهاي ظريفي که هر روز بيشتر مي شد... از ميان تاريخها مي گذشت و سر مي گذاشت و بو مي کشيد موهاي خوش عطر مشکيت را و با بغض مي شمرد تارهاي سفيدي که ميان آنها جا خوش کرده بود...
دخترکت امروز اعتراف مي کند به دزدانه حرف به حرف خواندنت... به دزدانه شناختنت...  به دزدانه پرستيدنت... به دزدانه دوست داشتنت... و آرزو مي کند اگر روزي مادر شد چون تو اين همه بزرگ باشد و اين همه خوب بلد باشد بزرگ کردن را...
کاش تو هم روزي اينجا را يواشکي بخواني... يواشکي مرورم کني ... يواشکي در دلت به دخترکت حق بدهي...و يواشکي دست بکشي روي غمهايش.... و يواشکي بفهمي که چقدر دوستت دارد... آن وقت يواشکي...، نه! يواشکي نه! آغوش بخشنده ات را مثل هميشه باز کني تا من سر بگذارم آنجا و دوباره کشفت کنم، ببويمت، ببوسمت، بپرستمت و تو بگويي که تمام نگاههاي دزدانه ام را بخشيده اي... بخشيده اي... بخشيده اي...