۳/۲۲/۱۳۹۰

براي دخترم 6

 اين آخرين نوشته ام براي توست، قبل از آمدنت ... به گمانم اين روزها در تنگنا هستي!... بزرگتر شده اي و به سختي در دنياي كوچكت جاي مي گيري... آزادانه و بي خيال نمي تواني دست و پايت را تكان بدهي و بچرخي و بلغزي... جايت برايت تنگ است و هواي بيرون آمدن به سرت زده... مي دانم كه چقدر سخت است دختركم... خدا كند اين آخرين تجربهء چنين احساسي برايت باشد، اينكه پر از نيرو باشي، پر ازعشق و جنبش و حركت امّا ديوارها بر تو هجوم بياورد و راهت را ببندد و محيطت را خفقان آور و تنگ كند... راستش را بخواهي چندان هم ربطي به محيط و مساحت و بزرگي و كوچكي ندارد! خيلي وقتها ديوارهاي نامرئي حائلهاي بيرحمتري هستند... آه دختركم! چقدر دلم مي خواهد آزادِ آزاد باشي بدون هيچ تنگنا و رنج اسارتي...
نمي دانم اين روزهاي آخر برايت چه بگويم... بايد خودت بيايي، ببيني ، نفس بكشي، راه بروي، سرت بشكند و سر بشكني و هزارها هزار حرف باهم بگوييم و بشنويم....  بند ناف كه بريده شود تو از من جدا خواهي شد... هر چند کلافهايي بسيار پيچيده تر و محکمتر من و تو را به هم پيوند خواهد داد... اما به هر حال براي خودت يك شخصيت حقيقي و حقوقي كامل مي شوي!... اگر شير و پلنگ بوديم، شايد ظرف چند ساعت مي توانستي روي پاي خودت بايستي و فقط كافي بود چند ماهي باهم به شكار مي رفتيم  و تو طعمه را مي شناختي و در كمينش بودن را...  و خيلي زود خودت شكارچي قوي و تيزچنگالي مي شدي كه بهترين طعمه ها صيدت بودند بي هيچ نيازي به من و همراهي من... اما امروز دنيايي بسيار فراتر از طعمه و صيد و شكار پيش رو داريم، حتي حرف شكار هم كه باشد شايد من بيش از صياد بودن صيد اسير در دامي باشم با پاهايي در بند كه مي ترسم تو را هم در پي خودم اسير بندها كنم...  نمي دانم بايد برايت چه بگويم فقط اين را فهميده ام كه طعمه باشي يا صياد يا حتي صيد هيچ يك مهم نيست... مهم اين است كه شاد باشي و در رضايت كامل....
واقعا" فرقي نمي کند کجاي دنيا زندگي کني، شغل و تحصيلاتت در چه سطحي باشد و رفاه ماليت در چه درجه اي... از همين امروز که هنوز نديدمت تا هزار سال ديگر برايت مي گويم که تنها و تنها تلاش کن تا خوشحال باشي به معناي واقعي کلمه و آرامش را تجربه کني...
راستش را گفته باشم در عين اينکه بي قرارم براي در آغوش گرفتنت اما از آمدنت مي ترسم... تمام امروز براي منحرف کردن فکرم مثل يک کدبانوي تمام عيار از جاي جاي خانه گرد گرفتم و گوشه گوشه را شستم و روفتم و سابيدم و برق انداختم...  بارها تخت کوچولويت را مرتب کردم و بيهوده جاي عروسکها را عوض کردم... چندين بار رفتم جلوي آينه و هر بار از يک گوشهء ابرويم تار مويي برداشتم و مابين تمام اينها به دفعات به بهانهء استراحت قدري نشستم و فقط گريه کردم چون از آمدنت مي ترسم...
بزرگ شده اي ماماني! جايت برايت تنگ شده و بايد زودتر بيايي ... ديوانه شده ام اما امشب فکر مي کردم کاش هميشه همين جا توي دلم مي ماندي راحت و آرام بي هيچ احساس فشار و تنگنايي... اما بايد زودتر بيايي براي رهايي از اين تنگنا و اي کاش اين حس رهايي تا هميشه با تو باشد...
زودتر بيا!... اما من از آمدنت مي ترسم ماماني! براي پلکهاي ظريفت، پوست نازک و لطيفت، دستها و پاهاي کوچولويت ... مي ترسم ماماني از ناتوانيهاي تو و ناتواني خودم براي توانا کردنت...