۲/۰۴/۱۳۹۰

براي دخترم 5

دخترکم! اين روزها به خاطر وجود تو همه با من مهربانتر شده اند... سرِ گراند راند که همه ايستاده اند و مدام اين پا و آن پا مي کنندٰ، استاد به اصرار از من مي خواهد که بنشينم...آشپز چاق سبيلوي مهربان سلف به زور به من يک دوغ اضافه مي دهد و برايم دو تکه ماهي مي گذارد!... توي صف آزمايشگاه خانم مسني جايش را به من تعارف مي کند... همسايه مان تقريبا" از هر غذايي که درست مي کند، کمي هم براي من مي آورد و مي گويد چون بوي غذا در راهرو پيچيده اگر هوس کنم و نخورم چشمهاي بچه ام سبز مي شود!! و من که دوست دارم چشمهاي تو سياهِ سياه باشد حتما" کمي مي خورم!...  همه با من مهربانتر شده اند و فاصلهء احوالپرسيها و سراغ گرفتنهايشان کمتر شده... نگاهها جور ديگريست و حتي غريبه ها با ديدن من و آگاهي از حضور تو روي لبهايشان لبخند لطيفي مي ايد... اين مهربانيها هم بر دلم مي نشيند و هم مي ترساندم... بر دلم مي نشيند چون به يادم مي آورد تمام اين خوبيها و لطافتها جايي به تو کوچک دلبند من وصل مي شود  و تو دلنشينيت بي انتهاست... و مي ترساندم چون احساس مي کنم تمام اينها تتمهء مهربانيهاييست که قرار است نصيب من شود و خيلي زود به انتها مي رسد... تو که بيايي هر چند شيرينيت دنياي مرا اشباع مي کند و مي دانم که طلوع و غروب هر روز ذهنم تو خواهي شد و دغدغه هاي تو و در عين حال دلبريهايت و من خودم دلم خواهد خواست که يک مادر تمام وقت باشم در خدمت تو نازنين دلبرم... اما با تمام اينها احساس مي کنم بازهم نيازمندم به مهرباني... به نگاههاي لطيف... به باور دوست داشته شدن مستقل از تو... به همان آهنگ دلخواسته اي که اسمم را پيش از آمدن تو صدا مي کرد... به دل دل کردنهاي عاشقانه... 
 من مي ترسم از فراموش شدن... نه فقط از خاطر ديگران که حتي از خاطر خودم... من مي خواهم باشم، مي خواهم هنوز آرزوهاي دور در سر بپروانم... مي خواهم حتي گاهي خودم بچه باشم و ناز و نوازش ببينم... مي خواهم هنوز دوست بدارم و دوست داشته شوم... مي خواهم تو در آغوشم باشي و تصويرم در چشماني که نگاههاي لطيف داشتند زنده بماند و اسمم بر لباني که دوستشان مي دارم همچنان شيرين ادا شود...
تو جان و دل مني و مي دانم که مي فهمي اينها هيچ کدام با دوست داشتن و خواستن بي حدت منافاتي ندارد... حالا تو بگو من خودخواهم ماماني؟

هیچ نظری موجود نیست: