آن روز كه كلار ا زتكين در حالي كه رسايي صدايش برق چشمانش را صد چندان مي كرد، هشتم مارس را روز جهاني زن پيشنهاد مي داد، نمي دانم فكرش را مي كرد كه صد سال بعد صداهاي ظريفي هست كه هنوز سر بر نياورده خاموش مي شود؟... مي دانست صد سال هم كه بگذرد باز فريادهاي اعتراض نه اين بار بر ضد امپرياليسم يا تزاريسم يا فاشيسم و... بلكه براي سهلترين خواسته ها ماهرانه سركوب مي شود؟
روزهايي كه نامي از آن خود مي گيرد را هيچ وقت دوست نداشته ام ... كه به اجبار به خاطر آوردن و به زور تبريك گفتن و به ضرب هُل پرتاب شدن را هيچ وقت دوست نداشته ام... امّا گاهي بعضي آرزوها تاريخي مي شود... آرزوهايي كه سينه به سينه مدام جوانه مي زند اما هنوز غنچه نكرده پژمرده مي شود ... آرزوهايي كه نفس نفس دم مي گيرد و زنده مي شود اما هنوز پانگرفته جان مي دهد... آرزوهايي كه نسل به نسل به ارث مي رسد اما هنوز سند نخورده باطل مي شود... آرزوهايي كه از فرط سادگي به آرزو نمي ماند!.. آرزويي براي دانستن وبه رسميت شناختن حرفي ، نفسي، فضايي ،اتاقي ، پنجره اي ، قضاوتي و حقوقي از آن خود... به همين سادگي!
آرزويي براي كاويدن و رسيدن به مفهوم به بند كشيده شدن زن و يافتن مفري براي رهايي از اين بند... آرزويي براي آموختن و دانستن امكانات برابري و تصميم براي قمار كردن بر سر رهايي...
آرزويي براي همچنان به سبك زنانه زن بودن و زن ماندن و مرد را آزادانه دوست داشتن!... آرزويي دور براي به خانه رسيدن كلاغ قصه هاي درد و تبعيض و رنج و آتش و اسارت فقط و فقط به جرم زن بودن...
نمي دانم كلارا هم صد سال قبل به همين آرزوها فكر مي كرد؟... و صد سال بعد دختركان ِ دختركان ِ دختركان ِ ما هنوز هم نگران ساقه هاي نازك همين آرزوها هستند؟... واي! خدانكند!
.
.
پي نوشت: آدميم ديگر! خسته شدم از اين نوشتنهاي بي فيدبك! اگر هنوز كسي اينجا را مي خواند فيدبك مي طلبيم!
