۱۲/۱۶/۱۳۸۸

جنس دوم

آن روز كه كلار ا زتكين در حالي كه رسايي صدايش برق چشمانش را صد چندان مي كرد، هشتم مارس را روز جهاني زن پيشنهاد مي داد، نمي دانم فكرش را مي كرد كه صد سال بعد صداهاي ظريفي هست كه هنوز سر بر نياورده خاموش مي شود؟... مي دانست صد سال هم كه بگذرد باز فريادهاي اعتراض نه اين بار بر ضد امپرياليسم يا تزاريسم يا فاشيسم و... بلكه براي سهلترين خواسته ها ماهرانه سركوب مي شود؟
روزهايي كه نامي از آن خود مي گيرد را هيچ وقت دوست نداشته ام ... كه  به اجبار به خاطر آوردن و به زور تبريك گفتن و به ضرب هُل پرتاب شدن را هيچ وقت دوست نداشته ام... امّا گاهي بعضي آرزوها تاريخي مي شود... آرزوهايي كه سينه به سينه مدام جوانه مي زند اما هنوز غنچه نكرده پژمرده مي شود ... آرزوهايي كه نفس نفس دم مي گيرد و زنده مي شود اما هنوز پانگرفته جان مي دهد... آرزوهايي كه نسل به نسل به ارث مي رسد اما هنوز سند نخورده باطل مي شود... آرزوهايي كه از فرط سادگي به آرزو نمي ماند!.. آرزويي براي دانستن وبه رسميت شناختن حرفي ، نفسي‌، فضايي ،اتاقي ، پنجره اي ،  قضاوتي و حقوقي از آن خود... به همين سادگي!
آرزويي براي كاويدن  و رسيدن به مفهوم به بند كشيده شدن زن و يافتن مفري براي رهايي از اين بند... آرزويي براي آموختن و دانستن امكانات  برابري و تصميم براي قمار كردن بر سر رهايي...
آرزويي براي همچنان به سبك زنانه زن بودن و زن ماندن و مرد را آزادانه دوست داشتن!... آرزويي دور براي به خانه رسيدن كلاغ قصه هاي درد و  تبعيض و رنج و آتش و اسارت فقط و فقط به جرم زن بودن...
نمي دانم كلارا هم صد سال قبل به همين آرزوها فكر مي كرد؟... و صد سال بعد دختركان ِ دختركان ِ دختركان ِ ما هنوز هم نگران ساقه هاي نازك همين آرزوها هستند؟... واي! خدانكند!
.
.
پي نوشت: آدميم ديگر! خسته شدم از اين نوشتنهاي بي فيدبك! اگر هنوز كسي اينجا را مي خواند فيدبك مي طلبيم!

۱۲/۱۲/۱۳۸۸

غوغاي خاموش

چندمين باري است كه قلم برداشته ام تا بنويسم و هر بار كه دوباره شروع كردم قلم سنگينتر شد و جلو نرفت... انگار كه اين بغض مانده در گلو به او هم سرايت كرده كه نفس نوشتن ندارد و مدام دل دل مي كند... بايد آرامَش كنم تا آرامم كند و راه بيايد با من و بنويسد... مي گويمش كه ببين! نمي خواهم شاعرانه بنويسي كه تا اوج شاعرانگي بزرگترين شاعران اين روزها رفته ام و كلمه كم آورده ام... نمي خواهم عاشقانه بنويسي كه ضرباهنگ غمناك عاشقانگي راهزار بار ساده تر از آواي محزون اين روزها مي بينم... نمي خواهم از فرم و رنگ و صدا برايم بنويسي كه خوشرنگترين رنگها و دل انگيزترين صداها را ميان اصالت روح نواز باور و  احساس جا گذاشته ام...
اصلا" بيا و به زبان غريب ديگري برايم بنويس... بيا و برايم يك واژهء تازه بياور... يك مفهوم نو... برايم يك باور خوب مخملي انحصاري را بدعت گذار كه وصف كند و بخواند و بگويد و كم نياورد... برايم مفهومي بياور كه مصون باشد از تمام نگاههاي آزارندهء پرسشگر و فارغ از تمام خيالات خام بي روح... برايم واژه اي را ثبت كن كه هجوم حجم سنگين ديوارهاي قراردادي كه بيرحمانه آوار مي شود را تاب بياورد... برايم بگو قلم حرفي كه هيچ گوش نامحرمي آن را نشنود و در هيچ خيال بي باوري نگنجد و هيچ ديوار سنگيني بر آن آوار نشود...
اصلا" ننويس قلم!  كه نوشتني نيست... شايد همين بغض من و تو كه در هم گره بخورد اسم شب جادو شود و طلسمهاي صدساله بشكند و ناتمام تمام ِ واژه ها معنا شود... ننويس قلم!
.
.
 ناتانائيل! اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است...

۱۲/۰۸/۱۳۸۸

بي تو براي شاعري واژه خبر نمي شود...

اين نه بايد يك متن عاشقانه باشد و نه يك واگويهء شبانه... شايد نبايد امشب بنويسم كه ديريست چشمانم را مي بندم تا از روي شكل كلمه ها نه اينكه بنويسمشان بلكه اينجا نقاشيشان كنم اما مثل ابرهاي پنبه اي مدام شكل عوض مي كنند و فنا مي شوند در آغوش مهتاب و من فقط سپيدي مهتاب يادم مي ماند ... باز چشمانم را مي بندم تا اين بار بي هوا كلمه ها را به دام بياندازم و در قفسشان كنم تا فردا آسوده و از سر صبر بنشينم روبرويشان و نگاهشان كنم و يادم بيايد و به خودم حسودي كنم كه چقدرامشب تازه بودم... اما فراري شده اند اين كلمه ها امشب... و چونان آهوان گريزپا گم مي شوند در دل دشت و من فقط بي امتدادي دشت يادم مي ماند... نبايد امشب بنويسم بايد فقط فرو روم در دشت بي امتداد و گم  شوم در آغوش سپيد مهتاب...فقط بايد يادم بماند كه نقش امشب ديگر خيال نبود...اين صداي بي وقفهء باران هم شاهدي بر همين مدعا...
نه! امشب نمي نويسم... بماند براي روزي كه بيدار شدم... شايد يك متن عاشقانه... شايد يك واگويهء شبانه... شايد زنده ترين تعبير نقش هميشهء خيال...

۱۲/۰۴/۱۳۸۸

نقش صدم!

گاهي وقتها ،انگار همهء دنيا برايم تنگ مي شود...دروسيعترين اتوبانها نفسم مي گيرد و ميان پهنترين دروازه ها قلبم فشرده مي شود و در راستاي بازترين افقها چشمانم تار مي شود... حالا ديگر بماند صداي خش دار مانده در ته گلويم، ميان فضاي ابري و گرفتهء بيمارستان و چهارچوب كدرو بستهء اين وبلاگ...  نه تبري دارم براي شكستن و نه بالي براي پركشيدن... خودم را بي تابانه مي كوبانم به اين چهارچوبهاي محكم لعنتي در خيال رهايي و سرخورده پرتاب مي شوم در زاويهء بستهء اين همه تنگي و فقط نگاه مي كنم... چشم در چشم مي شوم در اوج بيجاني همهء اشيائي كه بي احساس نگاهم مي كنند... مثل كتري برقي سفيد كه فقط بلد است قل قل كنان خاموش شود...  كتابهاي آبي قطور كه بي هدف بعضي صفحاتشان نشانه گذاري شده... قوطي نسكافه كه در شرف پايين افتادن است... كيبورد خاك گرفته كه فلسفهء بودنش را درك نمي كنم...سيمهاي سفيد و قرمز كه بي تفاوت از روي يكديگر عبور كرده اند و... هزار ويك خرده ريز بيخود و باخود كه نگاه مرا به بازي گرفته اند و از رو نمي روند!... ميان اين همه نگاه بي روح ناگهان يادم مي افتد كه شايد همين روزها كسي در دلش آهنگ قل قل كنان خاموش شدن كتري سفيد را با من زمزمه كند... شايد چشمي به جز چشم من غلظت آبي اين كتابهاي قطور را محك بزند ... و شايد دستي نگذارد كه قوطي نسكافه زمين بيافتد... آن وقت است كه نگاه تمام اين خرده ريزهاي سرگردان سامان مي گيرد و چشمان من در چشمانشان سرخوشانه مي خندد... باور كن كه دنيا تحفهء شيرينتري از اين همراهي هاي دوست داشتني ندارد ناتانائيل! 

۱۱/۳۰/۱۳۸۸

مثل خرگوش... مثل پدربزرگ...

گوشهاي پدربزرگ سنگين است... اين كه مي گويم سنگين يعني خيلي سنگين... با پدربزرگ كه حرف مي زني بهترين فرصت است براي شاعري!.. براي قافيه انديشيدن!... يك كلمه كه بگويي چندين و چند كلمه با همان وزن و قافيه تكرار مي كند تا برسد به واژهء مورد هدف...ديروز به بهانه اي گفته بودم "ناز"... پدربزرگ پرسيد: "ساز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:"راز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:"گاز"؟ گفتم: "ناز"!... پرسيد:" نياز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:" حجاز"؟ گفتم:"ناز"!... پرسيد:"جواز"؟ با خستگي و استيصال گفتم:"ناز"!...پرسيد:"گداز"؟ داد زدم:"نااااااااااااااااااااااز"!.. خندهء دلنشين و شيطنت آميزي كرد و گفت:"ناز"!...
شب هنوز مانده تا چشمانم گرم شود حافظ را باز مي كنم... اين غزل يادم مي اندازد كه پدربزرگ شاعر است و گوشهاي من سنگين... پدربزرگ همين غزل را هزار بار براي دلبر عاشق كشش خوانده بود...


يكي از آرزوهاي كودكانهء من گياهخواري بود!... پدربزرگم دوستي داشت كه عمو منوچهر صدايش مي كرديم... به خاطر دارم كه يك سال تابستان مهمان ويلاي سبزشان نزديكيهاي تنكابن بوديم... موقع ناهار عمو منوچهر يك ظرف بزرگ پر از هويج و كاهو و كدو و كلم و بادمجان و... همين طور نپخته گذاشت جلويش وتندتند شروع كرد به خوردن!... پدرم گفته بود:" عمو منوچهر گياهخوار است."... و من گفته بودم:" مثل خرگوش؟!"... و همه خنديدند!... خوب يادم هست كه عمو منوچهرهمانجا به من نگاه كرد و گفت:" آدمها به اين خاطر مثل گرگ درنده مي شوند كه گوشتخوارند."... نگاه خاص عمو منوچهر را هنوز به خاطر دارم... من از فردا گير داده بودم كه مي خواهم گياهخوار شوم و مادرم گفته بود كه تو براي بزرگ شدن به گوشت نياز داري... و من به خودم قول دادم كه بزرگ شدم گياهخوار شوم... امروز سالهاست كه من بزرگ شده ام ولي هنوز گياهخوار نيستم... سالهاست كه عمو منوچهر به آلزايمر پيشرفته مبتلاست و ساكن خانهء سالمندان ... هفتهء پيش بازهم ميهمان عمو منوچهر بوديم اما اين بار پشت ديوارهاي خاكستري سراي سالمندان... موقع ناهار عمو منوچهر يك ظرف كوچولوي سوپ گذاشت جلويش و آرام شروع كرد به خوردن... پرسيدم:" عمو منوچهر ديگه هويج نمي خوري؟"... عمو منوچهر اصلا" حرف نمي زد، فقط نگاه مي كرد...من فكر كردم: "مثل خرگوش"!... چند ساعت بعد صورتم را كه شستم نگاهم در آينه بدجوري برق مي زد... فكر كردم :" مثل گرگ"!...كاري به اين ندارم كه هزار ويك دليل بي بر و برگرد سواي گوشتخواري و گياهخواري گرگ و خرگوش مي پروراند... اما افسوس خوردم براي همهء آرزوهاي بربادرفتهء كودكانه اي كه يقين جايي ريشه اي اصيل داشتند وگرنه آرزو نمي شدند... وگر نه آرزو نمي ماندند!!
.
.
پي نوشت: مشتاق آمدنت بودن از همان آرزوهاي كودكانهء اصيلي است كه تاب افسوس خوردنش را ندارم ناتانائيل!

۱۱/۲۷/۱۳۸۸

اگر كوسه ها آدم بودند...

دختر کوچولو پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای كی گفت: اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهیها جعبه های محكمی میساختند،
همه جور خوراكی توی آن میگذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پرآب باشد.
برای آن كه هيچ وقت دل ماهی كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهمانیهای بزرگ بر پا میكردند،
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهي دلگير لذيذتر است!
برای ماهیها مدرسه میساختند وبه آن ها ياد میدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند،
درس اصلی ماهیها اخلاق بود،
به آنها میقبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهی اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتی تقديم يك كوسه كند،
به ماهی كوچولوها ياد میدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند،
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند،
آينده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می آيد
اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگی میكشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه میآوردند كه در آن ماهی كوچولوهای قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند.
همراه نمايش، آهنگهای مسحور كنندهای هم مینواختند كه بی اختيار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها میكشاند.
در آنجا بی ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهیها میآموخت
زندگي واقعی در شكم كوسه ها آغاز میشود ...
برتولت برشت

۱۱/۲۴/۱۳۸۸

بيشعور!

خب در اينكه تازگيها خيلي لوس و تكراري مي نويسم هيچ شكي نيست... ولي يك روز كه اين همه خسته و عصبي و دل مرده نبودم مي يام اينجا و يك پست خيلي قشنگ مي نويسم... يك روز كه اين همه سرد نباشه و يخبندون نباشه و من سُر نخورده باشم... يك روز كه دكتر "س" اول صبح كه كلي حس شادابي مي كردم نگفته باشه، چقدر چشات خوابالوده و من روم بشه كه بگم خوابالود نيست به خدا! حال نداشتم آرايش كنم! و از همون موقع هي چشام نسوزه ... يك روز كه مريضها اين قدر بدحال نباشند و همگي باهم يك دفعه فشارشون افت نكنه و نفسشون خوب در بياد و كارديومانيتورينگ بخش كم نياد و من يك حرف را هزار بار تكرار نكنم... يك روز كه هوا بي پارازيت باشه و بي نويز... يك روز كه لباسم از گير كردن مكرر به قلاب خاطره هاي سرد اين همه جر و واجر نباشه... يه روز كه تو دعوا نكرده باشي، قبل از اينكه خودمو از پنجره پرت كنم پايين! قول ميدم كه بيام اينجا و يك پست قشنگ بنويسم... يك پست خيلي قشنگ!

عصر توي حياط بيمارستان يه پسربچهء شايد دو سه ساله جلوي در ايستاده... كلاهشو تا زيرابرواش كشيده پايين طوري كه چشاش به زور ديده ميشه و وقتي مي خواد نگاه كنه بايد سرشو يه كم بگيره بالا!... بعد لپاش سرخ سرخه، نوك دماغش هم همين طور!... داره واسه خودش بازي مي كنه كه يهو از جلوي من در مياد... بهش مي گم سلام!... كجا داري مي ري ؟... هيچي نميگه يه كم نگام مي كنه و چشمشش به روپوش سفيدم كه مي افته انگار ميترسه و يه كم عقب عقب مي ره... مي گم: اي واي چرا ترسيدي؟ ... ميگه: پاپو مي تني!... مامانش مي گه: منظورش اينه كه آمپول مي زني!... دستاي خاليمو بهش نشون مي دم و مي گم: ببين آمپولم كجا بود؟... ميگه: تو زيپه!... مامانش: ميگه تو جيبته! ... از تو جيبم بستهء آدامسو در ميارم و ميگم: ببين من فقط همينو دارم، جيبم خاليه!... يه دونه آدامس بر ميداره يه كم كه مي جوه يه دفعه تف مي كنه آدامسه رو بيرون و ميگه: سِقَت تُسه!... مامانش ميگه: چقدر ترشه!... اي واي شاهكارم من! از اين آدامساي نعنايي تند sugar free به بچهء بيچاره تعارف كردم!... ميگم: واي ببخشيد كوچولو قهر نكني بامن!... تو بيمارستان چي كار مي كني؟... ميگه ناني اوخه! ... مامانش: مامان بزرگش مريضه!... ميگم: آخي! حالا تو سرما نخوري!... ميگه سَبَت خودم!... مامانش: شربت خوردم!... كلاهشو مي كشم پايينتر و بهش مي گم: حيف كه دستام كثيفه وگرنه لپتو محكم مي كشيدم!... ميگه: پيسور!... مامانش اين دفعه فقط ميخنده و هيچي نميگه!... ازش ميپرسم چي گفت مگه؟... با خنده ميگه: بيشعور!.... يعني هيچ حرفي توي اون لحظه به اندازهء اين "بيشعور" بهم نچسبيد!
آسانسور طبق معمول خرابه... از پله ها كه دارم ميام بالا با خودم فكر مي كنم چي مي شد منم يه مترجم داشتم!... بعد وقتي كسي مي پرسيد چطوري؟ من مي گفتم خوبم، اون ترجمه مي كرد: هيچم خوب نيستم نمي دونم چه مرگمه!...  وقتي مي گفتم چه خبر؟... اون ترجمه مي كرد: واي چقدر دلم برات تنگ شده!... وقتي مي گفتم: هوا چقدر سرد شده!... ترجمه مي كرد: من خيلي وقته بهت نگفتم چقدر دوستت دارم!
پله ها كه تموم ميشه به خودم لبخند مي زنم... بعد ترجمه ش مي كنم: بيشعور!

۱۱/۲۰/۱۳۸۸

برو كاين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد...

نقل امروز و ديروز نيست كه قصهء ساليان است... من مدتهاست مي دانم و فهميده ام كه آدم اين راهروهاي غم گرفته نيستم... آدم كشف زودهنگام مرگ در چشماني كه هنوز زنده است و طالب زندگي ، نيستم... آدم بلند بلند بر بالين مردگان خنديدن و خاطره تعريف كردن نيستم... آدم با خونسردي پاره كردن و خون ديدن و دوختن نيستم... آدم مدام از درد شنيدن و از درد خواندن و از درد گفتنها نيستم... آدم ساعتها نشستن و غرق شدن در ديواره سلولي فلان ميكرب و مكانيسم فلان آنتي بيوتيك و فارموكينتيك و فارموديناميك و تداخلات نامتناهيش نيستم... من آدم هر شب خوابيدن، هر صبح بيدار شدن، هر ظهر لبخند زدن و خوردن نيستم... من آدم برنامه ريزيهاي از پيش تعيين شده و چهارچوبهاي منظم لج درآر نيستم... اصلا" آدم هر روز زنده بودن و هر روز زندگي كردن  نيستم... من دلم مي خواهد يك شب بميرم و  صبح با قطره اي باران، با صداي عود، با يك بوسهء نامنتظر و اصلا" با شليك يك گلوله زنده شوم... من آدم يك جا ماندن، آدم مقيم شدن آدم ساكن بودن، آدم خانه و ديوار و حصار نيستم...
گفتم كه نقل امروز و ديروز نيست، من همهء اينها را مدتهاست كه مي دانم، امّا باز هروز صبح بيدار مي شوم و هر شب مي خوابم ... توي راهروهاي غم گرفته مدام راه مي روم و باز مرگ را در چشمان سرشار از زندگي پيشگويي ميكنم... بيرحمانه پاره مي كنم، آسوده خاطر قرمزي گرم خون را تحسين مي كنم و پيروزمندانه مي دوزم و بخيه مي زنم... از لابلاي هزاران صفحه كنجكاوانه ريزترين نكته را براي فلان آنتي بيوتيك جستجو مي كنم... من هر روز پايه هاي خانه را محكمتر مي كنم و بر ديوارهايي كه سرسختانه احاطه ام كرده اند قابهاي رنگي مي كوبم...
 نقل امروز و ديروز نيست كه من در اسارت محكمترين زنجيرها و در بحبوحهء پابندكننده ترين دلمشغوليها به فرار و گريز فكر مي كنم... به اينكه روزي وسط يكي از همين راهروهاي غم گرفته غيب شوم... به اينكه با درخشش قرمزي خون از هوش بروم و هيچ وقت به هوش نيايم... به اينكه روزي پنجرهء كنار قابهاي رنگي را بگشايم و پرواز كنم... به اينكه يك روز بميرم و بدون باران و عود و بوسهء نامنتظر و شليك گلوله زنده نشوم...
 نقل امروز و ديروز نيست، رشته هايي هست كه مرا سخت نگاه داشته و پابند كرده... قلابهايي هست كه من محكم به آنها وصل شده ام و آويزان مانده ام... رشته هايي كه دوستشان دارم و هر چند دست و پايم از فشارشان به دردآمده  ناخواسته هي پيچ و تاب مي خورم تا محكمتر به آنها گره بخورم...
نقل امروز و ديروز نيست ناتانائيل! من آدم فرار هم نيستم!
.
.
پي نوشت: اين نوشته مربوط به چند ماه قبل است... هر وقت گره ها محكمتر مي شود، هر وقت معلق بودنم سرگيجه مي آورد، اصلا" هر وقت كه تب مي كنم ، خاطرم مي آيد كه من آدم راهرو و ديوار و خون و مرگ و  درد و زندگي نيستم! و كمي بعدتر يادم مي آيد كه من آدم فرار هم نيستم...

۱۱/۱۵/۱۳۸۸

دانه را دردانه كردي عاقبت...

بعد از حيراني ميان كشيك يا كشيش بودن، بازگشته از بالين بيمار محتضر، بايد خيلي باانگيزه باشي كه بنشيني اينجا و خيلي آرام وبلاگ بنويسي...در حالي كه آنطرفتر دو تا كتاب قطور با برگهايي كه نشانه گذاري شده براي بلعيدن فرياد سر داده اند و اين سو ترك تختخواب چشمهاي قرمز به زور بازنگهداشته ات را وسوسه مي كند... اين فرياد و وسوسه كه باهم مي آميزد به آن انگيزهء قوي فكر مي كني و يادت مي آيد از پيرزن سپيدروي دوست داشتني كه كشيش ِ كشيكش شدي و ديدي كه در آخرين دم و بازدم پرتقلايش نوه اش ناخنهاي خط خطي مادربزرگ را لاك مي زد و نقره اي مات لاك با اشكهاي دخترك صدفي مي شد... طرح ناخنهاي صدفي مادربزرگ را كه ورق مي زنم، يادم مي آيد از فرشتهء كوچك لب غنچه اي كه جاخوش كرده بود در آغوش مادر بيمار لاغرش تا شير بنوشد و من زل زده بودم به دستهاي كوچك لبريز از شور زندگيش كه انگار حتي با ناله هاي مادركش هم مي رقصيد و من دلم مي خواست در آغوشش بگيرم و لبهايم را بچسبانم به نرمهءابريشمي گوشهاي كوچولويش و به دروغ هم شده برايش سوگند بخورم و بگويم برقص كوچولو! كه دنيا هميشه اينچنين تلخ نبوده روزهايي بوده كه مادركت پر از نور بوده و خنديده و عاشق شده... لبهايم كه در خيال از نرمهء مخملي گوشهاي كوچك جدامي شود،به فرياد ناخوشايند كتابهاي قطور گوش كري مي زنم و فريب وسوسه نرم تختخواب را نمي خورم و اصلا" به اين فكر مي كنم كه من حتما" بايد قصهء مادربزرگي كه با ناخنهاي لاك خوردهء صدفي به بهشت مي رود و حكايت دستهاي نوزاد لب غنچه اي كه با ريتم غمناك ناله هاي مادر شادمانه مي رقصد و تلخي زندگي را فراموش مي كند، جايي مي نوشتم... بايد مي نوشتم تا تو بخواني و بداني كه من حرفهاي نگفته ام با صدفي ناخنهاي مادربزرگ لاك مي خورد و ميان پرزهاي مخملي گوش نوزاد لب غنچه اي جا مي ماند... بايد جايي مي نوشتم تا بماند، مي دانم كه تو همهء رازهاي مگو را روزي از ميان خطوط بيراه آن پيدا خواهي كرد...

۱۱/۱۳/۱۳۸۸

من جمع اضدادم!

نيمه شب با صداي عربدهء قداره كش ها كه سكوت كوچه را مي شكافد، يادم مي افتد، فراموشم شده شب بوها را بالاي سرت بگذارم تا در كشاكش سرخوشانگي روياي شبانه ات مرا ياد كني!...
و غروب با آواز فالش قارقارانهء كلاغها كه آرامش ارغواني آسمان را سياه مي كند، يادم مي افتد، فراموشم شده توي چاي عصرانه ات بهار نارنج بريزم تا در اوج سكوت غروبانه ات مرا صدا كني!...
چه مي شود كرد؟! من آدم فراموشكار از خودراضي يادهاي ضد و نقيضم
...