۱۱/۲۰/۱۳۸۸

برو كاين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد...

نقل امروز و ديروز نيست كه قصهء ساليان است... من مدتهاست مي دانم و فهميده ام كه آدم اين راهروهاي غم گرفته نيستم... آدم كشف زودهنگام مرگ در چشماني كه هنوز زنده است و طالب زندگي ، نيستم... آدم بلند بلند بر بالين مردگان خنديدن و خاطره تعريف كردن نيستم... آدم با خونسردي پاره كردن و خون ديدن و دوختن نيستم... آدم مدام از درد شنيدن و از درد خواندن و از درد گفتنها نيستم... آدم ساعتها نشستن و غرق شدن در ديواره سلولي فلان ميكرب و مكانيسم فلان آنتي بيوتيك و فارموكينتيك و فارموديناميك و تداخلات نامتناهيش نيستم... من آدم هر شب خوابيدن، هر صبح بيدار شدن، هر ظهر لبخند زدن و خوردن نيستم... من آدم برنامه ريزيهاي از پيش تعيين شده و چهارچوبهاي منظم لج درآر نيستم... اصلا" آدم هر روز زنده بودن و هر روز زندگي كردن  نيستم... من دلم مي خواهد يك شب بميرم و  صبح با قطره اي باران، با صداي عود، با يك بوسهء نامنتظر و اصلا" با شليك يك گلوله زنده شوم... من آدم يك جا ماندن، آدم مقيم شدن آدم ساكن بودن، آدم خانه و ديوار و حصار نيستم...
گفتم كه نقل امروز و ديروز نيست، من همهء اينها را مدتهاست كه مي دانم، امّا باز هروز صبح بيدار مي شوم و هر شب مي خوابم ... توي راهروهاي غم گرفته مدام راه مي روم و باز مرگ را در چشمان سرشار از زندگي پيشگويي ميكنم... بيرحمانه پاره مي كنم، آسوده خاطر قرمزي گرم خون را تحسين مي كنم و پيروزمندانه مي دوزم و بخيه مي زنم... از لابلاي هزاران صفحه كنجكاوانه ريزترين نكته را براي فلان آنتي بيوتيك جستجو مي كنم... من هر روز پايه هاي خانه را محكمتر مي كنم و بر ديوارهايي كه سرسختانه احاطه ام كرده اند قابهاي رنگي مي كوبم...
 نقل امروز و ديروز نيست كه من در اسارت محكمترين زنجيرها و در بحبوحهء پابندكننده ترين دلمشغوليها به فرار و گريز فكر مي كنم... به اينكه روزي وسط يكي از همين راهروهاي غم گرفته غيب شوم... به اينكه با درخشش قرمزي خون از هوش بروم و هيچ وقت به هوش نيايم... به اينكه روزي پنجرهء كنار قابهاي رنگي را بگشايم و پرواز كنم... به اينكه يك روز بميرم و بدون باران و عود و بوسهء نامنتظر و شليك گلوله زنده نشوم...
 نقل امروز و ديروز نيست، رشته هايي هست كه مرا سخت نگاه داشته و پابند كرده... قلابهايي هست كه من محكم به آنها وصل شده ام و آويزان مانده ام... رشته هايي كه دوستشان دارم و هر چند دست و پايم از فشارشان به دردآمده  ناخواسته هي پيچ و تاب مي خورم تا محكمتر به آنها گره بخورم...
نقل امروز و ديروز نيست ناتانائيل! من آدم فرار هم نيستم!
.
.
پي نوشت: اين نوشته مربوط به چند ماه قبل است... هر وقت گره ها محكمتر مي شود، هر وقت معلق بودنم سرگيجه مي آورد، اصلا" هر وقت كه تب مي كنم ، خاطرم مي آيد كه من آدم راهرو و ديوار و خون و مرگ و  درد و زندگي نيستم! و كمي بعدتر يادم مي آيد كه من آدم فرار هم نيستم...

هیچ نظری موجود نیست: