۱۱/۱۵/۱۳۸۸

دانه را دردانه كردي عاقبت...

بعد از حيراني ميان كشيك يا كشيش بودن، بازگشته از بالين بيمار محتضر، بايد خيلي باانگيزه باشي كه بنشيني اينجا و خيلي آرام وبلاگ بنويسي...در حالي كه آنطرفتر دو تا كتاب قطور با برگهايي كه نشانه گذاري شده براي بلعيدن فرياد سر داده اند و اين سو ترك تختخواب چشمهاي قرمز به زور بازنگهداشته ات را وسوسه مي كند... اين فرياد و وسوسه كه باهم مي آميزد به آن انگيزهء قوي فكر مي كني و يادت مي آيد از پيرزن سپيدروي دوست داشتني كه كشيش ِ كشيكش شدي و ديدي كه در آخرين دم و بازدم پرتقلايش نوه اش ناخنهاي خط خطي مادربزرگ را لاك مي زد و نقره اي مات لاك با اشكهاي دخترك صدفي مي شد... طرح ناخنهاي صدفي مادربزرگ را كه ورق مي زنم، يادم مي آيد از فرشتهء كوچك لب غنچه اي كه جاخوش كرده بود در آغوش مادر بيمار لاغرش تا شير بنوشد و من زل زده بودم به دستهاي كوچك لبريز از شور زندگيش كه انگار حتي با ناله هاي مادركش هم مي رقصيد و من دلم مي خواست در آغوشش بگيرم و لبهايم را بچسبانم به نرمهءابريشمي گوشهاي كوچولويش و به دروغ هم شده برايش سوگند بخورم و بگويم برقص كوچولو! كه دنيا هميشه اينچنين تلخ نبوده روزهايي بوده كه مادركت پر از نور بوده و خنديده و عاشق شده... لبهايم كه در خيال از نرمهء مخملي گوشهاي كوچك جدامي شود،به فرياد ناخوشايند كتابهاي قطور گوش كري مي زنم و فريب وسوسه نرم تختخواب را نمي خورم و اصلا" به اين فكر مي كنم كه من حتما" بايد قصهء مادربزرگي كه با ناخنهاي لاك خوردهء صدفي به بهشت مي رود و حكايت دستهاي نوزاد لب غنچه اي كه با ريتم غمناك ناله هاي مادر شادمانه مي رقصد و تلخي زندگي را فراموش مي كند، جايي مي نوشتم... بايد مي نوشتم تا تو بخواني و بداني كه من حرفهاي نگفته ام با صدفي ناخنهاي مادربزرگ لاك مي خورد و ميان پرزهاي مخملي گوش نوزاد لب غنچه اي جا مي ماند... بايد جايي مي نوشتم تا بماند، مي دانم كه تو همهء رازهاي مگو را روزي از ميان خطوط بيراه آن پيدا خواهي كرد...

هیچ نظری موجود نیست: