۱۱/۱۳/۱۳۸۸

من جمع اضدادم!

نيمه شب با صداي عربدهء قداره كش ها كه سكوت كوچه را مي شكافد، يادم مي افتد، فراموشم شده شب بوها را بالاي سرت بگذارم تا در كشاكش سرخوشانگي روياي شبانه ات مرا ياد كني!...
و غروب با آواز فالش قارقارانهء كلاغها كه آرامش ارغواني آسمان را سياه مي كند، يادم مي افتد، فراموشم شده توي چاي عصرانه ات بهار نارنج بريزم تا در اوج سكوت غروبانه ات مرا صدا كني!...
چه مي شود كرد؟! من آدم فراموشكار از خودراضي يادهاي ضد و نقيضم
...

هیچ نظری موجود نیست: