۱۱/۰۸/۱۳۸۸

از چشمهاي شما مي ترسم!

هميشه برف كه مي بينم در اوج غم و دلتنگي ناخواسته دلم شاد مي شود و هوس مي كنم از ته دل بخندم... هميشه برف كه مي بينم بايد يكي را صدا كنم تا بيايد و همراهم شود در اين لذت ناگزير كودكانه... صدايش كنم و فرياد بزنم كه : فلاني! كجايي؟ بيا ببين چه برفي آمده!... و دلمردگي زمستان تقلبي امسال اين شور برفيم را دو چندان كرد... هر چند كه اين شور برفي هنوز محكم نشده و يخ نزده دارد آب مي شود...من هر چند گاه يك بار به تناسب آب و هوا و شايد حال و هوا! عكسهاي روي يخچال را عوض مي كنم!... عكسهاي روي يخچال شايد در بيهوده ترين لحظه ها با من حرف مي زنند و مي خندند و گريه مي كنند و گاه حتي نكوهشم مي كنند... ديشب به تناسب همين حال و هوا (از هر نوعش)، گشتم تا عكس برفي پيدا كنم...در يكي از اين عكسها من و خواهرم كه شايد 5 و 8 ساله هستيم توي حياط خانه مان با لباسهاي يك شكل و كلاه قرمز منگوله دار با هم در حال برف بازي هستيم... من مثل هميشه يك دسته مو جلوي چشم چپم را گرفته و كجكي نگاه مي كنم و خواهرم شيطنت آميز مي خندد ! از چشمانش پيداست كه نقشه اي براي آزار من در سر مي پروراند!... مادرم كه انگار حواسش نيست اخم كرده و دارد به سمت من مي آيد تا نمي دانم به كدامين گناه بازخواستم كند... توي عكس بعدي كه يادم مي ايد يك روز جمعه برفي بود و رفته بوديم كوه... مادر و پدرم با سوژهء تكراري كوه برفي كنار هم ايستاده اند و پدرم دست چپش را گردن مادرم انداخته و از چشمانش پيداست كه خجالت كشيده مادرم را محكمتر بغل كند!... و كمي دورتر من يواشكي پشت آنها ايستاده ام تا در عكس بيافتم و باز نگاهم گوياي شادمانيم است مثل هر زماني كه پدر و مادرم باهم خيلي مهربان مي شدند... و آخرين عكس باز هم يك روز برفي است از من و همسرم شايد دو سال قبل از ازدواج كه يواشكي رفته بوديم كوه و يواشكي عكس گرفتيم و من كلي از رسوايي اين يواشكيها در اضطراب بودم... يادم هست كه پالتوي كرم رنگم نو بود و شال گردنم نيمي ازصورتم را پوشانده بود با اين خيال واهي كه شايد كسي مرا نشناسد... چشمان همسرم در عكس دارد مي خندد و چشمان من پر از دلهره است!...
از ديشب هر وقت به بهانه اي سراغ يخچال مي روم تمام اين چشمها و نگاهها با من حرف مي زنند... دلم براي نگاه شيطان طوفاني خواهرم كه اين روزها آرام و بي موج است تنگ مي شود... براي چشمان پدرم و حسرت محكمتر بغل كردن مادرم در آن روز برفي كه بر دلش ماند... و براي نگاه خندان رقصان همسرم و پشيماني دلهرهء احمقانه چشمان خودم...
يك آشناي قديمي كه سالهاست در كاليفرنيا ساكن است برايم در فيس بوك پيغام گذاشته كه : يادم هست شما سالها قبل وقتي به خانهء ما آمديد كفشهاي قرمز خال خالي داشتيد... من برايش نوشتم: يادم هست شما روي ديوار اتاقتان پوستر بزرگي از اينگريد برگمن داشتيد، من كفشها يادم نمي ماند،نگاهها در ذهنم ريشه مي كند، اينگريد برگمن را هم به خاطر نگاهش يادم هست كه با همهء كودكيم دلبرانگيش را فهميدم! كفشهاي شما يادم نيست ولي يادم هست كه نگاهتان آن روزها چقدربراي من سخت بود... برايم نوشت : پس من هم يادم هست كه نگاه شما كنجكاو بود، نگاه سخت من با كفشهاي قرمز خال خالي شما نرم شد! نگاهها مهاجرند...
راست مي گفت نگاهها مهاجرند...
و من پُرم از نگاههايي كه از چشمها پَر كشيده اما هنوز جايي ميان انباشته هاي ذهن من گير كرده و گاه حتي چشمك مي زند... و در هراسم از نگاههايي كه هنوز نيامده بايد هجرت كند...

هیچ نظری موجود نیست: