۱۱/۲۴/۱۳۸۸

بيشعور!

خب در اينكه تازگيها خيلي لوس و تكراري مي نويسم هيچ شكي نيست... ولي يك روز كه اين همه خسته و عصبي و دل مرده نبودم مي يام اينجا و يك پست خيلي قشنگ مي نويسم... يك روز كه اين همه سرد نباشه و يخبندون نباشه و من سُر نخورده باشم... يك روز كه دكتر "س" اول صبح كه كلي حس شادابي مي كردم نگفته باشه، چقدر چشات خوابالوده و من روم بشه كه بگم خوابالود نيست به خدا! حال نداشتم آرايش كنم! و از همون موقع هي چشام نسوزه ... يك روز كه مريضها اين قدر بدحال نباشند و همگي باهم يك دفعه فشارشون افت نكنه و نفسشون خوب در بياد و كارديومانيتورينگ بخش كم نياد و من يك حرف را هزار بار تكرار نكنم... يك روز كه هوا بي پارازيت باشه و بي نويز... يك روز كه لباسم از گير كردن مكرر به قلاب خاطره هاي سرد اين همه جر و واجر نباشه... يه روز كه تو دعوا نكرده باشي، قبل از اينكه خودمو از پنجره پرت كنم پايين! قول ميدم كه بيام اينجا و يك پست قشنگ بنويسم... يك پست خيلي قشنگ!

عصر توي حياط بيمارستان يه پسربچهء شايد دو سه ساله جلوي در ايستاده... كلاهشو تا زيرابرواش كشيده پايين طوري كه چشاش به زور ديده ميشه و وقتي مي خواد نگاه كنه بايد سرشو يه كم بگيره بالا!... بعد لپاش سرخ سرخه، نوك دماغش هم همين طور!... داره واسه خودش بازي مي كنه كه يهو از جلوي من در مياد... بهش مي گم سلام!... كجا داري مي ري ؟... هيچي نميگه يه كم نگام مي كنه و چشمشش به روپوش سفيدم كه مي افته انگار ميترسه و يه كم عقب عقب مي ره... مي گم: اي واي چرا ترسيدي؟ ... ميگه: پاپو مي تني!... مامانش مي گه: منظورش اينه كه آمپول مي زني!... دستاي خاليمو بهش نشون مي دم و مي گم: ببين آمپولم كجا بود؟... ميگه: تو زيپه!... مامانش: ميگه تو جيبته! ... از تو جيبم بستهء آدامسو در ميارم و ميگم: ببين من فقط همينو دارم، جيبم خاليه!... يه دونه آدامس بر ميداره يه كم كه مي جوه يه دفعه تف مي كنه آدامسه رو بيرون و ميگه: سِقَت تُسه!... مامانش ميگه: چقدر ترشه!... اي واي شاهكارم من! از اين آدامساي نعنايي تند sugar free به بچهء بيچاره تعارف كردم!... ميگم: واي ببخشيد كوچولو قهر نكني بامن!... تو بيمارستان چي كار مي كني؟... ميگه ناني اوخه! ... مامانش: مامان بزرگش مريضه!... ميگم: آخي! حالا تو سرما نخوري!... ميگه سَبَت خودم!... مامانش: شربت خوردم!... كلاهشو مي كشم پايينتر و بهش مي گم: حيف كه دستام كثيفه وگرنه لپتو محكم مي كشيدم!... ميگه: پيسور!... مامانش اين دفعه فقط ميخنده و هيچي نميگه!... ازش ميپرسم چي گفت مگه؟... با خنده ميگه: بيشعور!.... يعني هيچ حرفي توي اون لحظه به اندازهء اين "بيشعور" بهم نچسبيد!
آسانسور طبق معمول خرابه... از پله ها كه دارم ميام بالا با خودم فكر مي كنم چي مي شد منم يه مترجم داشتم!... بعد وقتي كسي مي پرسيد چطوري؟ من مي گفتم خوبم، اون ترجمه مي كرد: هيچم خوب نيستم نمي دونم چه مرگمه!...  وقتي مي گفتم چه خبر؟... اون ترجمه مي كرد: واي چقدر دلم برات تنگ شده!... وقتي مي گفتم: هوا چقدر سرد شده!... ترجمه مي كرد: من خيلي وقته بهت نگفتم چقدر دوستت دارم!
پله ها كه تموم ميشه به خودم لبخند مي زنم... بعد ترجمه ش مي كنم: بيشعور!

هیچ نظری موجود نیست: