۱۰/۱۷/۱۳۸۸

طالب بي قرار شو تا كه قرار آيدت

از همان روزي كه دلم پر از حرف بود و سرم پر از صدا و چشمانم پر از نگاه و هر چه كردم اين صفحه باز نشد كه نشد، ديگر دستم به نوشتن نمي رفت... انگار تمام آن حرفها و صداها و نگاهها باهم آميخت و مبدل شد به معجوني گس و بيمزه و دورريختني... و زمان لازم بود تا اين طعم فلزي نچسب فراموشم شود... خودمانيم! هنوز هم كه مي خواهم بنويسم انگار دارم فلز قورت مي دهم!... نمي دانم... اين روزها براي هر كاري حس ناامني دارم ، شايد هم حس اسارت ، هر چه كه هست تركيبش با اين سرماخوردگي كه لجوجانه دوستم دارد و هنوز نرفته دوباره ميهمان مي شود، چيز مزخرفي است...



خالق دنياي قشنگ نو خواسته بود تا نامه براي نوهء خيالي بنويسيم تا زندگي ما برايش درس عبرتي شود!... شايد نوشتن چنين نامهء پندآموزي در يك اتاق سه در چهار كوچك كه هوايش به طرز ناجوانمردانه اي خفقان آور است، در طبقه چهارم يك بيمارستان دلگير با بك گراند نواي گريه و زاري همراهان بيماري كه اميدي به بهبودش نيست در دستگاه ماهور، نامهء سوزناكي از كار در آيد كه نوهء بينواي مرا از كل زندگي و فلسفه اش نااميد گرداند... راستش اصلا" نمي دانم كدامين سرفصل را بايد باز كنم تا يادش دهم كه كوركورانه هر سرمشقي را رونويسي نكند...دارم سعي مي كنم ژست مادربزرگ ماآبانه اي بگيرم ... راستي كاموا و ميلهاي بافتنيم كجا بود؟!!... خنده ام گرفته!... ياد مادربزرگ شنل قرمزي مي افتم و الان مهمترين نصيحتم اين مي شود كه :" نوهء عزيزتر از جانم حواست به گرگها بيش از همه باشد!"... و بعد به ذهنم فشار مي آورم تا به خاطر آورم مادربزرگ مهربان خودم چطور پندم مي داد و ارشادم مي كرد!... از كودكي كه تنها صحبت درس بود و تكرار مكرر " درس خواندن و براي خود كسي شدن"!... كه من هنوز معطل درك مفهوم و چيستي اين عبارت "كسي شدن" هستم و اينكه اصلا" خوب است كه آدم " كسي" بشود يا نه!... پس نوه جانم! تو سعي كن اول با مفهوم اين عبارت طوري كنار بيايي و آن وقت اگر فهميدي كه اين "كسي شدن" چيز دلچسبي است و درس خواندن راهي به آن دارد، خوب ِ خوب درس بخوان!... بزرگتر كه شدم مادربزرگم تنها برايم از خانه داري و نظم و ترتيب مي گفت كه چون هيچ وقت برايم بحث جذابي نبود، چيزي از آن در خاطرم نمانده تا بخواهم براي تو بازگو كنم.... و بعد از آن هم كه داستان شيرين عشق و عاشقي بود كه هميشه حرفهاي آن زمان مادربزرگ و توصيه به آفتاب مهتاب نديدن! برايم خنده دار بود!... پس عزيزكم! من هم از اين مقوله برايت هيچ نمي گويم تا به من نخندي و تنها توصيه مي كنم كه اين يكي را خودت حتما" تجربه كني و شتابان بدوي به سمت سنگ و سرت محكم به آن بخورد و بشكند و بگويي آآآآآآآآآآآآآخ خ خ! و تا هميشه اين درد شيرين و جاي زخمش با تو بماند كه بزرگي هم گفته " عاشق نبودن يك بدبختي است!"... مادربزرگ خيلي حرفها به من نگفته بود...شايد نمي دانسته... شايد نخواسته ... شايد نتوانسته ... و شايد هم گفت و من نفهميدم... و من دلم مي خواهد برايت بگويم كه آزاد زندگي كن... نگذار جبر ِ زمانه بازيت دهد و اسيرت كند و چنان پابند كه توان هر تغييري را از تو سلب كند... تقدير و سرنوشت كلمات بي شرفي هستند! تو را چنان در مرداب اجبار فرو مي برند كه ياراي رها شدنت نيست، اين دو كلمه را از قاموس تصميم گيريهايت پاكِ پاك كن... يادت بماند كه پاداشهاي وعده دادهء شدهء پا در هواي بيشماري باغهاي سبز و سرخ را برايت ترسيم كرده اند، چه آسماني و چه غيرآسماني! به آنها فكر كن و اميدوار باش اما تو بگذار زندگاني در لحظه و اكنون برايت به اوج برسد و حتي تمام شود... نمي دانم چطور، خودت راهش را پيدا كن! امّا آنقدر بزرگ شو، آنقدر قدرتمند شو و آنقدر توانا كه هيچ گاه جايي نماند براي اي كاشها و افسوسها... مي داني نازنينم! مفاهيمي هست كه با وجود تكراري بودن هرگز كهنه نمي شود... هيچ وقت بو نمي گيرد... اصلا" يك جور ِ غريبي مطلق است مثل خوبي... مهرباني... دوست داشتن... اشك...آزادي... راستي...آرامش... آنها را هر طور شده پيدا كن و در خرجشان دست و دلباز باش... و اينكه حتي اگر به اين دنيا هم نيامدي! چندان دربند رازها و رموز و چرايي اين دنيا نباش كه بودند و نفهميدند... هستيم و نمي فهميم...!
راستي! يك مطلب مهم فراموشم شد و اينكه وبلاگ مادربزرگت را حتما" بخوان تا درس عبرتي شود براي تو و آيندگان تو!
.
.
.
مي داني ناتانائيل! خواب زمستاني غار مي خواهد!... تو سراغ داري؟

۱۰/۰۸/۱۳۸۸

لالا لالا دیگه بسه گل لاله!

پيش از تو
صورت‌گران
بسيار
از آميزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند;
يا در خطوط ِ کوه‌پايه‌يي
رمه‌يي
که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
نهان است;
يا به سيری و ساده‌گي در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلودگوزني را گرسنه که ماغ مي‌کشد.تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:

آه و آهن و آهک ِ زنده دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشي
تقوای ما نيست.



سکوت ِ آب مي‌تواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;سکوت ِ گندم مي‌تواند گرسنه‌گي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
هم‌چنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:غريو راتصوير کن!

عصر ِ مرادر منحني‌ تازيانه به نيش‌خط ِ رنج; هم‌سايه‌ی مرا بيگانه با اميد و خدا;و حرمت ِ ما راکه به دينار و درم برکشيده‌اند و فروخته.


تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
ــ
آزادی!

ما نگفتيم تو تصويرش کن!


احمد شاملو

۱۰/۰۱/۱۳۸۸

آیین مهر...

می میرم برای خمار چشمانتان که میان این همه ظلمت و اندوه باز هم بی پلک بر هم زدنی سیاهی یلدا را می کاوید، نکند سپیدهء پنهان این شب زدگی رخ ننماید... ما که دیگر هیچ برایمان نمانده تا فخر کنیم و بنازیم وببالیم... نه برق سیاهی شرقی چشمانمان که دیریست غبار گرفته... و نه دودمان برترآریاییمان که امروزحتی نقشهایش هم بر روی سنگ نوشته ها و کتیبه ها و لوحها به تاراج رفته... دلخوش کرده بودیم به آیین هزارهزار سالهء این آخرین شب سیاه پاییزی که آن هم انگار سیاهیش میان سیاهی درد و دروغ گم شد وسنگینی غم هزار سالهء غیبت خورشید همچنان بر دلمان ماند...هوس طعم ترش و شیرین انار بمانَد که بشارت همیشهء حافظ هم این بار آرام نیاورد... من فقط دلتنگم برای خمار چشمانتان که تمام سیاهی یلدا را رام و آرام می کرد...

۹/۲۸/۱۳۸۸

something & nothing

In yeki az haman posthaye 'yadam bashad' ast! ba nahayate ajale! va albatteh az noe maskhareash... az hamanha ke chand nafar hamzaman sedayat mizanand ke : zood bash!... che kar mikoni?... kojayi? va... va to hey bayad beguyi amadam amma naravi! ... chon bayad sabt koni ta yadat bashad! ... yadat bashad ke aseman birahmaaneh hame ja yekrang ast!... va dard injast ke nemishavad hichgah delzadeye in rang shod!... yadat bashad ke hanooz ham pingpong doost dari!... yadat bashad ke zendegi engar bedoone shenidane khabarhaye rooz zendegiye khoshmazeyi mishavad albatte az aan khoshmazegi ha ke nakhaste delat ra mizanad!... yadat bashad baraye hezar hezar hezaromin bar ke deltangi hesse tamaamnaashodanist... yadat bemanad ke in keyboard fonte farsi nadasht... yadat bemanad ke hanooz dashtand sedayat mizadand o to neshaste boodi... to begoo chera bayad yadam bemanad Natanail

۹/۱۹/۱۳۸۸

ماه رويا روي خوب از من متاب...!

به اجبار آمده ام تعميرگاه... اينجا محيط به شدت مردانه است، آن هم از نوع خشنش... حس مي كنم زير بار نگاههاي كنكاشگر كنجكاو شوخ دارم له مي شوم... خودم را مي زنم به اين راه و آن راه كه مثلا" حواسم نيست!... سرم را الكي گرم مي كنم تا زودتر آقا مراد بيايد و ماشين را بسپارم به او و سريعتر خودم را آزاد كنم، او هم كه سرش را كرده داخل كاپوت يك ماشين و هرچند گاه يك بار سر بلند مي كند و دستانش را با يك دستمال سياه شده از روغن پاك مي كند و باز سر فرو مي برد... نگاهها و پچ پچها و خنده هاي تمسخر آميز تمام نمي شود... مقنعه ام را جلوتر مي كشم، كمر بارانيم را آزادتر مي كنم... اعصابم آنقدر خط خطي شده كه ديگر يك دست سياه ِ سياه است... مي روم به سمت يكي كه انگار از بقيه پرروتر است، نمي دانم چرا دلم برايش مي سوزد، مجسمش مي كنم كه غروب خسته و هلاك به خانه باز مي گردد و همسرش كه از صبح دلش براي دستهاي روغني شوهر زحمتكشش يك ذره شده به استقبالش مي رود... مرد به پشتي تكيه مي زند و چايش را داغ داغ هورت مي كشد... زن در حالي كه لباسهاي كار سياه روغني مرد را از ساكش بيرون مي اورد، با كمي ناز مي پرسد :" شامو بكشم؟"... و مرد بي اعتنا و زل زده به تلويزيون سر تكان مي دهد... زن در آشپزخانه ظرفها را تند تند مي شويد و از همانجا با مرد حرف مي زند و اخبار روز را اعلام مي كند و نظر مرد را جويا مي شود... مرد در حالي كه چشمانش سنگين شده فكر مي كند كه چقدر دلش براي زن تنگ است... زن اين بار با ناز بيشتر مي پرسد :" ميوه بيارم؟"... اما صداي خر و پف مرد نهايت هيجان و پاسخش به اشتياق زن است... در خيالم سينما راه انداخته ام انگار!... سنگيني نگاه وقيحش انتراكت فيلمم مي شود! ... اين بار مستقيم نگاهش مي كنم و لبخند مي زنم و مي گويم: خسته نباشيد!... انگار خجالت مي كشد و آرام تشكر مي كند و سرش را مي اندازد پايين و مشغول كار مي شود.... فكر مي كنم: او از زندگي چه مي خواهد؟... چند نگاه ديگر را هم با همين روش سركوب مي كنم... آقا مراد بالاخره مي آيد به طرفم... مشكلات ماشين را يادداشت مي كند... سوييچ را تحويلش مي دهم و به سرعت بيرون مي روم... مي پرم توي تاكسي... آهنگي با كيفيت افتضاح دارد پخش مي شود: " بودم همه شب ديده به ره تا به سحرگاه... ناگه چو پري خنده زنان آمدي از راه... غمها به سر آمد، زنگ غم دوران از دل بزدودم... منتظرت بودم... منتظرت بودم".... با اين كيفيت بد بيشتر دوستش دارم... بوي خانهء مادربزرگم مي آيد... به اين فكر مي كنم كه:" من از زندگي چه مي خواهم؟..."
.............................
بعد از مدتها شيرجه مي زنم توي آب... با فشار سرم تا جايي كه جا دارد آب را هل مي دهم پايين شايد هم خودم را... چشمانم را باز مي كنم ... چقدر همه چيز آبي است... چقدر به كف نزديكم... چقدر من دارم ذوق مي كنم!... چقدر من سبك و آرام مي شوم وقتي بدنم را صاف مي كشم و هيچ حركتي نمي كنم و منتظر مي مانم تا برسم به سطح آب... كاش اين لحظه به اين زودي تمام نمي شد... كاش عمق استخر چند برابر مي بود... چقدر من همنوازي دستانم با آب را دوست دارم وقتي با دلم كوك باشند، اصلا" مي توانم همنوا با آنها زير لب بخوانم... سرم را از آب بيرون مي آورم... پشت پنجرهء شيشه اي برف مي بارد... سوز سرما را انگار حس مي كنم... دوباره فرو مي روم در آغوش آب... پايينتر و پايينتر مي روم و نفسم را تا آنجا كه توان دارم حبس مي كنم و بيرون نمي دهم و در دل ميشمارم... 1 2 3 4 5 ... نمي دانم به چند مي رسم كه حس خفگي شيريني پيدا مي كنم ... وقتي به ناچار نفسم را بيرون مي دهم و باز بدنم را صاف و كشيده و بي حركت مي گيرم تا برسم به سطح به اين فكر مي كنم كه :" زندگي از من چه مي خواهد؟..."

۹/۱۱/۱۳۸۸

شال گردن!

من هوای سرد را دوست دارم... من برف و باران را دوست دارم ... من سوز سرما را دوست دارم... من سر انگشتان یخ زده و نوک قرمز بینی و اشکی که از فرط سرما از چشمها جاری می شود را دوست دارم... و خوب می دانم یکی از دلایل این دوست داشتن بلند شدن نفسم از جای گرم است!... و یکی دیگر از دلایل این دوست داشتن لباسهای زمستانی است!... من عاشق پالتو و بارانی و پولیور و ژاکت و چکمه و دستکش هستم!... من می میرم برای شال گردن، برای شال گردنهای کلفت خوش رنگ... عشق من به شال گردن از دوم راهنمایی شروع شد که در درس حرفه و فن بافتنی را یاد گرفتم و من آن زمان اولین شال گردن زندگیم را بافتم!... یک شال گردن آبی که هم کوتاه بود و هم باریک و من آن را هدیه کردم به مادربزرگم که خیلی تند تند سرما می خورد... بعد از آن داستان شال گردن بافی های من شروع شد!... برای هر کدام از افراد خانواده به بهانه و مناسبتهای مختلف یک شال گردن بافتم و همین طور برای خودم... تب شال گردن بافی من بهار و تابستان فروکش می کرد و با رسیدن پاییز و زمستان دوباره شروع می شد... به هر کس که دوستش داشتم و دلم می خواست از من یادگاری داشته باشد شال گردن هدیه می کردم... گذشت و گذشت و من دور شدم از آن دخترک شال گردن بافی که عشقش را رج به رج می بافت و پنهان می کرد در دانه دانه کلاف کامواهای رنگی... تا دو سه سال قبل که باز یادم آمد راهی هست برای گرم شدن... راهی هست برای گرم کردن ... راهی هست که از میان دانه های محکم به هم تنیدهء رجهای شال گردن می گذرد... و باز بافتنم شروع شد... تند تند کارهایم را تمام می کردم و شب چونان مادربزرگها بساطم به راه بود و بازی شیرین میلهای فلزی و کلافهای پیچ در پیچ... اما تیک تاک پیاپی ساعت شماطه دار زمان که مدام نهیب دیر شدن ِ بیهودگیهای زندگی را می زد، مجالم نمی داد تا تمام کنم همهء احساسی که قرار بود در میان دانه های زیر و روی شال گردن آرام گیرد و شال گردنم نا تمام می ماند... و من از حرصم از نو یکی دیگر را شروع می کردم و باز تیک تاک و شتاب و ناتمامی... و امروز گوشهء اتاقم یک سبد جاخوش کرده که پر است از شال گردنهای نیمه کارهء سفید و خاکستری و آبی و قرمز و سبز و صورتی و انتظار نگاههایی که قرار بود دلشان با این رنگها گرم شود، و این دلهرهء مضحک که امروز آنها بدون شال گردنهای من حتما" سرما خورده اند!... و این منظرهء غم انگیزی است...!
پی نوشت:
کی اهمیت میده، اگه ماهیای برکه یه روزی گریه کنن؟
کی اصن می فهمه چشماشون تره؟
حالا تو تنهاتری یا ماهیا؟!

۹/۰۴/۱۳۸۸

پارو می زنیم....!

شروع کردن اصولا" کار سختی است... یک جورهایی مثل پارو زدن شاید! که برای من همیشه سخت بوده...یعنی این هماهنگی بین دستها و جریان آب و درست رفتن مسیرخودش کلی مهارت می خواهد و قدرت که من ندارم!... این شروع کردن هم همان است یعنی هی پارو می زنی وپارو می زنی و بعد میبینی بی آنکه ذره ای جلو رفته باشی فقط بی نتیجه دور خودت چرخیده ای... خلاصه شروع کردن اصولا" کار سختی است، خصوصا" وقتی بخواهی خاطره بازی کنی و بعد وصلش کنی به امروز و بکشانیش تا فردا که حاصلش می شود میان این سه وادی تاب خوردن و چرخیدن... عادتمان شده بود که چهارشنبه ها دور هم جمع شویم... معمولا" هفته در میان و گاه کمی بیشتر... شش نفر که پای ثابت همیشه بودیم و گاه گاهی یکی دو نفر دیگر هم به جمعمان اضافه می شد... اول که یک شام عجیب و غریب اختراعی می خوردیم و حین شام آنقدر چرت و پرت به هم می بافتیم که در عمق آنهمه پوچی غرق می شدیم و بعد از شام مطابق معمول بحثهای جدی سیاسی و فلسفی از سر شکم سیری کمی مشغولمان می کرد... تا می رسیدیم به گل یا پوچ و دخترا با دخترا و پسرا با پسرا و کُری های فمینیستی و منیستی! که در میان هیاهوی سرخوشانه مان برنده و بازنده گم می شد و بالاخره یکی از آن میان به بهانه ای بازی را به هم می زد و گیممان ا ُور می شد و با چند کارت ناقابل قصد بلوف زدن می کردیم و محک صداقت چشمان رسواگر... تا آنجا که بی خیال می شدیم و باز می رفتیم تا مغرورانه حکمروایی کنیم و بِبُریم و بدوزیم تا شاید کُتی برای حریف پرمدعا شود!... و گاه هم هی جمع می زدیم و کم می کردیم تا به زور هم که شده نزدیک شویم به بیست و یک و در حالی که چشمانمان برق می زند بگوییم:" برو واسه خودت!"... و بعد راهی می شدیم زیرا که اگر حریف بازنده همان نیمه شب از فلان آبمیوه فروشی میهمانمان نمی کرد سپیده سر نمی زد... بعد از بازگشت تازه یادمان می آمد مقادیری دلهره کم داریم و هوس فیلم ترسناک دیدن به سرمان می زد که یکی عشق زامبی داشت و دیگری خراب روح و جن و پری بود... و بعد یکی یکی پای فیلم خوابمان می برد و آنکه بیدار مانده بود میان یکی از صحنه های فجیع فیلم از شدت وحشت و هراس با داد و فریاد بقیه را بیدار می کرد... و این داستان ادامه داشت تا خود صبح که غالبا" از کلاسهایمان غیبت می خوردیم و یا با چشمان قرمز خواب آلود و سردرد ناشی از خوشی بیهوده شب گذشته سر کلاس چرت می زدیم و خمیازه می کشیدیم...
امروز شاید فقط چند سال ناقابل از آن شبهای سرخوشی مبتذل دوست داشتنی گذشته باشد، اما ما چند نفر انگار تفاوت قابلی کرده ایم... هفته در میان که نه ولی دو ماهی یک بار ، شاید هم کمی بیشتر دور هم جمع می شویم... یک یا دو کوچولوی دلبر مامانی به جمع ما اضافه شده که صد البته شاممان را شیرینتر میکنند اما دیگر از شام اختراعی من دراوردی خوشمزه خبری نیست... یا رستوران می رویم و یا یک شام معمولی تکراری می خوریم... بحثهای جدی بعد از شاممان هر چند پخته تر شده اما بوی احتیاط و محافظه کاری می دهد و جای هیجان و هدفمندی دیروز را یاس و بی تفاوتی گرفته... گل یا پوچ که دیگر اصلا" بازی نمی کنیم... به جای آن معمولا" دوستم مدت طولانی در مورد اینکه کودک نازنینش چه خوب و زودتر از موعد جیشش را اعلام می کند داد سخن می دهد و همسرش از ما می خواهد تا سکوت اختیار کنیم و به طرز بیان شیرین "جیش دارم"! دختر کوچولویش گوش فرا دهیم... بازی را هم که شروع می کنیم یا موبایلها مدام زنگ می خورد و قرارهای کاری روز بعد و روزهای بعد عقب و جلو می شود... یا بچه گریه می کند... یا آن یکی با شیرین زبانی دلش می خواهد بازی کند ووسط بازی یک دسته کارت می کشد و رو می کند و این بار بدین طریق گیممان اُور می شود... بی هیچ بلوفی و بی هیچ حکمفرمایی و بی آنکه حساب و کتابمان به بیست و یک برسد "می رویم برای خودمان"!... اگر فرصتی برای فیلم دیدن دست دهد خب چون ما آدمهای فرهیخته ای هستیم! دیگر به زامبی و ارّه و جن و پری کاری نداریم! و برازنده تر است که از ژانر معناگرا فیلمی ببینیم و برای هر صحنه اش کلی اظهار فضل کنیم... هر چند که غالبا" چون دیروقت است و فردا صبح باید به موقع سرکارمان برسیم، فیلم و تحلیل آن را موکول به شب نیامدنی بعدی می کنیم...
مقایسه بهتر و بدتر شبهای بی خیال دیروز و هم صحبتی تقلیدی امروز ومیهمانیهای نمی دانم چه طور فردا را نمی دانم... فقط این را فهمیده ام که مثل توپی که روی تپهء سراشیبی غلطان است و اختیار ِ انتخاب سکون و حرکت و تغییر جهت ندارد در حال غلطیدن و رفتن هستیم و شاخه های درخت روی تپه برایمان دست تکان می دهند... هر چهارشنبه که می شود من به یاد دیوانه بازیهای آن شبها می افتم و برای هفتهء بعد یک برنامه ریزی جانانه می کنم... گفتم که شروع کردن کار سختی است... مثل پارو زدن شاید!... ولی الان فکر می کنم که تمام کردن از آن سخت تر است!

۸/۲۷/۱۳۸۸

نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم...

گفته بودند دوباره امشب شهاب باران مي شود... گفته بودند دوباره امشب آسمان دست و دلباز شده و بذل و بخشش مي كند و من از زير سقف آسمان مي آيم... ساعتي گذشت و من خيره ماندم به آسمان... خيره ماندم به آسمان وهي دام پهن كردم و دانه ريختم و منتظر ماندم شايد بخت ياري كند و شهابهاي گريز پاي اسير دام آرزوهايم شوند وفريب خورده ء شكارچي چشمانم گردند... و هزار رويا بافتم با رشته آرزوهايم و مُردم در ترديد انتخاب براي طلب خواستني ها... در اين گير و دارمحو تماشاي ستارگاني شدم كه از كودكي هر كدام برايم نشان عزيزاني بودند كه به تناسب دوست داشتنم در نظرم پرفروغ و كم فروغ مي شدند و هنوز فارغ از صورتهاي فلكي و شرايط رصدي چشمان منتظرم آسمان را در جستجويشان مي كاويد تا چارهء دل تنگم شود... و عجبا كه كارساز بود و من باز ديدم كه ستاره پدرم چگونه هنوز مي درخشد و جلوه گري مي كند و فهميدم كه چه گزاف بود حرف آناني كه مي گفتند ستاره هر كسي كه برود خاموش مي شود و تاريك و بر زمين مي افتد و انگار باورشان نبود آنچه مي افتد آرزوهايي است كه از آسمان كبود دلهايمان را نشانه مي رود... و آنچه به سوي آسمان مي رود ستاره اي مي شود با فروغ ابدي كه درخشش در يادها جاودان مي ماند... خيره ماندم به آسمان و دنباله دار رشتهء تمام نشدني روياهايم شدم... گيرم كه اين مسيرو اين روياي كودكانه بنيان علم نجوم را بر باد دهد، مهم بنيان دل من است كه علم نمي شناسد و منطق نمي داند!... دو شهاب غافلگيرم كردند فرصتم ندادند تا آرزو كنم... سومي كه رسيد بي هيچ مجالي براي حساب و كتاب فقط آنچه از دلم گذشت را خواستم و در آن دم ، در زير آن بارش زيباي نامرئي ... زير سقف آسمان كبود كه بلندتر از هميشه جلوه مي نمود...از خدايي كه آنجا چشم در چشمم دوخته و دست در دستم نهاده بود... براي تو خوشي خواستم و خوشبختي و نهايت هر آنچه از خوبي و زيبايي است... فقط براي تو ناتانائيل پيدا و ناپيداي هميشه ام...

۸/۲۲/۱۳۸۸

So So Friday

خیلی کوچولو و ناز و مامانی! که بودم، پسرخاله ام به من گفته بود : " تو رو یک لک لک در حالی که توی یک بقچه پیچیده شده بودی، به نوکش گرفته و از سرزمینهای دور آورده گذاشته روی پشت بام خونهء مامان و بابات!!... و وقتی پاییز بیاد بر می گرده و دوباره تو رو بر می داره و می بره یک جای گرم"... و من با گریه ازش می پرسیدم :" وقتی هوا گرم بشه منو دوباره بر می گردونه؟... آخه من دلم برای مامان و بابام تنگ میشه!"...

مامان لک لک عزیزم! یادت باشه که الان سالها گذشته و و هوا هی سرد و گرم شده و تو هیچ وقت نیومدی و من هر پاییز به انتظارت زل زدم به آسمون... هر چند من دیگه خیلی سنگینم و بلند کردنم برات خیلی سخته... اما امسال دیگه بیا که من خیلی سردمه و بدجور مشتاق دیدارمامان لک لک گمشدهء سالهای دورم هستم... اما گفته باشم هنوز شرطم سرجاشه ، وقتی هوا گرم شد باید برگردونیم همین جا که من خیلی زود دلتنگ میشم...

------------------------------------------------------

وبلاگ که می نویسی، همین طور که داری راه می روی... خرید می کنی... کتاب می خوانی ... غذا می خوری... برای خودت سوت می زنی!... اصلا" خواب می بینی... هر حس تازه ای که در وجودت جاری می شود ... هر تلنگر کوچکی که بیدارت می کند... با خودت می گویی : یادم باشد که بنویسمش ... یادم باشد که ثبتش کنم و زنده اش نگه دارم... یادم باشد که یادم بماند... و بعد چند روز که می گذرد، و می آیی که بنویسی، می بینی که تمام آن حسهای خوب پر کشیده اند... جای تمام آن تلنگرها بی حس شده و اثری نمانده و تو هیچ سندی برای ثبت کردن نداری... اینها را گفتم تا بهانه ای شود برای ثبت امروز تا یادم بماند که یک جمعهء معمولی در بیمارستان هنوز به غروب نرسیده می تواند خواستنی باشد با رانندگیش در خیابانهای خلوت سامان گرفته ازسرگردانی مردمان به خواب صبح جمعه فرو رفته... با لبخند باغبان کوتاه قد بیمارستان که انبوه نارنجی برگها را جارو می کند، به من که از قصد راهم را کج می کنم تا تعداد بیشتری برگ زیر پایم خش خش بلندتری ایجاد کند... با تحویل گرفتن یک اورژانس بعد از مدتها خلوت و کل کل کردن با پدری که هراسان می گوید:" خانوم دکتر به دادم برسید فکر کنم پسرم انفلوانزای ع (عین)! گرفته!" ... با اعلان مضحک روی برد در مورد "کارگاه آموزشی یک روزهء عزت نفس"! و تصور توانایی معجزه وار اساتید در بنیان نهادن یک روزهء عزت نفس برای یک عمر!... با خوابالودگیش و هوس خوابیدن تا آخر تمام سالهای نیامده... با غم نهفته اش در فواصل همین شادمانیهای گذرا... با نشستنش اینجا و نوشتن و چای و کلوچه خوردن... با انتظار غروب دلگیرش را کشیدن...





باید نامت را عوض کنم ناتانائیل!... پس تا هنوز هستی بگذار بگویمت که تو خوبی ناتانائیل... که دوستت دارم ناتانائیل... که پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز است ناتانائیل... که راه رو به پاییز دلگیر است ناتانائیل... که راه دلگیر نفسگیر است ناتانائیل... باید نامت را عوض کنم ناتانائیل...

۸/۱۵/۱۳۸۸

حكم

مدتي كه نمي نويسي همه چيز از دستت در مي رود!... تو مي ماني و انبوهي كلمه و حرف و معنا و يك دنيا دلتنگي و احساس و مثل هميشه مقادير كمتري منطق و تعقل كه در اين روزهاي ننوشتن به نوبت و گاه بي نوبت به تو هجوم آورده اند و در ذهنت تلنبار شده اند و به هم پيچيده اند و در هم فرو رفته اند... آنقدر كه هر روز كه بيدار مي شوي حس مي كني چيزي دارد به ديواره جمجمه ات بدجور فشار مي آورد و سر كلاس پيشانيت را مي گيري مبادا كه ناگهان اين موج خروشان ديواره سد را بشكند و سيل اين افكارنافرم خرابيها به بار آورد و آبرويت را بر باد دهد!... بگذريم از كلمه هايي كه گم شد در ميان بخار چاي و حل شد در تلخي قهوه و محو شد ميان بوق ماشينهاي پر شتاب و جا ماند ميان نتهاي پرآرامش موسيقي و جاري شد درجويبار روياهاي شيرين شبهاي خستگي... و وقتي درجنگل انبوه روزمرگيها كمين مي گيري براي صيد يك لحظه كوچك تنهايي و عاقبت به دام مي اندازيش و مي نشيني رو به روي اين صفحه سفيد، مي ماني كه چه بنويسي و از چه حرف بزني و كدام را فرياد كني... تو بگو!... مي دانم كه نمي خواهي باز برايت از كاستيها بگويم و از بوي بيمارستان و پاندمي آنفلوانزا و مرگهاي نابهنگام پنهان شده پشت آمارهاي پرطمطراق دروغين... مي دانم كه برايت جذابيتي ندارد حديث بي حاصل هدف گمشده و حس غالب سردرگمي و نقشهء فرار... و مي دانم كه تكراري تر از قصهء هميشگي فقروناداري و ناچاري و تقابل درد و بي دردي وجود ندارد... توپشت دستم بنشين و بگواز ميان اين دستهء بي نظم جورواجور بُر خوردهء افكار كدام برگ را بازي كنم؟... بوي خاك باران خورده كه بيايد دلم مي خواهد هي خشت بزنم و خشت بزنم و ديوار گلي خيال را بي خيال از هر فروريختني به آسمان برسانم... سه دايره سياهِ خاج برايم چشمان نافذ تو را تداعي مي كند و تلاقي آنها را با پيشانيم... ولي از سرباز نگو كه دوباره باتوم به دست گرفته و باز در كوچه هاي انتقام ردّ ِ بي بي هاي عاشق بيگناه را مي زند كه پشت ده لوي خشت سنگر گرفته اند... انگار اين صفحه سياه شد و من هنوز نمي دانم كه حكم چه بود و چه هست و چه خواهد شد... من ماندم و انبوه كلمه و حرف نگفته... من ماندم و آس دلي كه هنوز رو نكرده ام...