از همان روزي كه دلم پر از حرف بود و سرم پر از صدا و چشمانم پر از نگاه و هر چه كردم اين صفحه باز نشد كه نشد، ديگر دستم به نوشتن نمي رفت... انگار تمام آن حرفها و صداها و نگاهها باهم آميخت و مبدل شد به معجوني گس و بيمزه و دورريختني... و زمان لازم بود تا اين طعم فلزي نچسب فراموشم شود... خودمانيم! هنوز هم كه مي خواهم بنويسم انگار دارم فلز قورت مي دهم!... نمي دانم... اين روزها براي هر كاري حس ناامني دارم ، شايد هم حس اسارت ، هر چه كه هست تركيبش با اين سرماخوردگي كه لجوجانه دوستم دارد و هنوز نرفته دوباره ميهمان مي شود، چيز مزخرفي است...
خالق دنياي قشنگ نو خواسته بود تا نامه براي نوهء خيالي بنويسيم تا زندگي ما برايش درس عبرتي شود!... شايد نوشتن چنين نامهء پندآموزي در يك اتاق سه در چهار كوچك كه هوايش به طرز ناجوانمردانه اي خفقان آور است، در طبقه چهارم يك بيمارستان دلگير با بك گراند نواي گريه و زاري همراهان بيماري كه اميدي به بهبودش نيست در دستگاه ماهور، نامهء سوزناكي از كار در آيد كه نوهء بينواي مرا از كل زندگي و فلسفه اش نااميد گرداند... راستش اصلا" نمي دانم كدامين سرفصل را بايد باز كنم تا يادش دهم كه كوركورانه هر سرمشقي را رونويسي نكند...دارم سعي مي كنم ژست مادربزرگ ماآبانه اي بگيرم ... راستي كاموا و ميلهاي بافتنيم كجا بود؟!!... خنده ام گرفته!... ياد مادربزرگ شنل قرمزي مي افتم و الان مهمترين نصيحتم اين مي شود كه :" نوهء عزيزتر از جانم حواست به گرگها بيش از همه باشد!"... و بعد به ذهنم فشار مي آورم تا به خاطر آورم مادربزرگ مهربان خودم چطور پندم مي داد و ارشادم مي كرد!... از كودكي كه تنها صحبت درس بود و تكرار مكرر " درس خواندن و براي خود كسي شدن"!... كه من هنوز معطل درك مفهوم و چيستي اين عبارت "كسي شدن" هستم و اينكه اصلا" خوب است كه آدم " كسي" بشود يا نه!... پس نوه جانم! تو سعي كن اول با مفهوم اين عبارت طوري كنار بيايي و آن وقت اگر فهميدي كه اين "كسي شدن" چيز دلچسبي است و درس خواندن راهي به آن دارد، خوب ِ خوب درس بخوان!... بزرگتر كه شدم مادربزرگم تنها برايم از خانه داري و نظم و ترتيب مي گفت كه چون هيچ وقت برايم بحث جذابي نبود، چيزي از آن در خاطرم نمانده تا بخواهم براي تو بازگو كنم.... و بعد از آن هم كه داستان شيرين عشق و عاشقي بود كه هميشه حرفهاي آن زمان مادربزرگ و توصيه به آفتاب مهتاب نديدن! برايم خنده دار بود!... پس عزيزكم! من هم از اين مقوله برايت هيچ نمي گويم تا به من نخندي و تنها توصيه مي كنم كه اين يكي را خودت حتما" تجربه كني و شتابان بدوي به سمت سنگ و سرت محكم به آن بخورد و بشكند و بگويي آآآآآآآآآآآآآخ خ خ! و تا هميشه اين درد شيرين و جاي زخمش با تو بماند كه بزرگي هم گفته " عاشق نبودن يك بدبختي است!"... مادربزرگ خيلي حرفها به من نگفته بود...شايد نمي دانسته... شايد نخواسته ... شايد نتوانسته ... و شايد هم گفت و من نفهميدم... و من دلم مي خواهد برايت بگويم كه آزاد زندگي كن... نگذار جبر ِ زمانه بازيت دهد و اسيرت كند و چنان پابند كه توان هر تغييري را از تو سلب كند... تقدير و سرنوشت كلمات بي شرفي هستند! تو را چنان در مرداب اجبار فرو مي برند كه ياراي رها شدنت نيست، اين دو كلمه را از قاموس تصميم گيريهايت پاكِ پاك كن... يادت بماند كه پاداشهاي وعده دادهء شدهء پا در هواي بيشماري باغهاي سبز و سرخ را برايت ترسيم كرده اند، چه آسماني و چه غيرآسماني! به آنها فكر كن و اميدوار باش اما تو بگذار زندگاني در لحظه و اكنون برايت به اوج برسد و حتي تمام شود... نمي دانم چطور، خودت راهش را پيدا كن! امّا آنقدر بزرگ شو، آنقدر قدرتمند شو و آنقدر توانا كه هيچ گاه جايي نماند براي اي كاشها و افسوسها... مي داني نازنينم! مفاهيمي هست كه با وجود تكراري بودن هرگز كهنه نمي شود... هيچ وقت بو نمي گيرد... اصلا" يك جور ِ غريبي مطلق است مثل خوبي... مهرباني... دوست داشتن... اشك...آزادي... راستي...آرامش... آنها را هر طور شده پيدا كن و در خرجشان دست و دلباز باش... و اينكه حتي اگر به اين دنيا هم نيامدي! چندان دربند رازها و رموز و چرايي اين دنيا نباش كه بودند و نفهميدند... هستيم و نمي فهميم...!
راستي! يك مطلب مهم فراموشم شد و اينكه وبلاگ مادربزرگت را حتما" بخوان تا درس عبرتي شود براي تو و آيندگان تو!
.
.
.
مي داني ناتانائيل! خواب زمستاني غار مي خواهد!... تو سراغ داري؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر