۱۰/۱۹/۱۳۸۸

برود از دل من وز دل من آن نرود

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم هر لحظه اي يك موسيقي خاص ِ خاص ِ خاص ِ خودش را دارد يا نه؟!...چندان فرقي هم نمي كند ولي دلم مي خواست كسي بود كه مي آمد و موسيقي همين لحظهء مرا مي ساخت... حس مي كنم چيز دل انگيزي از آب در مي آمد!... نه اينكه خيلي شاد باشم يا خيلي هيجان زده يا خيلي محزون يا هر حس شديد ديگر... نه!... فقط احساس مي كنم موسيقي اين لحظه شاهكار مي شود!... كجايي پرايزنر؟!!

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم من عاشق آن وقتهايي هستم كه نشانه اي از خيال و رويا در بيداري هويدا مي شود يا نه؟!... مثل وقتي كه خواب دريا ديده باشي و بعد بيدار شوي و ببيني دستانت پر از گوش ماهي است و لابلاي موهايت پر از ماسه!... باور كني يا نه امروز بعد از ظهر چيزي در همين مايه ها اتفاق افتاد!... حالا تو دوست داري اسمش را بگذار توهم بويايي!

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم من شنبه ها بداخلاق مي شوم و يكشنبه ها مضطربم و دوشنبه ها بي تفاوت و سه شنبه ها مهربان و چهارشنبه ها خسته و پنجشنبه ها شيفته و جمعه ها ديوانه، يا نه؟!... به هر حال الان بين ديوانگي جمعه و بداخلاقي شنبه آويزانم... خدا نصيب نكند! بَد موقعيتي است!

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم بدترين نوع انتظار زماني است كه نداني منتظر چه هستي، يا نه؟!... الان سماق يكي از همان انتظارها را مي مكم... حالا تو هي بگو شايد اين جمعه بيايد، شايد!!!

خوب يادم هست كه قبلا" گفته بودم كه دلم برايت تنگ شده... باز هم مي گويم كه دلم برايت تنگ شده... ديگر باران بيايد يا نيايد چندان توفيري نمي كند...

هیچ نظری موجود نیست: