۱۰/۲۲/۱۳۸۸

پنجرهء شرقي

مرد با دقت صداي برخورد كفشهاي نو و براقش بر كف چوبي كافه را مرور كرد... يقه لباسش را صاف كرد و پشت ميز دو نفرهء مشرف به پنجره در منتهي اليه شرقي كافه نشست... ساعت شني كوچك روي ميز را برعكس كرد و زل زد به ريزش دانه هاي ريز شن...
زن چينهاي دامنش را صاف كرد... دستي به موهاي به دقت جمع شده اش كشيد... پس از چند قدم كوتاه ايستاد و نگاه منتظرش را چرخاند در گوشه گوشهء كافه... چشمش كه به ميز دونفرهء مشرف به پنجره در منتهي اليه شرقي كافه افتاد، لبخند كمرنگي بر لبش نشست و دستهء كيقش را محكمتر فشار داد و آرام جلو رفت...
مرد براي چندمين بار ساعت شني را برعكس كرد و تمام تلاشش را به كار برد تا باز هم زل بزند به ساعت و رقص شادمانهء غيررسمي نگاهش را ميان آهار يقهء تمام رسميش پنهان كند...
زن در حالي كه آرام و با لذت قهوه اش را مي نوشيد يادش آمد كه هيچ وقت قهوهء تلخ دوست نداشته و خيره شد به چشمان پايين افتادهء مرد و پرسيد: " شما مي دونيد چقدر طول مي كشه اين ساعت شني خالي بشه؟"
مرد بي آنكه نگاهش را بالا بياورد با شيطنت شكر را سمت زن گرفت و گفت:" گفته بوديد قهوهء تلخ دوست نداريد!" ...و باز ساعت شني را برعكس كرد و دقيق شد روي ساعت مچي اش و گفت:" زمان مي گيريم..."
پانزده دقيقه گذشته بود و ساعت شني پنج بار پر و خالي شده بود و زن و مرد باهم پنج بار از تماشاي ريزش دانه هاي براق و صيقلي شن لذت برده بودند و پس از هر بار خالي شدن باهم تكرار كردند: " سه دقيقه!" و سرخوشانه خنديده بودند...
صداي قارقار كلاغها از پشت پنجرهء ميز دونفرهء منتهي اليه شرقي كافه شنيده مي شد و اين يعني وقت رو به اتمام بود... يعني زن و مرد بايد برمي گشتند به دنياي واقعي... دنياي كلاغها...
زن گفت:" وقت رفتنه..." و آرام بلند شد...
مرد باز هم ساعت شني را وارونه كرد و گفت:" ولي فقط پنج بار بود!" ... و نفهميد كه چطور فارغ از لباس تمام رسميش همهء نگاه رقصان شيداي غيررسميش را ريخت توي چشمان منتظر زن...
زن چشمانش رابست و رفت به سمت در و از كافه خارج شد...
.
.
امروز يك سال است كه زن چشمانش را همچنان بسته نگاه داشته و مي رود و مي رود و هنوز راه خانهء گمشده اش را پيدا نكرده است...

هیچ نظری موجود نیست: