۱۰/۲۸/۱۳۸۸

شبنم اورميك

براي مشاوره آمده ام بخش دياليز... بيمار پيرمرد كوچك اندام لاغري است با پوست زردرنگ و موهاي خاكستري كم پشت و چشمهايي مهربان... ببخشيد چشم مهربان! چون يكي از چشمانش نابيناست... باحوصله و دقت به سؤالاتم پاسخ مي هد و آخر هر حرفي هم يك "عمو جان" اضافه مي كند... مثلا" مي گويد:" دو سال است كه دياليز مي شوم عموجان!" و ... تركيب خوب چشم مهربان و اين "عمو جان" گفتنش و حتي رطوبت نشسته بر صورتش كه نشان از نارسايي مزمن كليه دارد، كلّي دلنشين است و سرحالم مي آورد... بعد با خودم فكر مي كنم كه ظالمانه است! ظالمانه است! شايد بايد خيلي سنگدل باشي كه مثلا" روحت بخواهد از طراوت شبنم اورميك نشسته بر صورت يك بيمار دياليزي تازه شود! ... و سعي مي كنم ظاهر مغمومتري به خود بگيرم!... پيرمرد هفته اي سه نوبت هر بار به مدت چهار ساعت دياليز مي شود، دياليز مي شود و هفته اي سه نوبت دراز مي كشد و منتظر مي ماند تا تمام مواد زائد انباشته شده در خونش از راه تنها يك غشاء نيمه تراواي نازك تصفيه شود و پاكِ پاك شود... باز هم با يك تفكر احمقانه و سطحي به او حسادت مي كنم! ... و فكر مي كنم شايد راهي باشد كه بشود هفته اي سه نوبت دراز كشيد و منتظر ماند تا تمام خستگيها، همهء دلتنگيها ، دردها، رنجها ،غصه ها ، ناباوريها ، بغضها و آهها و... فقط از خلال يك حايل نازك عبور كند و برود و دور شود و دود شود و نابود... شايد روح و روان و جانت پاكِ پاك شود... سه ربع ساعت گذشته و من درگير اين افكار بيهوده يك مشاورهء ساده را هنوز تمام نكرده ام... برگه را مي نويسم و از پيرمرد خداحافظي مي كنم... مي گويد: " زنده باشي عموجان!" ... مي گويم: "خوب باشيد عموجان!" ... و به جاي او باز در كمال بيرحمي خودم حالم خوب مي شود!
.

.

ناتانائيل! انگار زندگي نمي خواهد به آنچه من و تو خوابش را ديده ايم نزديك شود... شايد هم درست همان زماني نزديك شد و گذشت كه من و تو گرم خواب ديدن بوديم... مي داني ناتانائيل من! چندان فرقي هم نمي كند... دربند نزديك و دور شدنش نباش!... فقط خوب و آرام بخواب ناتانائيل...

هیچ نظری موجود نیست: