۱/۲۶/۱۳۸۸

دردي است غير مردن کانرا دوا نباشد...

چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، یک و بیست دقیقه بامداد، اورژانس مسمومین:
مرد جوان، نه! مرد خيلي جوان بيهوش بيهوش، بدون پاسخ به هيچ گونه تحريك روي تخت خر خر مي كند... مردمكها بي پاسخ به نور... بوي تند الكل تمام فضا را آكنده و با هر نفس نابسامانش فضا آكنده تر... آزمايشات اسيدوز شديد خون را نشان مي دهد... به قول خودمان پروگنوز پور ِ پور است!...
زن جوان، نه! زن خيلي خيلي جوان با نگاه خيس زيبايي كه در چهره افسرده و غمديده اش مي درخشد، بر بالينش ايستاده و فقط نگاه مي كند... بهت زده و خاموش... مي پرسم چه مشروبي خورده؟... آرام جواب مي دهد: نميدونم كار هر شبشه... از داروخونه الكل مي خريد... و من از سوال خودم تعجب مي كنم كه عقلم نمي رسد اين بنده خدا ويسكي و ودكا و شامپاين و اسميرنوفش كجا بوده... سطح سرمي متانول خونش مثبت و بالا گزارش مي شود... انگار مرد خيلي جوان اين بار آنقدر بي طاقت و خمار شده كه الكل چوب قالبش كرده اند... داروها و بي كربنات و ... افاقه نمي كند... خودم را به آب و آتش مي زنم كه اورژانس دياليز شود... زن خيلي خيلي جوان كه گفتگوهاي ما را مي شنود و تلاش مرا مي بيند لبهاي خشك زيبايش را مي گشايد و آرام مي گويد: " بذارين بميره..."

دوشنبه بيست و چهارم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، پنج و چهل دقيقه عصر اورژانس مركزي:
زن خسته، نه زن خيلي خسته با چهره به هم كشيده از درد روي تخت ناله مي كند... تب بالا و نبض ضعيف و تنفس تند و سريع دارد كه به مايع درماني هم جواب نمي دهد...به قول خودمان در شوك سپتيك است... شرح حال كه مي گيريم سابقه ضربه به شكم را دو روز قبل مي دهد و اصرار دارد كه در به شكمش خورده... سي تي اسكن پانكراتيت هموراژيك گزارش مي كند...
مرد جوان ِ برافروخته، نه مرد خيلي برافروخته با نگاه هراسان و نگران به اين سو آن سو مي دود و سر همه فرياد مي كشد كه چرا براي مادرش كاري نميكنند... دارم مشاوره جراحيش را مي نويسم كه دختر ِ زن خسته ترسان به سويم مي آيد و آهسته برايم شرح رنج مادرش را مي گويد و اينكه دو روز قبل برادر برافروخته اش در پاسخ ناداري مادر خسته براي تأمين هزينه كريستالش با لگد به شكمش زده... و مي گويد: كار هميشگيشه... و دختر با اشك مي گويد آنقدر مادرش را دوست دارد كه مي داند تنها يك چيز آرامش مي كند و تأكيد مي كند: " بذارين بميره..."

شنبه نمي دانم چندم اسفند هزار و سيصد و هشتاد و هفت، شش و سي دقيقه عصر سالن كنفرانس دانشكده ادبيات و علوم انساني:
خانم دكتر ايكس ِ منقلب، نه خانم دكتر ايكس ِ خيلي منقلب با چهره خشن و ابروان پرپشت و صورت بدون آرايش با ژستي مردانه، پشت تريبون ايستاده و بعد از دادن تاريخچه جنبشهاي فمينيستي... با حرارت تمام جماعت خانمها را ترغيب مي كند براي تلاش با تمام قوا در اعاده حقوق و حيثيت فمينيستيشان... و من چهره و حركاتش را كه زير نظر مي گيرم به اين فكر مي كنم كه سعي دارد با مردانه ترين روش زنانگيش را طلب كند... و نمي داند خوب خوب كه نگاه كني واگويه هاي زن پسندانه اش از فمينيست يك دفاع زن گرايانه از مرد است...
چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سیصد و هشتاد و هشت ، يك و پنجاه دقيقه بعد از ظهر اتاق خودم:
چهره زنِ خيلي خيلي جوان، زنِ خسته، دختر ِ زن ِ خسته و خانم دكتر ايكس منقلب دكتراي جامعه شناسي از دانشگاه نمي دانم چي چي منچستر جلوي چشمم حاضر مي شود و دلم مي خواهد بنويسم خانم دكتر ايكس خيلي خيلي محترم: شما خوب بلديد از زن و جنسيت و فراجنسيت و... حرف بزنيد... شما تاريخ جنبشهاي فمينيستي را خوب خوب از حفظيد... شما خوب آتش مي زنيد... خوب تحريك مي كنيد... و خيلي خوب لطافتهاي زنانه تان را مخفي كرده ايد... بهتر بگويم خوب مرد شده ايد!...
اما استاد عزيز فرهيخته سخنراني آتشين شما براي همان دانشگاه نميدانم كجاي منچستر خوب است... براي ما... براي زن خيلي خيلي جوان... براي زن خسته... براي دختر زن خسته... اصلا" براي مردانشان... از حقوق زن نه! ... لطفا" از حق آدم بودن و زندگي كردن و زنده ماندن بگویید.... مرسی!

پي نوشت: باز هم بيمارستاني نوشتم دوستتر از جانم!

۱/۱۸/۱۳۸۸

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات...

نمی دانم می دانی روایت غریبی است!... اصلا" نمی دانم روایت است... حکایت است... و شاید هم شکایت! ... و اینکه ما راوی هستیم یا شاکی!... فقط اینکه روایتی با ما هست... حکایتی در ما هست که انگار مبعوث شده ایم برای روایتش... مبعوث شده فراموشکاریم... وای که اگر به یاد آوریم چه آسان و بی هراس روی نازکترین و تیزترین لبه تیغ ، رقصان قدم می زنیم... آنوقت حرکت سرخوشانه باد را در میان موهای مهار شده تو درک خواهیم کرد... آنوقت تمام صندلی های دسته دار چوبی برای نشستن و آرام گرفتن ردیف می شدند... آنوقت تمام کتابهای نخوانده و فلسفه های درک ناشده به چشم بر هم زدنی در ذهنمان بالا و پایین می پریدند... آنوقت تمام بوسه های شیرین بر سر لبهایمان دعوا می کردند... آنوقت آسمان عصرهای حکایتمان پر میشد از کلاغهایی که راه خانه را مثل کف دست بلد بودند... آنوقت روایتمان بی شکایت میشد...
مبعوث شده ایم، اصلا" اینجا آمده ایم برای روایتِ حکایت... امٌا شبها را تاریک تاریک کرده اند شاید که ما بترسیم... کوهها را سنگ روی سنگ لغزان بالا برده اند شاید که ما بلغزیم... دریا را موج موج خروشان کرده اند شاید که مسافر امواجش شویم... باران را بر ما نازل کرده اند تا غروبهایمان غم انگیزتر شود... کلمه به کلمه داستان جهانی که پیش از این در آن زیسته ایم را بر لبان رودخانه ها جاری کرده اند ، شاید که حافظه شنیداریمان تحریک شود... دارکوب را مامور کرده اند تا در جستجوی کرم ریزه ها هی بر درخت بکوبد و تق تق راه بیاندازد شاید برایمان نمادی از پیامی یا سلامی از دور دورها باشد... و بدتر از همه در آسمان به این بزرگی و عظمت ماه را تنها گذاشته اند تا ما را به گریه بیاندازد... و تو را و تو را و تو را فرستاده اند تا تنها بهانه باشی برای جریان شریان بودنمان... و تو و تمام اینها همه دورنمایی است از آن حکایتی که باید راویش شویم... باید به یاد بیاوریمش... امٌا نمی آوریم...!!!

ناتانائیل! دنیا قرار نیست که شاد باشد، امٌا من غمی ندارم... چون سالهاست که موریانه ها تک تک کلمات دست نوشته های تو را خورده اند، امٌا من هنوز گرم خواندن حکایتت هستم و دلم نمی خواهد
که بیدار شوم...

۱/۰۴/۱۳۸۸

...

نشسته ام اینجا... حالم خوب نیست... از عیدی که بوی تازگی ندارد بدم می آید... نشسته ام اینجا و هی فکر میکنم که چه باید بنویسم و این وسط ظرف آجیل جلویم خالی می شود و باز من نمی دانم چه بنویسم... نشسته ام اینجا تلویزیون روشن است و کنارم اخبار ورزشی می گوید از زنگ خطری که یک پینک پنک باز برای چینیها به صدا در می آورد و من به این فکر می کنم که چقدر همه، همه چیز را جدی می گیرند و چقدر همه چیز مزخرف و بیخود و الکیست... نشسته ام اینجا یاد یکی از ماجراهای بیمارستانی امروز صبح می افتم و جرقه ای می شود برای نوشتن، امّا از حرفهای بیمار و بیماری و بیمارستان خسته ام... نشسته ام اینجا لرزش ویبره موبایل افکار درهم و برهمم را می لرزاند، اسم یک دوست قدیمی که همیشه دوستش داشته ام هی روشن و خاموش می شود ولی من فقط نگاه میکنم، احساس می کنم صدا برای حرف زدن ندارم! شاید هم حال!.... نشسته ام اینجا همین الان از حیاط بیمارستان باز صدای گریه و زاری و سوگواری می آید ولی این بار دیگر اصلا" حس همدردی ندارم فقط داد و فریادشان آزارم می دهد... نشسته ام اینجا... حالم خوب نیست... نمی دانم چرا درست همین لحظه یاد اصحاب کهف افتادم و بدون داشتن مصداقی از دقیانوس دلم خواست جای آنها می بودم و تجربه شیرین خواب سیصد ساله... نشسته ام اینجا... دوستم همین الان از اورژانس آمد اینجا و گفت: " شب اگه مریض نبود بیا پایین باهم مرد دوهزارچهره ببینیم!"... من جواب دادم حتما"! و دردل آرزو کردم همان موقع صد تا مریض داشته باشم!... نشسته ام اینجا ... از زیر دستشویی یک سوسک به سرعت به سمت زیر میز می آید و من نگاهش می کنم ، حس ترسیدن هم ندارم... نشسته ام اینجا همین الان تلفن زنگ می زند که باید بروم فلان بخش و فلان مریض چنین و چنان شده و از این حرفها و من به این فکر می کنم که قبل از رفتن این نوشته های مزخرف را پاک کنم ولی الان هیچ چیز بیشتر از این حالم را خوب نمی کند که با خودم لجبازی کنم و همین پست بیخود را ثبت کنم... من الان دیگر اینجا ننشسته ام! دارم میرم پایین!

۱۲/۲۶/۱۳۸۷

گفته خواهد شد به دستان نيز هم...

این حرفها تکراری است...مثل هر روز صبح چشم مالاندن و از خواب بیدار شدن... این حرفها تکراری است مثل همه قصه های سربی توی روزنامه ها... این حرفها تکراری است...مثل حس گس و چسبناک همیشگی خرمالو... این حرفها تکراری است...مثل چرخش مکرر پشه ای که درست همین الان دور سر من هی تاب می خورد و با تکان سرم دور می شود و دوباره بازمیگردد...
این حرفها تکراری است...حرف رقص ماهیهای قرمز توی تُنگهای تَنگ دلتنگی بی هیچ رخصتی برای جولان وعرض اندام... حرف رنگارنگی سنبل و پامچال و شب بو در گلدانهای بیرنگ سفالی بی هیچ فرصتی برای بالیدن و قدکشیدن... حرف طعم گذرای شیرین نقل و باقلوا در دهانهای تلخ و خاموش بی هیچ زمانی برای ماندن و سیرکردن... حرف مکرر "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو بر روی ترمه خسته و قدیمی هفت سین بی هیچ حوصله ای برای شین شراب و شاهد و شور و شادی....
این حرفها تکراری است...از حرف رقص نگاه حسرت بار کودک تخم مرغ رنگی فروش تا رقص باله ماهیهای قرمز... از حرف رنگارنگی دردهای دختر در انتظار پیوند کلیه تا نمای رنگارنگ شب بو و پامچال حیاط بیمارستان...از حرف طعم خاک و گردغبار خانه تکانیهای اربابان در دهان خشک حوّای کارگر تا طعم شیرین باقلوای بادامی و پسته ای در ظرفهای براق نقره ای... از حرف "دال" درد و "میم" مرگ و "ف" فقر و "ت" تبعیض و "جیم "جنگ تا "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو...
این حرفها تکراری است... این حرفها تکراری است... و تکرار این حرفهای تکراری شاید چونان چرخ و فلکی بلند برای آنی و لحظه ای از زمین جدایمان کند و آن بالاها دلهامان را کمی پرتپش... اما دریغ که به چشم بر هم زدنی پایمان را سفتتر از پیش بر زمین می فشاریم تا کِی که باز هوسی دوباره به سوی چرخ و فلک بکشاندمان...

ناتانائیل! این روزها چشمانم آنقدر تار است که نمی فهمم از های و هوی اسفند است یا دود اسپندی که برای چشم زخم نخوردن بهار تمام و کمال به چشم خودم رفته...

۱۲/۱۶/۱۳۸۷

وخدايي که در اين نزديکي است...

من معتقدم خدای روزهای ابری از خدای روزهای آفتابی قدبلندتر است... من معتقدم دستان خدای سه شنبه ها از دستان خدای چهارشنبه ها قویتر است... من معتقدم چشمان خدای دریا براقتر از چشمان خدای صحراست... من معتقدم خدای پاورقی داناتر از خدای در پرانتز است... من معتقدم خدای کوچه های بن بست آرامتر از خدای چهارراههاست...
من معتقدم قامت خدای من آنقدر بلند است که روزهای ابری پشت ابرها قایم میشود... و دستانش همیشه چهارشنبه ها از زورآزمایی سه شنبه خسته و دردناک است... و برق چشمانش آنقدر شدید است که نمی گذارد فرق دریا و صحرا را بفهمی... و همیشه در پاورقیها به قرینه معنایی حذف می شود... و هر روز در مسیر کوچه های بن بست پشت چراغ قرمز شلوغترین چهارراهها انتظار می کشد...
اما من باز هم معتقدم خدای من خدای روزهای ابری است... خدای سه شنبه ها... خدای دریا... خدای پاورقیها... و خدای کوچه های بن بست...

ناتانائیل! دیروز سه شنبه ابری بود و من در یک کوچه بن بست در پاورقی ذهنم قصه های دریایی تو را مرور می کردم...

۱۲/۰۷/۱۳۸۷

خانه پري دريايي اينجاست...

جلوی یکی از درهای بیمارستان مدتهاست که پیرمردی نشسته با بساط پهن شده روبرویش... رنگهای شاد و تند مقابلش ناخواسته نگاهها را به خود می کشاند... یعنی خیلی بعید است که از جلویش عبور کنی و برای لحظاتی محو تصاویر خوشرنگ و نمکی ریخته بر بساطش نشوی... بساط پیرمرد پر است از ماجراهای رنگارنگ شیرین... پیرمرد کتاب فروش است... کتابهای کودکانه می فروشد... روزهایی که ماشین نمی برم هر چقدر هم که دیرم شده باشد، دقایقی به بساطش خیره می شوم... خواندن فقط عنوان کتابها هم حالم را خوش می کند... دیروز فهمیدم که آنقدر درگیر کتابها شده ام که تا به حال به پیرمرد و حال و هوایش دقت نکرده ام... دیروز فهمیدم که چقدر لپهای پیرمرد سرخ است!... چقدر ریش سفیدش تمیز و براق است!... چقدر چهره اش مهربان است... چقدر نگاهش خسته است... دیروز صبح یکی از کتابها دستش بود و لبخند به لب غرق خواندن بود... فارغ از تمام شلوغی و هیاهوی دور و برشَ انگار که در دنیا چیزی مهمتر از ماجرای قهرمان کوچولوی کاغذی کتاب وجود ندارد... ظهر که بر میگشتم، داستان خیلی وقت بود که تمام شده بود و پیرمرد از سرزمین رنگی آرام به همهمه های خاکستری خیابان بازگشته بود و انگار سرخی لپهایش هم کمتر شده بود... سلام کردم و پرسیدم: پدر جان از صبح چند تا فروختی؟... لبخند تلخی زد و گفت یکی... طبق یکی از همان قرارهای نانوشته ای که انگار جایی در ناکجای درونمان مدون شده گفتم خب من همه کتابها را می خواهم... پرسید: توی مهدکودک کار می کنی؟... خندیدم و گفتم: آره!... الان من شش تا "حسنی ما قوی شده!" دارم ... چهار تا " مردی که جوهر می خورد!"... پنج تا " خانه پری دریایی کجاست؟" ... سه تا "تولد خواهر کوچولوی نانی" و دو تا "گربه های همسایه ما"... کتابها را کنارم می چینم و احساس مسافری را دارم که عازم سفر به سرزمین خیال و نگاه و لبخند و توپ و آفتاب و مهتاب و شعر و عروسک و پروانه است، بی خیال از تمام دغدغه ها و زنگها و رنگها و درنگها... جای تو خالی ناتانائیل!

....
My most beautiful poem?I didn't write it.From the deepest depths it rose.I kept it silent.

۱۱/۱۰/۱۳۸۷

تخت شماره 18!

دروغ چرا! ما خیال می کنیم، یعنی نه ببخشید داریم مطمئن می شویم که عاشق شما شده ایم!...
دروغ چرا! ما دلمان پر می زند یواشکی وسط همهمه های همیشگی زل بزنیم به ابروهای پرپشت شما و فرو رویم تا ته ته چین عمیق وسط پیشانیتان ...
دروغ چرا! ما فريفته چشمان خاكستري مهربان شما شده ايم كه انگار هميشه خيسند و باراني...
دروغ چرا! ما ديوانه مي شويم وقتي شما شانه كوچكتان را از جيب جلوي پيراهن كرم رنگتان در مي آوريد و آرام و با طمانينه موهاي كم پشتتان را به يك طرف شانه مي كنيد...
دروغ چرا! ما دلمان مي خواهد هي پشت شما قايم شويم و قدمهاي نرم يك طرفه تان را تا ته راهروي باريك بشماريم وقتي آرام آرام راه مي رويد...
دروغ چرا! ما دلمان ضعف مي رود وقتي شما روزنامه مي خوانيد هي قد بلندي كنيم و يواشكي از روي چينهاي پيشانيتان سر بخوريم و بيافتيم در عمق نگاه شما...
دروغ چرا! ما عاشق دستهاي شما شده ايم و زير چشمي هي به رگهاي دوست داشتنيشان خيره مي شويم وغرق مي شويم در جريان آرامشان...
دروغ چرا! ما اولين بار كه صداي بم گرفته شما را شنيديم، ديوانه و شوريده شديم! و دلمان خواست هي از شما الكي الكي سوال بپرسيم تا شما فقط حرف بزنيد و ما بشنويم. دروغ چرا! اصلا" به جوابهايتان گوش نمي كرديم، فقط درگير گرفتگي دلنشين صدايتان بوديم...
دروغ چرا! ما عاشق عينك سياه شما شده ايم و نگاه جديتان كه از بالاي عينك دقيق پنجره را مي كاود و انگار خيلي خيلي خيلي دور را مي بيند و مي خواند و خوب خوب مي شناسد...
دروغ چرا! ما بعضي شبها براي شما گريه مي كنيم و وقتي خانه هستيم هي دلمان براي چشمهايتان، براي صدايتان، براي راه رفتن و نشستنتان و براي دستهايتان تنگ مي شود...
دروغ چرا! ما بدجور نگران كبد بزرگ شما هستيم و هر روز صبح كه شما را مي بينيم ، اول زردي چشمانتان را با نگاه محك مي زنيم و دلمان هري پايين مي ريزد وقتي مي بينيم زردي نامرد دارد به نگاهتان هم سرايت مي كند...
دروغ چرا! ما دلمان مي خواست كمي پرروتر بوديم! آنوقت يك روز ناغافل مي خزيديم در امنترين جاي آغوش شما و كنج چروكهاي صورتتان را مي بوسيديم و سر بر شانه هاي محكم و استخوانيتان زار زار گريه مي كرديم...
دروغ چرا! شما ما را ياد پدرمان مي اندازيد...

۱۰/۲۶/۱۳۸۷

..که فکري در درون ما از اين بهتر نمي گيرد

لاب... داب...! پوم... تاک*! تاپ...تاپ!... تمام سرم پر شده از طنین گاه منظم و گاه نامنظم صداهای بی وقفه زندگی ... و سراپایم همه گوش برای جستجوی هوهوی سوفلهای** پرشتاب و کشف این که این سوفل پوم را دور می زند و به تاک نرسیده آرام می گیرد و شاید هم همزمان با تاک شروع میشود و تا آخر آخر پوم دوام می آورد!... درد دارد... درد دارد که روتیشن قلب باشی و هی پوم تاک بشنوی و هی تلقین کنی که این تاپ تاپ نیست...! درد دارد که هی لاب داب گوش کنی و بی خیال تمام ناگفته های پنهان در این ریتم منظم شوی... درد دارد که سوفلها هی در گوشت هوهو کند و تو بگویی این نشان تنگی فلان دریچه است یا نارسایی آن یکی شریان و اصلا" فراموش کنی تنگی دل و نارسایی کلام را که دست به دامان سوفل و هوهو شده... درد دارد که حکایت کنیزک و نبض تندش را با شنیدن دیار یار حواله به افسانه ها کنی و جستجوگر علت درد از میان یافته های آنژیو و تست ورزش باشی...
درد دارد و من با این همه درد و با این همه پوم تاک و لاب داب و تاپ تاپی که می شنوم...خداخدا می کنم که استاد شوم در مشق بی خیالی و مرور فراموشی و بخندم به حکایت کنیزک و فقط دقیق شوم به تنگی و نارسایی دریچه ها و شریانها و هولو سیستولیک دیاستولیک بودن سوفلها برایم مهم باشد...
اما ناتانائیل ! بالا بروم و پایین بیایم و روتیشن کاردیو هزار و یک سال هم که طول بکشد و دو میلیون و ششصد و سی و چهار سوفل گراهام استیل هم که بشنوم...! باز طنین پوم تاک قلب تو که از ورای کلامت می خورد به روحم، می مانم در چیستی ریتمی که ناگفتنی است و غرق می شوم در هوهوی سوفلی که نه نشانی از تنگی دارد و جای نارسایی ، رسانا بودنش از تعریف نشده های بی نظیر این روزگار است... و آنقدر پرقدرت که تا همیشه همیشه دنیا ریتم و طنینش را با هیچ سوفل و صدای اضافه ای اشتباه نخواهم گرفت...

*: لاب داب... پوم تاک : صداهای معمول قلبی! تو بگو بوم بوم!
**: سوفل: صدایی که حین عبور خون از دریچه های قلبی یا عروق شنیده می شود، که در صورت وجود تنگی یا نارسایی و... بارزتر خواهد بود.

۱۰/۱۲/۱۳۸۷

من مي دونستم!

نخواه بنویسم که الان باید در حال سرچ کردن باشم... باید در میان ۱۰۴۷ مقاله پیدا شده بگردم و بچرخم و ارتباط معنی داری بین سندرم آنتی فسفولیپید و نارسایی آدرنال پیدا کنم... ولی در یک کلام که اصلا" حسش نیست...!
نخواه بنویسم که دلم تنگ شده برای طعم مدادهای چوبی روزهای دبستان و نمای دلفریب دندان زده اش و دلم می خواهد همه همه صندوقچه یادگارهایم را بیرون بریزم، شاید بشود یکی از آن مدادها را پیدا کرد و فرو رفت در عطر چوب جویده شده و به لحظه رهایی رسید... ولی در یک کلام که اصلا" حسش نیست...!
نخواه بنویسم که دلم می خواهد بعد از مدتها مشق کدبانوگری کنم و از کله صبح بیافتم به جان خانه و بشورم و بسابم و غذای لذیذ همراه دو نوع سالاد آماده کنم و روی میز شمع بگذارم و نور را کم کنم و منتظر شوم تا زمان رسیدن همسرم و بعد مثل فیلمها به استقبالش روم و بگویم : عزیزم! به خونه خوش اومدی!... ولی در یک کلام که اصلا" حسش نیست...!
نخواه بنویسم که دوست دارم ظهر یک روز برفی تنها توی ماشین بنشینم و بنشینم و بنشینم و باز هم بنشینم و آنقدر صبر کنم تا شیشه ها پر از برف شود و مطمئن شوم که هیچ چشمی مرا نمی پاید و آنوقت فکر کنم به آن روز دور برفی که من و تو بودیم و استتار شده با شیشه های برفی و دست بی حواس من که به برف پاک کن خورد و رسواگر عالم بی خبریمان شد... و بعد آنقدر بخندم تا دوباره دستم بی حواس شود!... ولی در یک کلام که اصلا" حسش نیست...!
نخواه بنویسم که دلم می خواهد همین طور که جلوی تلویزیون لم داده ام و صحنه های دلخراش از روی حساب انتخاب شده کودکان غزه روحم را می لرزاند، به سیاست فکر کنم و اسرائیل و بعد رنگ خونهای مردمان عراق و افغانستان و فلسطین و لبنان را باهم مقایسه کنم و به مغزم آنقدر فشار بیاورم تا تحلیلی منطقی بیابم... ولی در یک کلام که اصلا" حسش نیست...!
نخواه بنویسم که حس گالیوری را دارم که در سرزمین لی لی پوتها بیهوش شده و چشم که باز می کند کلّی آدم کوچولو می بیند که روی بدنش بالا و پایین می روند و طناب پیچش می کنند و فقط یک تکان کوچک می خواهد تا همه بندها را پاره کند و از جا بلند شود...! راستش را بخواهی دلم فلرتیشیای ۱۵ سانتی خوشگل می خواهد... باید تکان بخورم... ولی در یک کلام که اصلا" حسش نیست...!
ناتانائیل! و تو نخواه بنویسم که من این روزها سردرگم مانده ام در کشش قاف بیقراری و سوت زیر سین خستگی و طنین رقصان شین شادی و تلنگر بی وقفه لام دلتنگی و رقص ظریف و آرام تِ دوستت دارم... و باور کن که این بار حسش هست!... حسش هست... چه جور هم حسش هست...!

۱۰/۰۱/۱۳۸۷

خش خش!

من چرا یادم رفته بود، که همین حوالی، سر پیچ پاییزیترین کوچه، چند قدم مانده به پله های برفی، نرسیده به یلدا، تو غافلگیرم کردی... و فراموشم شده بود که عاشق غافلگیر شدنم... من چرا یادم رفته بود که وقتی تو تاریخ معاصر می خوانی باید متالیکا گوش کنم... و فراموشم شده بود که چقدر متالیکا دوست دارم... من چرا یادم رفته بود آن روزهایی که لذت نامه به صندوق پست انداختن سرمستم می کرد، بلد نبودم خط چشم پهن بکشم... و فراموشم شده بود که هیچ وقت خط چشم پهن دوست نداشتم... من چرا یادم رفته بود که چشمان عمیق تو پرحرفند و مدام در پی فرصت برای شکستن سکوت لبهایت... و فراموشم شده بود که عاشق پرحرفیم ... من چرا یادم رفته بود که استدلال و منطق صدای تق تق می دهد... و فراموشم شده بود که صدای خش خش بیشتر دوست دارم...
و من که یادم رفته بود کاش یادم نمی آمد که درست همین حوالی، سر پیچ پاییزیترین کوچه، دو سیاهی مانده به یلدا، دیروز غافلگیر شدم... ولی آنقدر دورت خواهم چرخید تا سرگیجه بگیرم و ناغافل برسم به پاییزیترین کوچه و پله های برفی و تلو تلو خواهم خورد تا خود خود یلدا و ناپیدا در سیاهیش در شب زایش مهر این بار من غافلگیرت خواهم کرد...