چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، یک و بیست دقیقه بامداد، اورژانس مسمومین:
مرد جوان، نه! مرد خيلي جوان بيهوش بيهوش، بدون پاسخ به هيچ گونه تحريك روي تخت خر خر مي كند... مردمكها بي پاسخ به نور... بوي تند الكل تمام فضا را آكنده و با هر نفس نابسامانش فضا آكنده تر... آزمايشات اسيدوز شديد خون را نشان مي دهد... به قول خودمان پروگنوز پور ِ پور است!...
زن جوان، نه! زن خيلي خيلي جوان با نگاه خيس زيبايي كه در چهره افسرده و غمديده اش مي درخشد، بر بالينش ايستاده و فقط نگاه مي كند... بهت زده و خاموش... مي پرسم چه مشروبي خورده؟... آرام جواب مي دهد: نميدونم كار هر شبشه... از داروخونه الكل مي خريد... و من از سوال خودم تعجب مي كنم كه عقلم نمي رسد اين بنده خدا ويسكي و ودكا و شامپاين و اسميرنوفش كجا بوده... سطح سرمي متانول خونش مثبت و بالا گزارش مي شود... انگار مرد خيلي جوان اين بار آنقدر بي طاقت و خمار شده كه الكل چوب قالبش كرده اند... داروها و بي كربنات و ... افاقه نمي كند... خودم را به آب و آتش مي زنم كه اورژانس دياليز شود... زن خيلي خيلي جوان كه گفتگوهاي ما را مي شنود و تلاش مرا مي بيند لبهاي خشك زيبايش را مي گشايد و آرام مي گويد: " بذارين بميره..."
دوشنبه بيست و چهارم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، پنج و چهل دقيقه عصر اورژانس مركزي:
زن خسته، نه زن خيلي خسته با چهره به هم كشيده از درد روي تخت ناله مي كند... تب بالا و نبض ضعيف و تنفس تند و سريع دارد كه به مايع درماني هم جواب نمي دهد...به قول خودمان در شوك سپتيك است... شرح حال كه مي گيريم سابقه ضربه به شكم را دو روز قبل مي دهد و اصرار دارد كه در به شكمش خورده... سي تي اسكن پانكراتيت هموراژيك گزارش مي كند...
مرد جوان ِ برافروخته، نه مرد خيلي برافروخته با نگاه هراسان و نگران به اين سو آن سو مي دود و سر همه فرياد مي كشد كه چرا براي مادرش كاري نميكنند... دارم مشاوره جراحيش را مي نويسم كه دختر ِ زن خسته ترسان به سويم مي آيد و آهسته برايم شرح رنج مادرش را مي گويد و اينكه دو روز قبل برادر برافروخته اش در پاسخ ناداري مادر خسته براي تأمين هزينه كريستالش با لگد به شكمش زده... و مي گويد: كار هميشگيشه... و دختر با اشك مي گويد آنقدر مادرش را دوست دارد كه مي داند تنها يك چيز آرامش مي كند و تأكيد مي كند: " بذارين بميره..."
شنبه نمي دانم چندم اسفند هزار و سيصد و هشتاد و هفت، شش و سي دقيقه عصر سالن كنفرانس دانشكده ادبيات و علوم انساني:
خانم دكتر ايكس ِ منقلب، نه خانم دكتر ايكس ِ خيلي منقلب با چهره خشن و ابروان پرپشت و صورت بدون آرايش با ژستي مردانه، پشت تريبون ايستاده و بعد از دادن تاريخچه جنبشهاي فمينيستي... با حرارت تمام جماعت خانمها را ترغيب مي كند براي تلاش با تمام قوا در اعاده حقوق و حيثيت فمينيستيشان... و من چهره و حركاتش را كه زير نظر مي گيرم به اين فكر مي كنم كه سعي دارد با مردانه ترين روش زنانگيش را طلب كند... و نمي داند خوب خوب كه نگاه كني واگويه هاي زن پسندانه اش از فمينيست يك دفاع زن گرايانه از مرد است...
چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سیصد و هشتاد و هشت ، يك و پنجاه دقيقه بعد از ظهر اتاق خودم:
چهره زنِ خيلي خيلي جوان، زنِ خسته، دختر ِ زن ِ خسته و خانم دكتر ايكس منقلب دكتراي جامعه شناسي از دانشگاه نمي دانم چي چي منچستر جلوي چشمم حاضر مي شود و دلم مي خواهد بنويسم خانم دكتر ايكس خيلي خيلي محترم: شما خوب بلديد از زن و جنسيت و فراجنسيت و... حرف بزنيد... شما تاريخ جنبشهاي فمينيستي را خوب خوب از حفظيد... شما خوب آتش مي زنيد... خوب تحريك مي كنيد... و خيلي خوب لطافتهاي زنانه تان را مخفي كرده ايد... بهتر بگويم خوب مرد شده ايد!...
اما استاد عزيز فرهيخته سخنراني آتشين شما براي همان دانشگاه نميدانم كجاي منچستر خوب است... براي ما... براي زن خيلي خيلي جوان... براي زن خسته... براي دختر زن خسته... اصلا" براي مردانشان... از حقوق زن نه! ... لطفا" از حق آدم بودن و زندگي كردن و زنده ماندن بگویید.... مرسی!
پي نوشت: باز هم بيمارستاني نوشتم دوستتر از جانم!
مرد جوان، نه! مرد خيلي جوان بيهوش بيهوش، بدون پاسخ به هيچ گونه تحريك روي تخت خر خر مي كند... مردمكها بي پاسخ به نور... بوي تند الكل تمام فضا را آكنده و با هر نفس نابسامانش فضا آكنده تر... آزمايشات اسيدوز شديد خون را نشان مي دهد... به قول خودمان پروگنوز پور ِ پور است!...
زن جوان، نه! زن خيلي خيلي جوان با نگاه خيس زيبايي كه در چهره افسرده و غمديده اش مي درخشد، بر بالينش ايستاده و فقط نگاه مي كند... بهت زده و خاموش... مي پرسم چه مشروبي خورده؟... آرام جواب مي دهد: نميدونم كار هر شبشه... از داروخونه الكل مي خريد... و من از سوال خودم تعجب مي كنم كه عقلم نمي رسد اين بنده خدا ويسكي و ودكا و شامپاين و اسميرنوفش كجا بوده... سطح سرمي متانول خونش مثبت و بالا گزارش مي شود... انگار مرد خيلي جوان اين بار آنقدر بي طاقت و خمار شده كه الكل چوب قالبش كرده اند... داروها و بي كربنات و ... افاقه نمي كند... خودم را به آب و آتش مي زنم كه اورژانس دياليز شود... زن خيلي خيلي جوان كه گفتگوهاي ما را مي شنود و تلاش مرا مي بيند لبهاي خشك زيبايش را مي گشايد و آرام مي گويد: " بذارين بميره..."
دوشنبه بيست و چهارم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، پنج و چهل دقيقه عصر اورژانس مركزي:
زن خسته، نه زن خيلي خسته با چهره به هم كشيده از درد روي تخت ناله مي كند... تب بالا و نبض ضعيف و تنفس تند و سريع دارد كه به مايع درماني هم جواب نمي دهد...به قول خودمان در شوك سپتيك است... شرح حال كه مي گيريم سابقه ضربه به شكم را دو روز قبل مي دهد و اصرار دارد كه در به شكمش خورده... سي تي اسكن پانكراتيت هموراژيك گزارش مي كند...
مرد جوان ِ برافروخته، نه مرد خيلي برافروخته با نگاه هراسان و نگران به اين سو آن سو مي دود و سر همه فرياد مي كشد كه چرا براي مادرش كاري نميكنند... دارم مشاوره جراحيش را مي نويسم كه دختر ِ زن خسته ترسان به سويم مي آيد و آهسته برايم شرح رنج مادرش را مي گويد و اينكه دو روز قبل برادر برافروخته اش در پاسخ ناداري مادر خسته براي تأمين هزينه كريستالش با لگد به شكمش زده... و مي گويد: كار هميشگيشه... و دختر با اشك مي گويد آنقدر مادرش را دوست دارد كه مي داند تنها يك چيز آرامش مي كند و تأكيد مي كند: " بذارين بميره..."
شنبه نمي دانم چندم اسفند هزار و سيصد و هشتاد و هفت، شش و سي دقيقه عصر سالن كنفرانس دانشكده ادبيات و علوم انساني:
خانم دكتر ايكس ِ منقلب، نه خانم دكتر ايكس ِ خيلي منقلب با چهره خشن و ابروان پرپشت و صورت بدون آرايش با ژستي مردانه، پشت تريبون ايستاده و بعد از دادن تاريخچه جنبشهاي فمينيستي... با حرارت تمام جماعت خانمها را ترغيب مي كند براي تلاش با تمام قوا در اعاده حقوق و حيثيت فمينيستيشان... و من چهره و حركاتش را كه زير نظر مي گيرم به اين فكر مي كنم كه سعي دارد با مردانه ترين روش زنانگيش را طلب كند... و نمي داند خوب خوب كه نگاه كني واگويه هاي زن پسندانه اش از فمينيست يك دفاع زن گرايانه از مرد است...
چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سیصد و هشتاد و هشت ، يك و پنجاه دقيقه بعد از ظهر اتاق خودم:
چهره زنِ خيلي خيلي جوان، زنِ خسته، دختر ِ زن ِ خسته و خانم دكتر ايكس منقلب دكتراي جامعه شناسي از دانشگاه نمي دانم چي چي منچستر جلوي چشمم حاضر مي شود و دلم مي خواهد بنويسم خانم دكتر ايكس خيلي خيلي محترم: شما خوب بلديد از زن و جنسيت و فراجنسيت و... حرف بزنيد... شما تاريخ جنبشهاي فمينيستي را خوب خوب از حفظيد... شما خوب آتش مي زنيد... خوب تحريك مي كنيد... و خيلي خوب لطافتهاي زنانه تان را مخفي كرده ايد... بهتر بگويم خوب مرد شده ايد!...
اما استاد عزيز فرهيخته سخنراني آتشين شما براي همان دانشگاه نميدانم كجاي منچستر خوب است... براي ما... براي زن خيلي خيلي جوان... براي زن خسته... براي دختر زن خسته... اصلا" براي مردانشان... از حقوق زن نه! ... لطفا" از حق آدم بودن و زندگي كردن و زنده ماندن بگویید.... مرسی!
پي نوشت: باز هم بيمارستاني نوشتم دوستتر از جانم!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر