۱/۱۸/۱۳۸۸

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات...

نمی دانم می دانی روایت غریبی است!... اصلا" نمی دانم روایت است... حکایت است... و شاید هم شکایت! ... و اینکه ما راوی هستیم یا شاکی!... فقط اینکه روایتی با ما هست... حکایتی در ما هست که انگار مبعوث شده ایم برای روایتش... مبعوث شده فراموشکاریم... وای که اگر به یاد آوریم چه آسان و بی هراس روی نازکترین و تیزترین لبه تیغ ، رقصان قدم می زنیم... آنوقت حرکت سرخوشانه باد را در میان موهای مهار شده تو درک خواهیم کرد... آنوقت تمام صندلی های دسته دار چوبی برای نشستن و آرام گرفتن ردیف می شدند... آنوقت تمام کتابهای نخوانده و فلسفه های درک ناشده به چشم بر هم زدنی در ذهنمان بالا و پایین می پریدند... آنوقت تمام بوسه های شیرین بر سر لبهایمان دعوا می کردند... آنوقت آسمان عصرهای حکایتمان پر میشد از کلاغهایی که راه خانه را مثل کف دست بلد بودند... آنوقت روایتمان بی شکایت میشد...
مبعوث شده ایم، اصلا" اینجا آمده ایم برای روایتِ حکایت... امٌا شبها را تاریک تاریک کرده اند شاید که ما بترسیم... کوهها را سنگ روی سنگ لغزان بالا برده اند شاید که ما بلغزیم... دریا را موج موج خروشان کرده اند شاید که مسافر امواجش شویم... باران را بر ما نازل کرده اند تا غروبهایمان غم انگیزتر شود... کلمه به کلمه داستان جهانی که پیش از این در آن زیسته ایم را بر لبان رودخانه ها جاری کرده اند ، شاید که حافظه شنیداریمان تحریک شود... دارکوب را مامور کرده اند تا در جستجوی کرم ریزه ها هی بر درخت بکوبد و تق تق راه بیاندازد شاید برایمان نمادی از پیامی یا سلامی از دور دورها باشد... و بدتر از همه در آسمان به این بزرگی و عظمت ماه را تنها گذاشته اند تا ما را به گریه بیاندازد... و تو را و تو را و تو را فرستاده اند تا تنها بهانه باشی برای جریان شریان بودنمان... و تو و تمام اینها همه دورنمایی است از آن حکایتی که باید راویش شویم... باید به یاد بیاوریمش... امٌا نمی آوریم...!!!

ناتانائیل! دنیا قرار نیست که شاد باشد، امٌا من غمی ندارم... چون سالهاست که موریانه ها تک تک کلمات دست نوشته های تو را خورده اند، امٌا من هنوز گرم خواندن حکایتت هستم و دلم نمی خواهد
که بیدار شوم...

هیچ نظری موجود نیست: