من چرا یادم رفته بود، که همین حوالی، سر پیچ پاییزیترین کوچه، چند قدم مانده به پله های برفی، نرسیده به یلدا، تو غافلگیرم کردی... و فراموشم شده بود که عاشق غافلگیر شدنم... من چرا یادم رفته بود که وقتی تو تاریخ معاصر می خوانی باید متالیکا گوش کنم... و فراموشم شده بود که چقدر متالیکا دوست دارم... من چرا یادم رفته بود آن روزهایی که لذت نامه به صندوق پست انداختن سرمستم می کرد، بلد نبودم خط چشم پهن بکشم... و فراموشم شده بود که هیچ وقت خط چشم پهن دوست نداشتم... من چرا یادم رفته بود که چشمان عمیق تو پرحرفند و مدام در پی فرصت برای شکستن سکوت لبهایت... و فراموشم شده بود که عاشق پرحرفیم ... من چرا یادم رفته بود که استدلال و منطق صدای تق تق می دهد... و فراموشم شده بود که صدای خش خش بیشتر دوست دارم...
و من که یادم رفته بود کاش یادم نمی آمد که درست همین حوالی، سر پیچ پاییزیترین کوچه، دو سیاهی مانده به یلدا، دیروز غافلگیر شدم... ولی آنقدر دورت خواهم چرخید تا سرگیجه بگیرم و ناغافل برسم به پاییزیترین کوچه و پله های برفی و تلو تلو خواهم خورد تا خود خود یلدا و ناپیدا در سیاهیش در شب زایش مهر این بار من غافلگیرت خواهم کرد...
و من که یادم رفته بود کاش یادم نمی آمد که درست همین حوالی، سر پیچ پاییزیترین کوچه، دو سیاهی مانده به یلدا، دیروز غافلگیر شدم... ولی آنقدر دورت خواهم چرخید تا سرگیجه بگیرم و ناغافل برسم به پاییزیترین کوچه و پله های برفی و تلو تلو خواهم خورد تا خود خود یلدا و ناپیدا در سیاهیش در شب زایش مهر این بار من غافلگیرت خواهم کرد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر