۹/۲۲/۱۳۸۷

راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد...

تمام بدنم درد می کرد... حتی انگشتهای دستم را که تکان می دادم کوچکترین مفاصلم بزرگترین فریادهای اعتراض را سر می دادند ... چشمهای سوزانم برای باز ماندن به هیچ صراطی مستقیم نبودند به یاد تام و جری دلم می خواست برای باز نگهداشتنشان دست به دامن چوب کبریت شوم! ... سرم چونان گویی از سرب بر تنه ام سنگینی می کرد و برای یک لحظه که چشم بر هم می گذاشتم انگار به سرزمینهای دور پرتاب می شدم و هرگز بر نمی گشتم! گویا ذهن و فکرم هزار پاره شده و زبانم از هر کدام تکه ای می گرفت و در میان سرفه های مکرر بیان می کرد! ... این طور مواقع که می رسد دلم پتوی گرم و نرم می خواهد که در عمیقترین زوایایش پنهان شوم و یک دل سیر نمایش احساس فراتر از کسالت داشتن و لوس بازیهای مربوطه و خریدار متمول ناز و نیازهای از سر بیماری... ولی برنامه های پی در پی و مکرر کشیکهای اجباری نه آنفولانزا می فهمد و نه تب و نه چوب کبریت و نه هذیان و نه ناز و نیاز... دست به دامن هر کس هم که شدم تا آن روز را جای من بماند و من روز دیگر جبران کنم، یا روز قبل کشیک بوده و یا روز بعد و در نهایت درک متقابل از سختی بیمار دیدن در اوج بیماری، و با کمال احترام و تأسف تقاضایم را رد می کند... من ماندم و تب و پلکهای سنگین و ۲۴ ساعت اورژانس شلوغ با بیماران رنگارنگ پرتوقع... نمی دانم شاید آن روز بیماری سبب ترشح ماده ای در خونم شده بود که احساساتم رقیقتر و در سطحتر از همیشه خودنمایی می کرد! و یا رومنس ِ نگاه و احساسم آن روز به شدت فعال بود! ... که روتین ترین صحنه ها ساعتها خیره ام می کرد و مغزم را قلقلک میداد... و یا شاید بازیگران حرفه ای در لباس بیماران متناسب با احوالاتم برایم صحنه های دلبرانه و رمانتیک عاشقانه اجرا می کردند...
پیرزن نحیفی که هموپتزی* طولانی مدت رنگی به چهره برایش باقی نگذاشته بود و دستان لرزان پیرمرد همسر که با هر سرفه پیرزن انگار بیشتر می لرزید و مکرر لیوان را جلوی دهانش می گرفت و با چشمان نگران انگار حجم خونی که با هر تک سرفه به لیوان می ریخت را تخمین می زد ... و با اصرار صد بار لیوان را نشانم داد و از من خواست تا برای جبران خون از دست رفته همسرش از او خون بگیریم...
دختر جوانی که ۱۶ سال بیشتر نداشت و به دلیل کتواسیدوز دیابتی بستری شده بود و نامزد جوانش که شاید به زور سنش به ۱۸ میرسید ، هر دو ساعت مسافت اورژانس تا آزمایشگاه را برای رساندنABG ** دخترک دوان دوان طی می کرد و سریع جواب آزمایش را به دستم می رساند... چنان پریشان نگاهم می کرد که رنگ نگاهش هیچ وقت فراموشم نخواهد شد و تا از بهبود حال دخترک مطمئن نمیشد رهایم نمی کرد... و تمام شب شاهد بودم که بر بالین دخترک بیدار نشست و بارها با نگاه غافلگیرانه من اشکهایش را پاک کرد... و صبح بعد از اینکه فهمید برای عسلکش رژیم معمولی شروع شده آنقدر شاد شد که دو جعبه بزرگ شیرینی برای تمام بخش خرید و پخش کرد...
و مرد ۳۵ ساله ای که لنفوم نان هوجکین داشت و پس از چندین نوبت شیمی درمانی ضعیفتر و دردمندتر از پیش روی تخت بیمارستان نگاه همسر باردار پا به ماهش بر روی آخرین دم و بازدمهایش خشک شده بود... و دستان سردش یک دم از دستانش رها نمی شد، زن آنقدر نگاه کرد و آنقدر شمرد و مَرد آنقدر تقلا کرد و نفس کشید تا مبادا همسرش از شمارش ناامید گردد ولی توان ادامه اش نبود و نفسهایش آرامتر و آرامتر می شد... وقتی با وسایل احیاء بر بالینش حاضر شدیم زن از درد فریاد میزد و کنار نمی رفت گویی نوزاد در شکمش هم شتاب داشت که مبادا دیر شود و انگار می ترسید بدون دیدن پدر پا به دنیا گذارد... زن منتقل زایشگاه شد... و من با هر ماساژ قلبی که بر سینه مرد وارد می شد صدای ضربان قلب کوچکی را می شنیدم که انگار به پدر التماس می کرد تا بماند...
کشیک آن روز که تمام شد دیگر نه صدای اعتراض مهمل مفاصلم را می شنیدم و نه از تب و هذیان و آنفولانزا چیزی می فهمیدم... به خانه که رسیدم... زیر پتو که خزیدم دیگر نه خواب و استراحت دلم می خواست و نه ناز و نیاز و نوازش... تنها دلم می خواست زار زار گریه کنم بخاطر همه عاشقانگی ها... بخاطر تمام دردها... بخاطر همه نفسها... بخاطر تمام مرگها... بخاطر همه تولدها ... و بخاطر همه زندگی که هزار بار جای گریه دارد چه خوشیها و چه ناخوشیهایش...
*: خلط خونی
**: آزمایش بررسی گازهای خون شریانی

ناتانائیل... وقتی می گویی بی خیال، تمام خیالهایم خط خطی می شود و من می مانم که کجای این خط پر پیچ و خم نقطه بگذارم...

هیچ نظری موجود نیست: