۱۱/۰۶/۱۳۸۶

من خوشبختم؟

خیلی دوستش داشتم، دیوونه اش بودم، تمام دنیا رو برای یک لحظه باهاش بودن می دادم. تصمیم گرفته بودم اگه بهش نرسم خودکشی کنم! سیبو انداختم بالا هزار چرخ خورد اومد پایین، بهش نرسیدم. اولش خیلی سخت بود، داشتم دیوونه می شدم ولی خودکشی نکردم. کم کم عادت کردم، فراموشم شد. رفتم دنبال زندگیم...
توی محل کارم یکی از دوستان صمیمیم در حقم نامردی کرد! بهم تهمت یک اختلاس بزرگو زدند. خیلی تلاش کردم، وکیل گرفتم ولی نتونستم بیگناهیمو ثابت کنم. تصمیم گرفتم اگر حکم زندان برام بریدند خودکشی کنم! آخه تحمل زندانو نداشتم. سیبو انداختم بالا هزار چرخ خورد اومد پایین، افتادم زندان، ده سال اونجا بودم. اولش خیلی سخت بود، داشتم دیوونه می شدم ولی خودکشی نکردم. کم کم عادت کردم.
از زندان که اومدم بیرون، دیدم زنم گذاشته رفته، التماسش کردم برگرده، گفتم بدون تو نمی تونم زندگی کنم اگه نیای خودکشی می کنم! سیبو انداختم بالا هزار چرخ خورد اومد پایین، زنم برنگشت. اولش خیلی سخت بود، داشتم دیوونه می شدم ولی خودکشی نکردم. کم کم عادت کردم.
مدتی بود درد شدیدی توی پای راستم احساس می کردم، رفتم دکتر. عکس گرفت، آزمایش داد، گفتند سرطان استخوانه احتمالا" باید پاتو قطع کنی! فکر کردم من بدون پا نمی تونم زندگی کنم، اگه بخوان پامو قطع کنند خودکشی می کنم! سیبو انداختم بالا هزار چرخ خورد اومد پایین، پامو قطع کردند. اولش خیلی سخت بود، داشتم دیوونه می شدم ولی خودکشی نکردم. کم کم عادت کردم.
الان توی پارک روی یه نیمکت نشستم! پای مصنوعیمو باز کردم گذاشتم کنارم. زن سابقم چند لحظه پیش بازو در بازوی شوهرش از جلوم رد شدند. دوست نامردم کمی اونطرفتر داره تنیس بازی می کنه. یکی از هم سلولیهام منو دید، اومد کنارم نشست، روزنامه شو ازش گرفتم تا یه نگاهی بندازم، توی صفحه مردگان عکس عشق اولمو دیدم که بهم زل زده بود. سیبی که توی دستم بودو انداختم بالا، هزار چرخ خورد اومد پایین. دادمش به دوست هم سلولیم. دیگه سیب ندارم! این بار با خیال راحت میرم خودکشی کنم...!

۱۰/۲۶/۱۳۸۶

اين روزهاي زمستاني

این روزها انگار سردی هوا و خانه نشینی های اجباری، دنیای دوست داشتنی مجازیمان را شلوغتر کرده و رفت و آمد و تردد بیشتر شده! اکثر وبلاگها فواصل به روز شدنشان کمتر از گذشته است، امٌا نمی دانم چرا دستان من از فرط سرما کرخت بود و رمقی برای نوشتن وجود نداشت.
این روزها بیشتر از همیشه با حافظ دمخورم! شب را با غزلی از حافظ می خوابم و صبح غزلی دیگر آغاز گر روزم میشود. با او دلتنگ می شوم و باز با او پر از شور و شادی. در حین ساماندهی کلمات خشک و بی روح درسی که به زور و با وسواس در مغزم فرو می کنم، ناگهان به طور تکانه ای سراغش می روم و انگار همه وجودم روح می شود و پر از آرامش. خلاصه که این روزها با حافظ به شدت حال می کنیم و خوش خوشانیم!
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده/چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دمسردم
این روزها چشم که بر هم می گذارم کوبش نا آرام قلبم از جا می پراندم و بیدار و هوشیار که میشوم یکنواختی و لختیش خواب آلودم می کند و من همچنان در میان خواب و بیداری طی طریق می کنم.
این روزها من به شیرینی ابهام یک خاطره فکر می کنم و تردید و دودلی پیش از وقوع و شادی از دل به دریا زدنی که مثل کاپوچینو کف آلود است.
این روزها عجیب زمستانی است! با تمام مخلفاتش و مخلفاتش از خودش خوشمزه تر!
این روزها نوک همه دماغها از شدت سرما سرخ می شود و دلقکها با آسودگی و آرامش در میان سایرین گم می شوند و تو فکر می کنی یا همه دلقکند، یا همه سردشان است و بی خیال حالت سوم می شوی.
این روزها من فقط به این خاطر در سوز سرما اشک می ریزم تا ببینم چشمانم قندیل خواهد بست یا نه! و اگر شده برای حفظ این قندیلها تا بهار سال بعد سرما را تاب می آورم و بیرون از خانه خواهم ماند.
این روزها تو بیشتر از روزهای گذشته کنار من خواهی بود و من بیشتر از روزهای گذشته دلم برایت تنگ میشود و بیشتر از روزهای گذشته دلم می خواهد نگاهت کنم.
این روزها و سی و هفت روز آینده من کمتر خواهم نوشت و کمتر خواهم آمد و اگر بخت و تخت ! سخت یاری کند! بیشتر درس خواهم خواند و شما دوستان دوست داشتنی بیشتر برایم دعا خواهید کرد.
ناتانائیل من! این روزها همه را بیشتر و بیشتر از همیشه دوست دارم و باور نمی کنی که قلبم هم پر از برف شده! و پر از آدم برفیهایی که هنوز ساخته نشده این گرمای دوست داشتن آبشان می کند انگار نمی شود هم خودشان را داشته باشی و هم عشقشان را در دلت حفظ کنی.....

۹/۳۰/۱۳۸۶

يلدا

پاییز تمام می شود امٌا انگار دل رفتن ندارد که آخرین شبش برای ماندن این چنین پافشاری می کند و یلدایش سفره ای می گستراند به عظمت درخشانترین و ماندنی ترین سیاهی سال که سرخیش را از دانه های یاقوتی انار و لطافت و صفایش را از خاطره های همیشه ماندگار به عاریت می گیرد
پاییز تمام می شود تا سپیده دم آخرین شبش به قولی میلاد مهر شکست ناپذیر باشد.
پاییز تمام می شود و غم نارنجی نهفته در برگها را در میان پیچ و خم انبوه گیسوان سیاه یلدایش پنهان می کند تا هیچ نشانی از اندوه از خود بر جای نگذارد.
امسال هم پاییز تمام می شود و یلدایی دیگر می رسد با همان پافشاری برای ماندن و سفره گسترده سرخ و سیاهش و اختفای غم نارنجی.
یلدا که می شود من این سیاهی درخشان و دوست داشتنی و پر از خاطره را تا خود سپیده دم در آغوش خواهم کشید و بر آن می شوم تا آنچه از کدورت و کینه و ‌یأس در دل دارم در لابلای تیرگی پر رمز و راز آن پنهان کنم و برای یک شب هم که شده خالص و پاک شوم چه بهتر که این یک شب، یلدا باشد.
یلدا که می شود من با غزلهای حافظ دوباره عاشق می شوم و با طولانیترین بوسه سال باز سرمست خواهم شد.
یلدا که می شود من به اندازه قدمت چند هزار ساله اش دلتنگ میشوم برای یلداهای گذشته و عزیزان مهربانی که نمی دانم این بار طولانیترین سرمای سال را چگونه بدون حضور گرمشان تاب خواهم آورد.
یلدا که می شود من آنقدر کم طاقت و منتظرمی شوم که هنوز نیامده در بابش کاغذ سیاه می کنم!
یلدا که می شود من هم دلم می خواهد دوباره یلدا شوم... !

۹/۲۱/۱۳۸۶

نامه سرگشاده

برای یک دوست که شاید امروز، دلتنگ باشد...
نقطه پایان هر رفتنی، سرانجام ماندن است. این ماندن گاه همان رسیدن است و گاه خود خود ماندن!
خواه این رفتن به تنهایی باشد خواه دوتایی و خواه چند تایی. مساله اصلی رفتن یا چگونه رفتن و تا کجا رفتن نیست. چرا که این رفتن هرگز ابدی نخواهد بود. آنچه قطعی و بی برو برگرد می آید ماندن است و این ماندن هم میتواند تنهایی باشد یا دوتایی و یا چندتایی...و گاه رفتن دوتایی یا چندتایی ماندن تنها به همراه دارد و گاه رفتن تنهایی منجر به ماندن دوتایی یا چندتایی میشود!
ماندن، احساسات متناقض و چندگانه و غریبی همراه خود دارد. ماندن در سراسر زندگی فقط یک بار پیدا نمیشود و گاه تو در حین یک رفتن از رفتنی دیگر می مانی ... ماندن می تواند سکر آور باشد و شیرین و لذت بخش و کوفتگی رفتن را زایل کند. ماندن می تواند درد آور باشد و حزن آلود و از سر ناچاری. ماندن می تواند نه این باشد و نه آن! ولی من می گویم همان ماندن سکرآور هم حزن آلود است و همان ماندن دردآور هم شیرین! و باز می گویم ماندن از هر نوعش که باشد گریستن همراه می آورد چرا که جدایی از رفتن است... و لبخند همراه می آورد چرا که نوعی رهایی از رفتن است...
و تو دوست نازنین من که شاید امروز در آستانه یکی از همین ماندنها باشی دربند راه رفته و چگونه رفتن نباش که ایمان دارم رونده خوبی بوده ای. و برای این ماندن، هم دلتنگ باش و هم شادمان ولی نگذار این ماندن تو را از مسیرهای دیگری که در آن گرم رفتنی باز دارد چرا که هنوز برای ماندن در آن مسیرها راه زیادی باقی است و بگذار تا ماندن آن رفتنها ماندنی سکرآور و شیرین باشد چنان که مستحقش هستی و شاید خاطره معلق ، ماندن امروزت را در خود حل کند و همراه اثری ناب بر وجودت با خود به ناکجا بفرستد...
ببخش اگر درهم و برهم و پیچ در پیچ حرف زدم. امید که شکل این گفتن اصل را به مخاطره نیاندازد... فقط خواستم بگویم که دلتنگم از دلتنگیت و برایت فقط و فقط آرامش آرزو میکنم...

۹/۱۸/۱۳۸۶

قدرت

پرنده از باد پرسید: به کجا می روی؟ باد نجوا کنان پاسخ داد: می خواهم برگریزان به راه بیاندازم. برگها که گوش ایستاده بودند، از این سخن سخت بر خود لرزیدند و نقش زمین شدند! هنوزباد نیامده برگریزان شده بود...
خورشید به ابر گفت: از مقابلم کنار برو. ابر پرسید: بر که خواهی تابید؟ خورشید پاسخ داد: می خواهم رودها را پر آب کنم. برفهای نوک قله سخن خورشید را شنیدند، از شوق گرم شدند و جاری گشتند. هنوزخورشید نتابیده جویبارها جاری شده بود....
صخره از موج پرسید: شتابان به کدامین سوی می روی؟ موج پاسخ داد: می خواهم طوفانی به پا کنم. مرد که در آبی آرام دریا گرم شنا بود، این گفتگو را شنید، از فرط هراس دست و پا زدن فراموشش شد. هنوزطوفان نیامده مرد غرق شده بود...
باد با قدرت به برگریزان می نگریست...خورشید با رضایت نظاره گر جریان لبریز رودها بود...و موج با نخوت و غرور جسم بیجان مرد را بر روی دریا بالا و پایین می برد...

ناتاناييل! به تو خواهم آموخت كه همه چيز به طرزي الهي طبيعي است.

۹/۱۴/۱۳۸۶

آلترناتيو

بعضی روزها از صبح علی الطلوع، هنوز درست و حسابی از خواب بیدار نشده حس می کنی اصلا" روز خوبی نیست، یعنی شاید هم روز خوبی باشد ولی تو خوب نیستی! در چنین حال و هوایی "میم" عزیز ( میم همسر من است البته نه اول اسمش و نه آخر آن میم نیست! ولی به نظر من میم بهترین و خوش استیلترین حرف الفبای فارسی است! و از این رو ایشان را از این پس میم می نامیم!) که انگار امروز برایش بسیار روز خوبی است، یعنی شاید هم روز خوبی نباشد ولی حال خودش خوب است! پتو را از رویم می کشد وبا شادمانی تهدید می کند که اگر بیدار نشوم تمام عطر مورد علاقه ام را که بسیار با وسواس از آن استفاده می کنم! رویم خالی می کند. دو سه پیس! که می زند تهدیدش را جدی می گیرم و به زور بلند می شوم. بوی سرد و ملایم عطر جای آنکه هوشیارم کند سرم را به درد می آورد.
همه چیز به ظاهر مرتب است به جز درون آشفته من! طنین موسیقی مورد علاقه ام ،عطر چای صبحگاهی، میز آماده صبحانه و... که تمام اینها از برکت حال خوب امروز میم عزیز است. ولی من اصلا" اشتها ندارم و عجیب خسته ام انگار خوابیدن خسته ترم کرده. سعی می کنم لبخند بزنم و خوش خلق باشم و لذت ببرم ولی بوی عطر انگار بیشتر عصبیم می کند. و مهربانی لجوجانه امروز میم که هنگام رفتن به زور سوییچ را به من می دهد و اصرارم را برای پیاده رفتن جدی نمی گیرد، دیگر کلافه ام می کند.
از آنجا که موجود عجیب و غریبی هستم! بیشتر اوقات ظرف شستن آرامم می کند و به شکر خدا که همیشه از این بابت وفور نعمت است و کوهی از ظرف آماده شستن! ولی امروز نمی دانم چرا با این کار اشکهای فرصت طلبم جاری می شود. تحمل فضا را ندارم. سریع آماده می شوم. هوس آنفولانزا و سوپ و استراحت کرده ام! از قصد لباس کم می پوشم. سوز سرما که به صورتم می خورد دوباره چشمانم تر می شود و تمام طول راه به این فکر می کنم که اشک است یا آبریزش ناشی از سرما!
به بیمارستان که می رسم مثل همیشه آرام می گیرم. از سالهای اول دانشجویی این گونه بوده ام . هر وقت دلتنگ می شدم به بیمارستان می رفتم. با تمام وجود فضا را استشمام می کنم. این بو هزار بار بیشتر از آن عطر فرانسوی هوشیارم می کند. من هیچ گاه آدمهایی که به محض ورود به بیمارستان جلوی بینیشان را می گیرند و چهره درهم می کشند دوست نداشته ام که این فضا سرشار است از بوی واقعی بودن به دور از همه احساسات کاذب از سر شکم سیری! نه اینکه دیدن درد و رنج دیگران آرامم کند. نه! دیدن چهره های مضطرب و منتظر ورنج کشیده که بی توجه به آنچه در اطراف می گذرد تنها به یک چیز می اندیشند ، لمس درد و دغدغه این آدمها از نزدیک و نگریستن در چشمانی که آنقدر غرق دوردستها شده اند که گویی تو را نمی بینند و شریک شدن با آنها در چشم انداز این دورنما، مرا زنده می کند و به جهان واقعی باز می گرداند. شاید دوباره چشمانم تر شود ولی تفاوت این تر شدن با آن دیگری مثل فرق اشک است و آبریزش ناشی از سوز سرما.....و من هر دو این تر شدنها را دوست می دارم.

ای ناتانائیل! خدا را با خوشبختی ات مسنج.

۹/۰۴/۱۳۸۶

...

من یک دوست هشتاد ساله داشتم ، به نام آقای "ف". پیر مردی با عینکی سیاه رنگ ، با عصایی صیقلی و خوشرنگ و موهایی یک دست سپید. پیرمردی مهربان و خنده رو و شوخ طبع. از آن پیرمردهایی که مشابهشان در فیلمها فراوان است ، با کت و شلواری همیشه راه راه و جلیقه و زنجیر ساعت. با انبانی پر از حکایت و تمثیل و تجربه و خاطره. آقای "ف" از آن دسته آدمها بود که روحشان نمایان و بیرون است.
اوایل به عنوان بیمار و جهت کنترل فشار خونش او را می دیدم. و کم کم به عنوان یک دوست! هر چند روز یک بار حتی اگر مشکلی هم نداشت می آمد و آنقدر منتظر می ماند تا دور و برم خلوت شود و بعد با حرفهای شیرین و گاه فصیحانه اش سرمستم می کرد. از هر دری سخن می گفت: سیاست ، شعر ، آشپزی ، طالع بینی ، شیمی و... عکس فرزندان و نوه هایش را نشانم می داد و گاه از دلتنگی و خستگی و تنهایی اش گلایه می کرد. و همیشه با هدیه کوچک خوشمزه ای غافلگیرم می کرد: شکلاتهایی که پسرش از آلمان آورده بود، گز و سوهان و آجیل و... حتی یک بار برایم تخم مرغ شانسی آورده بود!
می گفت که به من و این دیدارهای گاهگاهی وابسته شده و من نمی دانستم که از او وابسته ترم. با لحن همیشه شوخش می گفت: بالاخره من یک روز تو را از شوهرت می دزدم!! و آخرین بار من به او گفتم: شما فقط وعده می دهی! پس کی؟!! آنقدر خندید که از چشمان پرمهرش اشک جاری شد.
و دیروز صبح همان چشمان پرمهر از میان صفحه ترحیم روزنامه به من نگاه می کرد و این بار چقدر بی فروغ بود.
یادم آمد که دوست مهربان هشتاد ساله ام را دو سه هفته است ندیده ام و آنقدر غرق روزمرگیها که اصلا" فراموشم شده بود. اشکهای منتظرم بهانه را یافته بودند، بی اختیار جاری شدندو بر صفحه روزنامه چکیدند. انگار آقای "ف" هم با من می گریست.
تازه فهمیدم که چقدر دوستش داشتم، چقدر دلتنگش می شوم و فهمیدم که چقدر همیشه منتظرش بوده ام.
دوستی من و آقای "ف" از آن دست رابطه هاست که گرچه وسعتی ندارند چه از نظر زمان و چه از بعد احساس. اما عمق و کنه حس این رابطه تا بینهایت رسیدنی است. این قسم برخوردها شاید تنها تو را آنی درگیر کند اما اثر نابش در روح تو و زندگی تو همیشگی می شود گرچه شاید دیر آن را دریابی.
برای لحظه ای فکر کردم: کاش آقای "ف" مرا می دزدید و همراه همیشگی خاطره های رنگارنگش می کرد. از تصور چنین صحنه ای خنده ام گرفت و در میان اشکها لبخند زدم. انگار آقای "ف" هم با من می خندید....

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

۸/۲۹/۱۳۸۶

هذيان

من بعضي روزها گم مي شوم. امروز از همان روزهاست! گم مي شوم در ميان هياهوي بي صداي نگاهها، گم مي شوم در ميان سكوت پر همهمه خيابان، گم مي شوم در ميان شكايت آرام بيماران، گم مي شوم در ميان كارهاي تكراري و تمام نشدني خانه و گم مي شوم در ميان لبخندهاي شاد اندوهگين خودم. امروز از همان روزهاست! نمي دانم گم شدن بهتر است يا پيدا شدن! ولي مي دانم پيدا كردن بهتر از گم كردن است!
هوا آنقدرها هم سرد نيست، ولي من روي بلوزگرمم ژاكتي مي پوشم، كاناپه راجلوي شومينه مي كشم وگم مي شوم زير پتوي نرم مخملي دوست داشتنيم. مي خواهم آنقدر دمايم بالا رود تا ذوب شوم! ذوب شوم و بخار شوم و بالا روم. شايد آن بالابالاها پيدا شدم! شعله آتش از حدي بيشتر نمي شود و نقطه ذوب من چقدر بالا رفته! به گمانم ناخالصيم زياد باشد! ولي مي دانم، حتي اگر بخار هم شوم باز آن بالا بالاها سرما به دامم مي اندازد و دوباره مايع مي شوم و همين جا مي ريزم! و سرماي اتاق باز جامدم مي كند. پس بهتر است همين طور گم بمانم لااقل گم بودن بهتر است از اينكه هنوز پيدا نشده دوباره گم شوي!!
به قول يك فرشته كوچولو: شما چشم بگذاريد! من مي روم گم شوم! اگر پيدايم كرديد خبرم كنيد.

۸/۲۶/۱۳۸۶

خيال

دو دست مشت شده ام را محکم بر هم می فشارم
و به نگاه تیزبین و نافذت می سپارم
ترازوی پیشگوی دستانت، دستانم را سبک سنگین می کند
و کوبش رسواگر دل نا آرامم مشتهایم را می لرزاند
چشمانم مشق بی تفاوتی می کنند
اشاره به دست راست می کنی و می گویی:
"پوچ"
مشت من باز می شود و دست خالیم برنده ات می کند
من هیچگاه دست چپم را باز نکردم
و تو هیچ وقت نفهمیدی
که "گل" از ابتدای بازی از دستانم رها شده بود
و گم در ناکجا آباد...

۸/۲۴/۱۳۸۶

انتخاب

بهای دست یافتن به بعضی آمال و آرزوها ، شاید وداع با بعضی داشته ها باشد.
و حاصل چشم پوشی از برخی خواسته ها ، شاید به حراج گذاشتن برخی آرزوها و احیانا" حفظ برخی داشته های قدیمی.
این که کدام با ارزشتر است و این که چه میگیریم در ازای آنچه از دست می دهیم و یا چه از دست می دهیم در ازای آنچه می گیریم!، سخت مات و ناپیداست.
تو هستی و یک آزمون تنها با یک سؤال و دو پاسخ بلی یا خیر بدون هیچ توضیح و شرط و شروط اضافه. آنقدر حیران و سرگردانی و آنقدر دست دست می کنی که ناگاه صدایی می گوید: برگه ها بالا!!
و تو خواسته یا ناخواسته" خیر" را برگزیدی. و هیچ وقت نخواهی فهمید درست پاسخ داده ای یا نه.....
پ.ن: چی گفتم؟!!