دو دست مشت شده ام را محکم بر هم می فشارم
و به نگاه تیزبین و نافذت می سپارم
ترازوی پیشگوی دستانت، دستانم را سبک سنگین می کند
و کوبش رسواگر دل نا آرامم مشتهایم را می لرزاند
چشمانم مشق بی تفاوتی می کنند
اشاره به دست راست می کنی و می گویی:
"پوچ"
مشت من باز می شود و دست خالیم برنده ات می کند
من هیچگاه دست چپم را باز نکردم
و تو هیچ وقت نفهمیدی
که "گل" از ابتدای بازی از دستانم رها شده بود
و گم در ناکجا آباد...
و به نگاه تیزبین و نافذت می سپارم
ترازوی پیشگوی دستانت، دستانم را سبک سنگین می کند
و کوبش رسواگر دل نا آرامم مشتهایم را می لرزاند
چشمانم مشق بی تفاوتی می کنند
اشاره به دست راست می کنی و می گویی:
"پوچ"
مشت من باز می شود و دست خالیم برنده ات می کند
من هیچگاه دست چپم را باز نکردم
و تو هیچ وقت نفهمیدی
که "گل" از ابتدای بازی از دستانم رها شده بود
و گم در ناکجا آباد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر