۸/۲۹/۱۳۸۶

هذيان

من بعضي روزها گم مي شوم. امروز از همان روزهاست! گم مي شوم در ميان هياهوي بي صداي نگاهها، گم مي شوم در ميان سكوت پر همهمه خيابان، گم مي شوم در ميان شكايت آرام بيماران، گم مي شوم در ميان كارهاي تكراري و تمام نشدني خانه و گم مي شوم در ميان لبخندهاي شاد اندوهگين خودم. امروز از همان روزهاست! نمي دانم گم شدن بهتر است يا پيدا شدن! ولي مي دانم پيدا كردن بهتر از گم كردن است!
هوا آنقدرها هم سرد نيست، ولي من روي بلوزگرمم ژاكتي مي پوشم، كاناپه راجلوي شومينه مي كشم وگم مي شوم زير پتوي نرم مخملي دوست داشتنيم. مي خواهم آنقدر دمايم بالا رود تا ذوب شوم! ذوب شوم و بخار شوم و بالا روم. شايد آن بالابالاها پيدا شدم! شعله آتش از حدي بيشتر نمي شود و نقطه ذوب من چقدر بالا رفته! به گمانم ناخالصيم زياد باشد! ولي مي دانم، حتي اگر بخار هم شوم باز آن بالا بالاها سرما به دامم مي اندازد و دوباره مايع مي شوم و همين جا مي ريزم! و سرماي اتاق باز جامدم مي كند. پس بهتر است همين طور گم بمانم لااقل گم بودن بهتر است از اينكه هنوز پيدا نشده دوباره گم شوي!!
به قول يك فرشته كوچولو: شما چشم بگذاريد! من مي روم گم شوم! اگر پيدايم كرديد خبرم كنيد.

هیچ نظری موجود نیست: