من یک دوست هشتاد ساله داشتم ، به نام آقای "ف". پیر مردی با عینکی سیاه رنگ ، با عصایی صیقلی و خوشرنگ و موهایی یک دست سپید. پیرمردی مهربان و خنده رو و شوخ طبع. از آن پیرمردهایی که مشابهشان در فیلمها فراوان است ، با کت و شلواری همیشه راه راه و جلیقه و زنجیر ساعت. با انبانی پر از حکایت و تمثیل و تجربه و خاطره. آقای "ف" از آن دسته آدمها بود که روحشان نمایان و بیرون است.
اوایل به عنوان بیمار و جهت کنترل فشار خونش او را می دیدم. و کم کم به عنوان یک دوست! هر چند روز یک بار حتی اگر مشکلی هم نداشت می آمد و آنقدر منتظر می ماند تا دور و برم خلوت شود و بعد با حرفهای شیرین و گاه فصیحانه اش سرمستم می کرد. از هر دری سخن می گفت: سیاست ، شعر ، آشپزی ، طالع بینی ، شیمی و... عکس فرزندان و نوه هایش را نشانم می داد و گاه از دلتنگی و خستگی و تنهایی اش گلایه می کرد. و همیشه با هدیه کوچک خوشمزه ای غافلگیرم می کرد: شکلاتهایی که پسرش از آلمان آورده بود، گز و سوهان و آجیل و... حتی یک بار برایم تخم مرغ شانسی آورده بود!
می گفت که به من و این دیدارهای گاهگاهی وابسته شده و من نمی دانستم که از او وابسته ترم. با لحن همیشه شوخش می گفت: بالاخره من یک روز تو را از شوهرت می دزدم!! و آخرین بار من به او گفتم: شما فقط وعده می دهی! پس کی؟!! آنقدر خندید که از چشمان پرمهرش اشک جاری شد.
و دیروز صبح همان چشمان پرمهر از میان صفحه ترحیم روزنامه به من نگاه می کرد و این بار چقدر بی فروغ بود.
یادم آمد که دوست مهربان هشتاد ساله ام را دو سه هفته است ندیده ام و آنقدر غرق روزمرگیها که اصلا" فراموشم شده بود. اشکهای منتظرم بهانه را یافته بودند، بی اختیار جاری شدندو بر صفحه روزنامه چکیدند. انگار آقای "ف" هم با من می گریست.
تازه فهمیدم که چقدر دوستش داشتم، چقدر دلتنگش می شوم و فهمیدم که چقدر همیشه منتظرش بوده ام.
دوستی من و آقای "ف" از آن دست رابطه هاست که گرچه وسعتی ندارند چه از نظر زمان و چه از بعد احساس. اما عمق و کنه حس این رابطه تا بینهایت رسیدنی است. این قسم برخوردها شاید تنها تو را آنی درگیر کند اما اثر نابش در روح تو و زندگی تو همیشگی می شود گرچه شاید دیر آن را دریابی.
برای لحظه ای فکر کردم: کاش آقای "ف" مرا می دزدید و همراه همیشگی خاطره های رنگارنگش می کرد. از تصور چنین صحنه ای خنده ام گرفت و در میان اشکها لبخند زدم. انگار آقای "ف" هم با من می خندید....
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
اوایل به عنوان بیمار و جهت کنترل فشار خونش او را می دیدم. و کم کم به عنوان یک دوست! هر چند روز یک بار حتی اگر مشکلی هم نداشت می آمد و آنقدر منتظر می ماند تا دور و برم خلوت شود و بعد با حرفهای شیرین و گاه فصیحانه اش سرمستم می کرد. از هر دری سخن می گفت: سیاست ، شعر ، آشپزی ، طالع بینی ، شیمی و... عکس فرزندان و نوه هایش را نشانم می داد و گاه از دلتنگی و خستگی و تنهایی اش گلایه می کرد. و همیشه با هدیه کوچک خوشمزه ای غافلگیرم می کرد: شکلاتهایی که پسرش از آلمان آورده بود، گز و سوهان و آجیل و... حتی یک بار برایم تخم مرغ شانسی آورده بود!
می گفت که به من و این دیدارهای گاهگاهی وابسته شده و من نمی دانستم که از او وابسته ترم. با لحن همیشه شوخش می گفت: بالاخره من یک روز تو را از شوهرت می دزدم!! و آخرین بار من به او گفتم: شما فقط وعده می دهی! پس کی؟!! آنقدر خندید که از چشمان پرمهرش اشک جاری شد.
و دیروز صبح همان چشمان پرمهر از میان صفحه ترحیم روزنامه به من نگاه می کرد و این بار چقدر بی فروغ بود.
یادم آمد که دوست مهربان هشتاد ساله ام را دو سه هفته است ندیده ام و آنقدر غرق روزمرگیها که اصلا" فراموشم شده بود. اشکهای منتظرم بهانه را یافته بودند، بی اختیار جاری شدندو بر صفحه روزنامه چکیدند. انگار آقای "ف" هم با من می گریست.
تازه فهمیدم که چقدر دوستش داشتم، چقدر دلتنگش می شوم و فهمیدم که چقدر همیشه منتظرش بوده ام.
دوستی من و آقای "ف" از آن دست رابطه هاست که گرچه وسعتی ندارند چه از نظر زمان و چه از بعد احساس. اما عمق و کنه حس این رابطه تا بینهایت رسیدنی است. این قسم برخوردها شاید تنها تو را آنی درگیر کند اما اثر نابش در روح تو و زندگی تو همیشگی می شود گرچه شاید دیر آن را دریابی.
برای لحظه ای فکر کردم: کاش آقای "ف" مرا می دزدید و همراه همیشگی خاطره های رنگارنگش می کرد. از تصور چنین صحنه ای خنده ام گرفت و در میان اشکها لبخند زدم. انگار آقای "ف" هم با من می خندید....
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر