۹/۱۴/۱۳۸۶

آلترناتيو

بعضی روزها از صبح علی الطلوع، هنوز درست و حسابی از خواب بیدار نشده حس می کنی اصلا" روز خوبی نیست، یعنی شاید هم روز خوبی باشد ولی تو خوب نیستی! در چنین حال و هوایی "میم" عزیز ( میم همسر من است البته نه اول اسمش و نه آخر آن میم نیست! ولی به نظر من میم بهترین و خوش استیلترین حرف الفبای فارسی است! و از این رو ایشان را از این پس میم می نامیم!) که انگار امروز برایش بسیار روز خوبی است، یعنی شاید هم روز خوبی نباشد ولی حال خودش خوب است! پتو را از رویم می کشد وبا شادمانی تهدید می کند که اگر بیدار نشوم تمام عطر مورد علاقه ام را که بسیار با وسواس از آن استفاده می کنم! رویم خالی می کند. دو سه پیس! که می زند تهدیدش را جدی می گیرم و به زور بلند می شوم. بوی سرد و ملایم عطر جای آنکه هوشیارم کند سرم را به درد می آورد.
همه چیز به ظاهر مرتب است به جز درون آشفته من! طنین موسیقی مورد علاقه ام ،عطر چای صبحگاهی، میز آماده صبحانه و... که تمام اینها از برکت حال خوب امروز میم عزیز است. ولی من اصلا" اشتها ندارم و عجیب خسته ام انگار خوابیدن خسته ترم کرده. سعی می کنم لبخند بزنم و خوش خلق باشم و لذت ببرم ولی بوی عطر انگار بیشتر عصبیم می کند. و مهربانی لجوجانه امروز میم که هنگام رفتن به زور سوییچ را به من می دهد و اصرارم را برای پیاده رفتن جدی نمی گیرد، دیگر کلافه ام می کند.
از آنجا که موجود عجیب و غریبی هستم! بیشتر اوقات ظرف شستن آرامم می کند و به شکر خدا که همیشه از این بابت وفور نعمت است و کوهی از ظرف آماده شستن! ولی امروز نمی دانم چرا با این کار اشکهای فرصت طلبم جاری می شود. تحمل فضا را ندارم. سریع آماده می شوم. هوس آنفولانزا و سوپ و استراحت کرده ام! از قصد لباس کم می پوشم. سوز سرما که به صورتم می خورد دوباره چشمانم تر می شود و تمام طول راه به این فکر می کنم که اشک است یا آبریزش ناشی از سرما!
به بیمارستان که می رسم مثل همیشه آرام می گیرم. از سالهای اول دانشجویی این گونه بوده ام . هر وقت دلتنگ می شدم به بیمارستان می رفتم. با تمام وجود فضا را استشمام می کنم. این بو هزار بار بیشتر از آن عطر فرانسوی هوشیارم می کند. من هیچ گاه آدمهایی که به محض ورود به بیمارستان جلوی بینیشان را می گیرند و چهره درهم می کشند دوست نداشته ام که این فضا سرشار است از بوی واقعی بودن به دور از همه احساسات کاذب از سر شکم سیری! نه اینکه دیدن درد و رنج دیگران آرامم کند. نه! دیدن چهره های مضطرب و منتظر ورنج کشیده که بی توجه به آنچه در اطراف می گذرد تنها به یک چیز می اندیشند ، لمس درد و دغدغه این آدمها از نزدیک و نگریستن در چشمانی که آنقدر غرق دوردستها شده اند که گویی تو را نمی بینند و شریک شدن با آنها در چشم انداز این دورنما، مرا زنده می کند و به جهان واقعی باز می گرداند. شاید دوباره چشمانم تر شود ولی تفاوت این تر شدن با آن دیگری مثل فرق اشک است و آبریزش ناشی از سوز سرما.....و من هر دو این تر شدنها را دوست می دارم.

ای ناتانائیل! خدا را با خوشبختی ات مسنج.

هیچ نظری موجود نیست: