پرنده از باد پرسید: به کجا می روی؟ باد نجوا کنان پاسخ داد: می خواهم برگریزان به راه بیاندازم. برگها که گوش ایستاده بودند، از این سخن سخت بر خود لرزیدند و نقش زمین شدند! هنوزباد نیامده برگریزان شده بود...
خورشید به ابر گفت: از مقابلم کنار برو. ابر پرسید: بر که خواهی تابید؟ خورشید پاسخ داد: می خواهم رودها را پر آب کنم. برفهای نوک قله سخن خورشید را شنیدند، از شوق گرم شدند و جاری گشتند. هنوزخورشید نتابیده جویبارها جاری شده بود....
صخره از موج پرسید: شتابان به کدامین سوی می روی؟ موج پاسخ داد: می خواهم طوفانی به پا کنم. مرد که در آبی آرام دریا گرم شنا بود، این گفتگو را شنید، از فرط هراس دست و پا زدن فراموشش شد. هنوزطوفان نیامده مرد غرق شده بود...
باد با قدرت به برگریزان می نگریست...خورشید با رضایت نظاره گر جریان لبریز رودها بود...و موج با نخوت و غرور جسم بیجان مرد را بر روی دریا بالا و پایین می برد...
ناتاناييل! به تو خواهم آموخت كه همه چيز به طرزي الهي طبيعي است.
خورشید به ابر گفت: از مقابلم کنار برو. ابر پرسید: بر که خواهی تابید؟ خورشید پاسخ داد: می خواهم رودها را پر آب کنم. برفهای نوک قله سخن خورشید را شنیدند، از شوق گرم شدند و جاری گشتند. هنوزخورشید نتابیده جویبارها جاری شده بود....
صخره از موج پرسید: شتابان به کدامین سوی می روی؟ موج پاسخ داد: می خواهم طوفانی به پا کنم. مرد که در آبی آرام دریا گرم شنا بود، این گفتگو را شنید، از فرط هراس دست و پا زدن فراموشش شد. هنوزطوفان نیامده مرد غرق شده بود...
باد با قدرت به برگریزان می نگریست...خورشید با رضایت نظاره گر جریان لبریز رودها بود...و موج با نخوت و غرور جسم بیجان مرد را بر روی دریا بالا و پایین می برد...
ناتاناييل! به تو خواهم آموخت كه همه چيز به طرزي الهي طبيعي است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر