پاییز تمام می شود امٌا انگار دل رفتن ندارد که آخرین شبش برای ماندن این چنین پافشاری می کند و یلدایش سفره ای می گستراند به عظمت درخشانترین و ماندنی ترین سیاهی سال که سرخیش را از دانه های یاقوتی انار و لطافت و صفایش را از خاطره های همیشه ماندگار به عاریت می گیرد
پاییز تمام می شود تا سپیده دم آخرین شبش به قولی میلاد مهر شکست ناپذیر باشد.
پاییز تمام می شود و غم نارنجی نهفته در برگها را در میان پیچ و خم انبوه گیسوان سیاه یلدایش پنهان می کند تا هیچ نشانی از اندوه از خود بر جای نگذارد.
امسال هم پاییز تمام می شود و یلدایی دیگر می رسد با همان پافشاری برای ماندن و سفره گسترده سرخ و سیاهش و اختفای غم نارنجی.
یلدا که می شود من این سیاهی درخشان و دوست داشتنی و پر از خاطره را تا خود سپیده دم در آغوش خواهم کشید و بر آن می شوم تا آنچه از کدورت و کینه و یأس در دل دارم در لابلای تیرگی پر رمز و راز آن پنهان کنم و برای یک شب هم که شده خالص و پاک شوم چه بهتر که این یک شب، یلدا باشد.
یلدا که می شود من با غزلهای حافظ دوباره عاشق می شوم و با طولانیترین بوسه سال باز سرمست خواهم شد.
یلدا که می شود من به اندازه قدمت چند هزار ساله اش دلتنگ میشوم برای یلداهای گذشته و عزیزان مهربانی که نمی دانم این بار طولانیترین سرمای سال را چگونه بدون حضور گرمشان تاب خواهم آورد.
یلدا که می شود من آنقدر کم طاقت و منتظرمی شوم که هنوز نیامده در بابش کاغذ سیاه می کنم!
یلدا که می شود من هم دلم می خواهد دوباره یلدا شوم... !
پاییز تمام می شود تا سپیده دم آخرین شبش به قولی میلاد مهر شکست ناپذیر باشد.
پاییز تمام می شود و غم نارنجی نهفته در برگها را در میان پیچ و خم انبوه گیسوان سیاه یلدایش پنهان می کند تا هیچ نشانی از اندوه از خود بر جای نگذارد.
امسال هم پاییز تمام می شود و یلدایی دیگر می رسد با همان پافشاری برای ماندن و سفره گسترده سرخ و سیاهش و اختفای غم نارنجی.
یلدا که می شود من این سیاهی درخشان و دوست داشتنی و پر از خاطره را تا خود سپیده دم در آغوش خواهم کشید و بر آن می شوم تا آنچه از کدورت و کینه و یأس در دل دارم در لابلای تیرگی پر رمز و راز آن پنهان کنم و برای یک شب هم که شده خالص و پاک شوم چه بهتر که این یک شب، یلدا باشد.
یلدا که می شود من با غزلهای حافظ دوباره عاشق می شوم و با طولانیترین بوسه سال باز سرمست خواهم شد.
یلدا که می شود من به اندازه قدمت چند هزار ساله اش دلتنگ میشوم برای یلداهای گذشته و عزیزان مهربانی که نمی دانم این بار طولانیترین سرمای سال را چگونه بدون حضور گرمشان تاب خواهم آورد.
یلدا که می شود من آنقدر کم طاقت و منتظرمی شوم که هنوز نیامده در بابش کاغذ سیاه می کنم!
یلدا که می شود من هم دلم می خواهد دوباره یلدا شوم... !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر