۳/۱۳/۱۳۸۹

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد *

به گمانم خيلي از پستهاي اين وبلاگ را با "اين روزها" شروع كرده باشم... درست يادم نيست شايد هم نه! شايد خواسته ام اين طور شروع كنم و فكر كرده ام كه مدام همين را گفته ام و جايش چيز ديگري نوشته ام... به هر حال هر بار كه آمدم  بنويسم خواستم از "اين روزها" ي همان زمان بگويم، حالا گفتم يا نگفتم چندان مهم نيست...  الان هم مي خواهم بگويم و مي گويم كه اين روزها... اين روزها مدام از خودم مي پرسم خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوبم!... و باز مي پرسم كه خوبم؟ و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم!... اين روزها ظهر كه مي رسم خانه اولين كاري كه مي كنم اين است كه شايد به مدت ده دقيقه پرتاب مي شوم روي تخت درست جلوي باد كولر و چشمهايم را مي بندم و بيدارتر از هميشه رويا مي بينم و بعد كه ضربان قلبم تند مي شود مي بينم كه واقعا" خوبم... اين حس خوب بودن با همه خستگي به من توان برخاستن مي دهد... توان طعمها را در هم آميختن و چشيدن و هم زدن و با لبخند خوردن، بعد بشقاب را كه جلو مي كشم و و به عمق لبخند كه فكر مي كنم، پر مي شوم از حس نقش بازي كردن و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
نواي يك موسيقي آرام دوست داشتني هميشگي مي پيچد در خلوت تنهاي اتاق و من چند جلد كتاب سنگين مي چينم مقابلم و يك دستهء قطور نمونه سؤال، حدود دو سوم از عمرم به درس خواندن گذشته و هنوز هم ياد نگرفته ام كه براي خواندن تمركز داشته باشم...وقتي چشمانم روي سؤالها ثابت مي ماند و گوشهايم سيگنالهاي آهنگ را  روي قلبم مي فرستد و خيالم كوچ مي كند به يك اقليم موعود ، با تمام دلتنگيم مي بينم كه واقعا" خوبم... صداي تلويزيون نتهاي موسيقيم را به هم مي ريزد، به ناچار اخبار را مي شنوم... خبرها خوب نيستند، خبرها درد دارند، تحليل خبرها دردشان را آشكارتر مي كند و راهكارها ناتوانيها را نمايانتر... نگاه مي كنم به دستهء سوالات ، به دستانم كه قطر سوالات را محك مي زند... و احساس مي كنم چقدر دستانم بيهوده هستند و مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...
صفحه را باز مي كنم كه بنويسم از اين روزها... از همين روزهايي كه ديوانه ام، شوريده ام، اصلا" بدجور عاشقم... همين روزهايي كه سايه گسترده بر تمام روزهاي ديروزم و دارد ريشه مي دواند به سمت تمام روزهاي فردايم... همين روزهاي بي قراري و دانستن و ندانستن و خواستن و خواستن و خواستن... به خواستنش كه مي رسم مي بينم كه واقعا" خوبم ... نقطهء حرف اول كه فشرده مي شود هي گردتر مي شود و پررنگتر و كلمه نمي شود كه نمي شود كه دوست ندارد نگاههاي نامحرم خاله خانباجي منشانه را... به نقطهء سياه نگاه مي كنم و وقتي اين همه حرف نگفتهء مانده در گلو و اين بغض فروخورده سينه ام را مي فشارد و به نبود ناكجايي حتي براي نوشتن فكر مي كنم، مي بينم كه واقعا" خوب نيستم...


*: تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

۳/۰۳/۱۳۸۹

بشنو دعا و گه گه آمين كن اين دعا را

مدتيست  فكر مي كنم يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه دعا كردن را همانجوري كه من مي خواهم خوب بلد است... من آدم مذهبي نيستم و دعا كردن را درست نمي دانم و نمي فهمم... ياد گرفته بودم كه چشمانم را ببندم و دلخواسته ام را در دل چند بار تكرار كنم و بعد نفس عميق بكشم و همچنان چشمانم را بسته نگاه دارم تا دليوري ريپورت آرزويم به خدايي كه نام مرا جايي سيو كرده و خوب مي شناسدم برسد و بعد نفسم را با خيال آسوده بيرون دهم و چشم بگشايم... اين كه آن خدا همان خدايي است كه ديگران از ميان خطوط كوفي كتابهاي ادعيه صدايش مي زنند، يا هم او كه چشمانش به دانه هاي تسبيح است و دلش براي ادا كردن نذر و نيازهاي موعود مي تپد و يك كانتر دقيق دارد براي ثبت و ضبط تعداد نشست و برخاستها و خم و راست شدنها ...هيچ وقت نفهميدم...
مدتيست انگار يكي هست كه جاي من چشم مي بندد و آرزو مي كند... اينكه آرزويش همان اميد و خواهش من باشد يا نه چندان مهم نيست... كسي هست كه نمي دانم كيست و جاي من نفس عميق مي كشد و مي دانم خوب آرزو مي كند يعني هماني را آرزو مي كند كه خوب است و آرزوست... اين را زماني حس مي كنم كه در اوج ناباوريها، در كنج تنهايي و دلتنگيها ، در استيصال بي سرانجامي يادها و غربت همهء فريادها ناگهان دلم مستي سكر آور مي خواهد و براي مزه اش زيتون سياه، نه براي فراموشي كه براي به شكرانه نشستن آرامشي خدايي!... زماني كه ياد دستان تو دستان سرد مرده از هراسم را احياء مي كند... واين تحفهء پر آرامش شراب كهنهء بي نظير و اين معجزهء مسيحايي ياد دستان تو، آنقدر خيال انگيز و دورند كه من با چشمان بسته و نفس در سينه حبس كرده كجا توان آرزو كردنشان را خواهم داشت...
 يكي هست كه براي من دعا مي كند... يكي كه طرح پشت چشمان مرا خوب بلد است... يكي كه خدايم را مي شناسد... يكي كه دوستم دارد... يكي كه جاي من آرزو مي كند... يكي هست كه براي من دعا مي كند...
آسوده باش ناتانائيل هميشه ام... يكي هست كه براي ما دعا مي كند... نمي دانم شايد پدرم باشد...

۲/۲۵/۱۳۸۹

مرباي توت فرنگي

اینجا نشسته ام و انگشتانم دارد برای تو تایپ می کند... اصلا" این روزها انگشتانم مدام بهانهء تو را می گیرند... بی قرارند و تنها با نواختن برای تو آرام می گیرند... دروغ چرا فقط که انگشتانم نیست!... چشمانم هم این روزها از بس این سو و آن سو در جستجوی تو می روند و مایوس و خسته برمی گردند، مدام داغ می شود و می سوزد و بعد چون بهار هم هست جو زده می شود و رگباری می بارد!... آن وقت تو ببین چه می شود وقتی که آن انگشتان بی قرار بخواهند این چشمان خستهء ملتهب را پاک کنند و تسلا دهند... می شود همان داستان کوری که عصاکش می شود کور دیگر را... وقتی که انگشتهای من بی قرار می شود باید کاری برایشان دست و پا کنم تو که نیستی تا با نوازشت تسکین پیدا کنند و بیاسایند... اگر هم به حال خود بگذارمشان می روند و یکریز برای تو می نویسند، این هم که نمی شود خب! دنیاست و هزاران چشم نامحرم و بیشتر از آن اندیشه های نااهل... باید کاری برایشان دست و پا می کردم تا اندکی از این همه ناشکیبی و هیجان را تخلیه کنند... دیروز ظهر ده کیلو توت فرنگی خریدم!... من در عمرم مربای توت فرنگی درست نکرده ام ولی وقتی که مرد میوه فروش گفت :" اگر برای مربا توت فرنگی می خواهید الان وقتشه!"... من به انگشتانم نگاه کردم و ده کیلو توت فرنگی توی یک جعبهء چوبی خریدم... رسیدم خانه جعبهء توت فرنگی را گذاشتم روی کابینت باز یک نگاه به انگشتانم کردم و یک نگاه به قرمزی شاداب و تازهء توت فرنگیها... همان جا دو سه تا از درشتترین توت فرنگیها را جدا کردم و گذاشتم توی دهانم، نمی دانم چرا ترش و شیرینی خوبشان گلویم را سوزاند و بغضم را تازه تر کرد... انگشتانم یکی یکی برگهای توت فرنگیها را جدا می کرد و می چیدشان توی ظرف کناری... چشمانم به دقت حرکت سریع انگشتان را نظاره می کرد و از فرط حسادت یکریز می بارید، چند قطره اشک که ریخت توی ظرف کناری، انگشتانم انگار که دلشان سوخته باشد چشمهایم را پاک می کردند و اشکم طعم توت فرنگی می گرفت!... باید برای چشمانم هم کاری می کردم.... توت فرنگیها را چند بار شستم و ریختم توی یک ظرف بزرگ آب تا خیس بخورد... کتاب آشپزی را آوردم و صفحهء دستور مربای توت فرنگی را باز کردم، به چشمانم مسئولیت دادم که خوب نگاه کنند و بخوانند و برایم توضیح دهند... چشمانم تار بود... هنوز پردهء اشک جلویش کنار نرفته بود... چند قطره اشک ریخت روی مربای توت فرنگی کتاب آشپزی تا چشمانم راه افتاد و کمی آرام گرفت... چشمانم یادآوری کردند که توی کتاب نوشته برای خوشرنگ شدن مربا باید قابلمه مسی باشد!... گفتم که توی این گیر و دار قابلمه مسی ام کجا بود... قابلمهء استیل را که گذاشتم روی گاز، باز به چشمان نازک نارنجیم انگار برخورد که چرا مسی نیست و چند قطره اشک ریخت توی قابلمه استیل ... صدای چیک چیک برخوردش با سطح فلزی قابلمه خنده دار بود....توت فرنگیها را ریختم توی قابلمه و آب را به دقت همان مقدار که چشمانم به ذهن سپرده بود اضافه کردم دیگر آن چند قطره اشکی که باز اضافه شد به آب توی قابلمه تقصیر من نبود و چشمان بهانه گیرم حق شکایت نداشتند... شکر را اضافه کرده بودم و انگشتانم محکم دستهء ملاقه را گرفته بود و با حرص محتویات قابلمهء استیل را هم می زدند و کف روی مربا را می گرفتند... چند بار چشیدم و هر بار شیرینیش کم بود اینکه از شوری اشکها بود یا تلخی نگاه چشمها که شیرین نمی شد را نه من فهمیدم و نه انگشتانم و چند بار شکر اضافه کردم... تا مربای توت فرنگی آماده شود انگشتانم چند شیشهء خالی آماده کردند و چیدند کنار هم و چشمانم به هر کدام یک قطره اشک هدیه دادند... مربا خوشرنگ شده بود و من و چشمانم به این نتیجه رسیدیم که رنگ مربای توت فرنگی نه به مسی بودن قابلمه بستگی دارد و نه به زمان روی شعله ماندنش... فقط نگاه براق از اشک می خواهد تا شفاف شود و قرمزیش برق بزند...

صبح کمی از مربا را ریختم توی یک ظرف کوچک خوشگل و برای صبحانه گذاشتم سر میز و به آن خیره شدم... کمی از آن را با قاشق برداشتم و آرام آرام مزه مزه کردم، مربا طعم خاصی داشت مخلوطی از شوری اشک و شیرینی عشق و ترشی دلتنگی و تلخی جدایی ... حالا اینجا من مانده ام و انگشتانم که باز بی قرارند و چشمانم که بارانیند و چند شیشه مربای توت فرنگی... حالا تو بگو کی میایی تا باهم مربای توت فرنگی با طعم مخصوص بخوریم ؟



۲/۱۸/۱۳۸۹

تام كروز!

كنكور در زمان خودش براي من واقعهء مهمي بود در حدّ مرگ و زندگي! كه گمان مي كردم گذشتن از آن چيزي در مايه هاي شكستن شاخ غول و ديو دوسر و اين حرفهاست... تابستان سال سوم دبيرستان از آنجا كه رشته ام رياضي بود و مي خواستم تجربي امتحان بدهم و عشق زوركي ِ پزشكي بودم، مي رفتم كلاس كنكور تا زيست شناسي بخوانم... اصولا" در آن برهه از زمان موجود گاگولي بودم كه قسمت اعظم ذهن و فكرم را درس و استرس كنكور پر كرده بود و هر كار غير درسي بدون برنامه ريزي وجدانم را در حدّ مرگ به درد مي آورد و منتظر عقوبت الهي مشابه قوم عاد و ثمود بودم!...
در بحبحه و اوج همين شخصيت گاگول منشانه ، يكي از سرگرميهاي زندگي اين بود كه برويم زيراكسي و جزوه هاي جديد را كپي كنيم... يك روز عصر همراه دوستم رفته بوديم زيراكسي كنار كلاس كنكور براي كپي گرفتن يادم هست مانتوي سبزي تنم بود كه آن موقع وقتي مي پوشيدمش خيلي احساس خوش تيپي مي كردم!... و حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم كه چقدر بيريخت و بدرنگ بوده!... شخصي كه مي خواست جزوه ها را برايمان تكثير كند پسر جواني بود كه به محض اينكه وارد مغازه شديم، دوستم آرام گفت: "چقدر شبيه تام كروزه!"... من داشتم يواشكي نگاهش مي كردم كه پسر سرش را بالا آورد و گفت:" چه مانتوي خوشرنگي!"... از نگاهش خوشم نيامد ولي با اين وجود خوشحال شدم!... اما از آنجا كه بسيار ننر و لوس بودم پشت چشمي نازك كردم و گفتم: "مرسي..." و سعي كردم قيافه بگيرم!... كارمان كه تمام شد پسر پرسيد:" داريد براي كنكور درس مي خونيد؟"... دوستم فوري جواب مثبت داد و من همچنان در قيافه بودم! و زود از مغازه بيرون آمدم... از آن روز به بعد ما حتما" هر چند روز يك بار جزوه هايي براي زيراكس گرفتن پيدا مي كرديم! و سري به آن مغازه و پسرك كه اسمش شده بود تام كروز مي زديم... كم كم فهميديم كه تام كروز دانشجوي سال اول مهندسي شيمي است و شمالي و آن زيراكسي هم مغازهء عمويش است...البته تمام اين اطلاعات به مدد فعاليتهاي دوستم حاصل شد كه اصولا" آدم سر و زبان دار تري از من بود وگرنه من كه كماكان قيافه مي گرفتم و مثلا" كسي را نمي ديدم!... يك روز كه كلاسم دير شده بود داشتم مي دويدم به سمت مؤسسه كه تام كروز جلويم ظاهر شد و يكي از همان برگه هاي معروف آن دورانها كه رويش يك شماره تلفن و اسم نوشته بود به من داد و جمله معروف :" باهات كار دارم بهم زنگ بزن!" را تكرار كرد... من سعي كردم بسيار بي تفاوت برگه را بگيرم و گفتم:" فكر نمي كنم!"... به محض اينكه وارد كلاس شدم برگه را نگاه كردم اسمش بود: شهاب!... چند روز گذشت و من زنگ نزدم... يك روز دوباره در راه كلاس سر راهم سبز شد و گفت:" زنگ نزدي خانوم دكتر!"... اولين كسي بود كه مرا خانوم دكتر صدا كرد و در آن زمان از شنيدنش قند توي دلم آب شد!... ولي باز هم به روي خودم نياوردم و گفتم:" من درس دارم! واسه اين كارا وقت ندارم!"... واي كه چقدر لوس و احمق بودم! ... اگر جاي پسرك بودم به چنين دختر لوس و بي مزه و مغروري با آن مانتوي مسخره و ابروهاي پرپشت نگاه هم نمي كردم!... اتفاقات اينچنيني باز هم تكرار شد... ديگر عادتم شده بود كه سه بار در هفته تام كروز را ببينم و با بي محلي جوابش را بدهم و ناز كنم و او هم خسته نشود و باز صدايم كند خانوم دكتر!... يك بار هم برايم نامه اي داده بود پر سوز و گدازولي گلايه آميز كه يادم هست آخرش نوشته بود: " چند سال بعد كه دكتر شدي يادت بياد كه آق مهندسي بود هنوز خانوم دكتر نشده قبولت داشت و تو تحويلش نگرفتي!"...خنده ام گرفت كه خودش را آق مهندس خوانده بود، تصميم گرفتم كمي مهربانتر شوم اما يك روز كه از جلوي زيراكسي رد مي شدم ديدم كه مهندس تام كروز با دختري كه اتفاقا" خيلي هم خوشگل بود گرم صحبت است و از ظواهر امر پيدا بود كه حرفهايشان چيزي فراتر از گفتگوي مشتري مدارانه است!... من پررو پررو از ديدن اين صحنه عصباني شدم و طلبكارانه قهر كردم و ديگر چند برابر قيافه مي آمدم!... تام كروز چند روز بعد آمد و بهانهء قديمي دختر خاله ام بود و اين صحبتها را آورد اما كارگر نيفتاد و من مغرورتر از اين حرفها بودم!... سه ماه تابستان و كلاس كنكور من تمام شد و ديگر كم كم تام كروز و قصه اش كم رنگ و كم رنگتر شد، تا از يادم رفت...
دلستر توت فرنگي را هنوز باز نكرده بودم كه از اورژانس زنگ زدند بيمار HIV مثبت با پنوموني شديد(عفونت ريه) داريم... بيمار پشتش به من بود و به سختي نفس مي كشيد... سلام كردم و گفتم كه صاف بخوابد... به سختي حركت كرد و برگشت... تهِ تهِ نگاهش برايم آشنا بود... مرد جواني با پوست زرد رنگ و صورت لاغر و گونه هاي فرو رفته كه هيچ شباهتي به تام كروز نداشت اما نگاهش مرا پرتاب كرد به چهارده پانزده سال پيش و زيراكسي كوچك كنار كلاس كنكور... مدتي طول كشيد تا به خودم مسلط شدم و معاينه اش كردم... در طول مدت معاينه سنگيني نگاهش را كاملا" احساس مي كردم اما خود را به نديدن مي زدم ولي اين بار نه به خاطر قيافه گرفتن بلكه دوست نداشتم در اين وضعيت بشناسدم و بفهمد كه شناختمش... تام كروز خوش تيپ آن روزها تبديل شده بود به يك معتاد تزريقي HIV مثبت زار و فرتوت كه نمي توانست درست نفس بكشد... دلم گرفته بود... داشتم دستور دارويي اش را مي نوشتم كه نفس نفس زنان و بريده بريده گفت:" من كي بهت گفتم؟ بالاخره خانوم دكتر شدي!"... لبخند زدم و گفتم:" زود خوب ميشي آقاي مهندس!"...يكي از غمناكترين دلسترهاي توت فرنگي زندگي را باز كردم و فكر كردم اين اولين لبخندم بود به كسي كه زودتر از همه به من گفت خانوم دكتر!

۲/۰۷/۱۳۸۹

تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سرخوشم

روزگاري نوشته بودم كه من سالهاست هر روز تكه اي از كودكيم را جايي جا مي گذارم بي آنكه بدانم و بفهمم و روزي گم شدنش را به خاطر مي آورم كه ديگر هم دير شده و هم دور... و امروز بايد بگويم كه من هر روز تكه اي از كودكيم را گوشه اي پيدا مي كنم و حريصانه به آن چنگ مي زنم و لجوجانه مي خواهم لباسش كنم و با تمام تنگي و كوچكي به تن كنم و با آن بدوم و بچرخم و روي چمنها غلت بزنم... حتي همان روزي هم كه از جا ماندن تكه هاي كودكي مي نوشتم، مي دانستم اما نمي گفتم كه آن اصليترين تكه ها را جاي امني توي جيب مخفي جادار پيراهن بزرگساليم پنهان كرده ام... نگفته بودم كه اين همه گشادي پيراهن بزرگسالي سخت آزارم مي داد و من هر چند ياد گرفتم كه با مهارت بي آن كه براي چشمان تيزبين تشخيص دادني باشد، كمي از اين ور و آن ورش را درز بگيرم تا بفهمي نفهمي تنگتر شود و به قامت تر، باز هم احساس مي كردم كه پيراهن عاريتي به تن دارم كه براي من دوخته نشده... من نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي كه با رژلب لبخند مي زني و با جديت از پشت عينك نگاه مي كني و با حرارت ميان عده اي آدم جديتر از خودت بحث علمي مي كني، و تكه هاي بيقرار كودكي توي همان جيب مخفي ولوله كرده اند و مي خواهند خودشان را پرتاب كنند بيرون... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود در لباس پزشك مدام گوشي را اين طرف و آن طرف جابجا كني و توي پرونده بيماران اُردرهاي بالا بلند بگذاري و پايش را مهر كني وقتي خودت فقط كودك مريضي هستي كه بايد قاشق قاشق سوپ دهانش بگذارند... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود عادت كرده باشي هر روز موهايت را با يك زاويه خاص كج كني و چند تار موي سپيد تازه را حاضر غايب كني و در همان حال دلت بخواهد اسپرانزا باشي و بافتهء بلند گيسوانت را از پنجره آويزان كني تا ناجيت از قلعهء محصور تنهاييها شود...نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود وقتي مي بيني فلان خانمي كه كمي چاق است و موهايش را يك رنگ عجيب و غريب زده و يك روسري گلدار پوشيده و يك دستش در دست كودكي است كه تا مدرسه همراهيش مي كند و دست ديگرش يك زنبيل پر از كرفس و هويج ، همسن توست و تو هنوز دلت بخواهد دامن حرير بپوشي و كنار پنجره دراز بكشي و سيب ترش گاز بزني و كتاب بخواني... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود مجبور باشي براي تمام رابطه ها ارتباط علت و معلولي پيداكني و در تعريف شدنيها بگنجانيشان، اما يك جايي آن تو توها كودكي باشد كه بي دليل دوست مي گيرد و بي علت دوست مي دارد و بي تعريف نزديك مي شود... نگفته بودم كه چقدر سخت مي شود و حالا مي گويم كه خيلي سخت مي شود... واقعا" سخت مي شود... اما خب مي شود نشست گوشهء يك تاب و آرام آرام بالا رفت و بالا رفت تا رسيد به قله هاي هميشه برفي نقاشيها...رسيد به شعاعهاي يك در ميان كو چك و بزرگ خورشيد... به خداي توي آسمان نقاشي... و مي شود تكه هاي بي قرار كودكي به زور چپانده در جيب مخفي را قدري آرام كرد... اما از همه سخت تر آن است كه تو بخواهي رژ لب و عينك بزني وپزشك باشي و بحث علمي كني و خانه دار باشي و تارهاي موي سپيدت را چك كني و فلش علت و معلول رابطه ها را پررنگ كني و در عين حال با حفظ سِمَت و تحت شرايط خاص كودكي كني... و اين از همه سخت تر است زيرا كه كودكي كردن يعني بي شرط بودن... از همه سخت تر است كه بايد باورت شود داري كودكانه كودكي مي كني و اين لباس بيش از هميشه برايت تنگ شده....

۱/۳۰/۱۳۸۹

Golden Time

در پزشكي عبارتي داريم به نام Golden Time كه زياد هم كاربرد دارد و معنا و مفهوم آن " كوتاهترين و بهترين زمان ممكن براي انجام يك اقدام تشخيصي و درماني در جهت بهبود بيمار " ميباشد... و ما عادت كرده ايم كه هر اتفاق بدي كه افتاد نسبتش بدهيم به همان گذشتن از Golden Time مناسبش... بسيار هم اصرار داريم كه بگوييم Golden Time! و اصلا" كاري نداريم كه مثلا" ترجمه اش مي شود زمان طلايي و اين حرفها... خيلي وقتها اگر اين Golden Time تمام شد و تو درست تصميم نگرفتي و عمل نكردي شايد چيزي پيش بيايد در حد فاجعه اي جبران ناپذير...
من آنقدر اين سالها درگير اين Golden Time ها بوده ام و انقدر دنبال زمان دويده ام تا نگهش دارم و ذخيره اش كنم مبادا مرز اين Golden Time سر برسد، كه امروز در نظرم براي هر اتفاقي هر چند كوچك يك Golden Time دارم... يعني من تنها نه! همه از اين Golden Time ها دارند فقط شايد اسمش دقيقا" همين نباشد... اما چيزي است، يا نه! زمان محدودي است كه وقتي گذشت، وقتي تمام شد، وقتي Golden Time اش را رد كرد ديگر به درد نمي خورد، شايد فاجعهء جبران ناپذيري اتفاق نيافتد، امّا ديگر آن طور دلچسب و دوست داشتني و بي نظير نيست.... خب من هميشه توضيحات با مثال برايم خيلي مفهومتر بوده... اين Golden Time ي كه گفتم به اندازه تمام لحظه ها... و به اندازه تمام حادثه ها مثال دارد...
خوابيدن Golden Time دارد يعني وقتي از زمانش گذشت ديگر خواب به چشمت راه نمي برد، اصلا" هر چقدر هم كه بخوابي ديگرخستگيت به در نمي شود... نگاه كردن Golden Time دارد يعني وقتي حواست به عابر آن دست خيابان پرت شد، ديگر نگاهت بي جواب مي ماند... بوسيدن Golden Time دارد يعني وقتي هنوز لبانت مرز هوا را رد نكرده تلفن زنگ مي خورد، ديگر بوسه جايي ميان فضا گم مي شود و اگر هم پيدا شد ديگر آن بوسهء مطلوب تو نيست... دروغ گفتن Golden Time دارد يعني وقتي موقعيت مناسبش گذشت هر چقدر هم كه استاد باشي باز حتما" رسوا مي شوي!... اعتراف كردن Golden Time دارد يعني وقتي سكوت كردي و كشيش رفت و گوشي براي شنيدن آنسوي دريچه نبود، ديگر تا آخر دنيا حرفهايت توي دلت انبار مي شود... نازخريدن و ناز كشيدن Golden Time دارد يعني وقتي مغرورانه عبور كردي و بي تفاوت گذشتي و زمان گذشت ديگر قهر دلدارت آشتي دنبال نخواهد داشت...

ولي اشتباه نشود! چيزهايي هم هست كه اصلا" Golden Time سرشان نمي شود، زمان و محدوديت ندارند...هميشگيند... ابديند...اصلا" ازلي بوده اند كه ابدي مي شوند!... مثل دلتنگي... مثل دوست داشتن... مثل عاشقي... اينها  Golden Time شان تا آخر دنياست... تا آخر نفس كشيدن...و تا بينهايت تمام Golden Time هاي حياتي موجود...


ناتانائيل! واي اگر Golden Time تا تو نفس كشيدن به سر رسد و من هنوز نرسيده باشم...

۱/۲۷/۱۳۸۹

كدام قله؟ كدام اوج؟

من باز هم توي بيمارستانم و آنقدر اينجا و از توي همين اتاق نوشته ام كه عادت نه! گويي اعتياد شده برايم نوشتن لابلاي پي مرهم گشتن براي درد و ناخوشي بيماران... نوشتن درست در لحظه اي مابين نَفَس و بي نَفَسي يك انسان... و نوشتن در ميان آه و ناله و فرياد و گريهء گاه به گاه ديگران... شايد همين است كه نوشته هايم را غمناك مي كند و دلگير...

جمله هاي بالا را دو سه ساعت قبل نوشتم... و در اين بين تمام آنچه كه گفته بودم بي كم و كاست اتفاق افتاد و تكرار شد و گذشت... براي يك مشاوره بيرون رفتم... اذان مي گفتند و شايد نداني ولي بيمارستان جايي است كه در اوج كافري هم هنوز از شنيدن صداي اذان بغضت مي گيرد و دلت بي بهانه زار زار گريه مي خواهد... شايد باور نكردني باشد ولي من در مرز ميان بغض و گريه... ميان همهء اين هاي و هويها ديدم كه اينجا هم در قلب درد و بيماري بهار شده... يعني خيلي بهار شده!... از همان بهارهاي تيپيك توي فيلمها!...كه درختها در نهايت سبزي و تازگي و گلها در اوج رنگ و دلربايي و زمين نمناك و بوي خاك و هوا پاك و موزيك راك!! ( اين آخري براي جور شدن قافيه بود و ديگر هيچ!)... و من هم همراه پرنده ها براي لحظه اي از ياد بردم كه اينجا كجاست و كي هستم و كجا مي روم و اصلا" چرا مي روم!... جلوي بخش كه رسيدم فكر كردم من چرا يادم رفت كه اذان مي گفتند و گير كرده بودم جايي ميان بغض و اشك و حالا اين بهار زيباي لطيف ناهماهنگ! رساندم به اوج شادي و اشك... به اين فكر كردم كه كي حال و هوايم اين همه كودكانه شد كه ساده شاد مي شوم و ساده تر به گريه مي افتم...مي آيم داخل آسانسور و باز فكر مي كنم برايت گفته بودم يا نه از چيزهايي كه بي بر و برگرد از من مقتدرتر و تواناترند... از تمام ديده ها و شنيده ها وخواسته ها و دانسته ها و بايسته ها و توانسته هايم... آسانسور جايي ميان طبقه دوم و سوم گير كرده! من تنها هستم و گوشيم هم همراهم نيست... دكمهء آلارم را فشار مي دهم، هيچ صدايي برنمي خيزد!... خنده ام گرفته!... فكر مي كنم خدايا ببخشيد! منظورم اين دست بايسته ها و توانسته ها نبود و محكم به در مي كوبم!... انگار هيچ كس نمي شنود... نيم ساعت را در آسانسور بين بيم و دلهره و فكر كردن به خواسته ها و بايسته ها مي گذرانم و در اين ميان به تناوب محكم به در مي كوبم تا بالاخره سر و كلهء تاسيساتي ها پيدا مي شود و با لبخندي پيروزمندانه گويي يوسف را از قعر چاه بيرون كشيده اند، نجاتم مي دهند... و من باز فرو مي روم در انديشه اينكه به تو بگويم از همان چيزهايي كه تواناتر بودند از خواستن ها و دانستن هاي من و تو... چيزهايي كه درست نمي شناسمشان و از چيستيشان سر در نمي آورم و فقط هستي و بودنشان را با صراحت و گستاخي حضورشان حس مي كنم اما توان و ياراي مقابله ام با آنها نيست... و باز فكر مي كنم كه حتما" فهميده اي كه نمي خواهم موميايي بي عزم و ارادهء زمانه با اين حكمفرمايان قَدَر قدرتش باشم...امّا افسوس كه فهميدن چيزها از دردشان نمي كاهد...

۱/۲۲/۱۳۸۹

فقط نگاه مي كنم

هفت ساله بودم، شايد هم هشت ساله... خيال مي كردم نگاهم مي تواند معجزه كند!... يعني فكر مي كردم اگرچشم از چيزي يا كسي كه نگرانش بودم بردارم دنيا زير و رو مي شود و آنچه نبايد بشود اتفاق مي افتد... يادم هست پدرم ماموريت بود... مادرم بيمار بود، يك بيماري خيلي ساده و معمولي... اما تب داشت، روي تخت خوابيده بود و نفسهايش كمي صدا دار بود... من نشسته بودم پايين تخت و فقط نگاهش مي كردم و نفسهايش را مي شمردم، تنفسش كه كمي آرامتر مي شد فكر مي كردم دارد مي ميرد!... جلو مي رفتم و با نهايت وحشت تكانش مي دادم و بيدارش مي كردم... مادرم چشمانش را باز مي كرد و دستم را فشار مي داد و به من لبخند مي زد و مي گفت كه بروم بخوابم... ولي من فكر ميكردم بايد همان جا بنشينم و زل بزنم به صورتش تا خوب ِ خوب شود... كه اگر بخوابم و نگاه نكنم اتفاق بدي مي افتد...  بزرگتر شدم واين حس و باورهم با من ماند و بزرگتر شد و هيچ منطق و تعقلي در آن كارساز نيافتاد...
 توي جاده هيچ وقت نتوانستم بخوابم ، هميشه چه شب و چه روز در تمام مسير چشمانم را بايد مي دوختم به خطهاي سپيد و در پيچهايش مي پيچيدم و روي شيبش سر مي خوردم و انگار با نگاهم دره ها را مي كشيدم عقب و هر ماشيني را كه انحراف مسير داشت به راه مستقيم هدايت مي كردم!...
گذشت و گذشت و گذشت و من كم كم بايد باور مي كردم كه كه ديگر عصاي نگاهم اژدها نمي شود و معجزهء كودكيهايم باور خيال انگيزي بيش نبوده... من كم كم بايد باور مي كردم من كه نگاه مي كنم  نگاهي ديگر هم هست كه معجز نگاه مرا باطل مي كند...روزي اين شك در دل من افتاد كه توي جاده شمال مثل هميشه من زل زده بودم به جاده و خواهرم داشت مي خنديد يا شايد هم ترانه اي شاد را زمزمه مي كرد كه رفتيم توي درّه و نمي دانم كدام نگاه ديگري به جز من معجزه كرد و خورديم به درخت و درخت ناجيمان شد!...
و زماني به ناتواني و عجز نگاهم ايمان آوردم كه  توي بيمارستان چند روز نشستم كنار تخت پدرم و دستش را گرفتم توي دستم و هر چه داشتم و نداشتم ريختم توي چشمانم و نگاهش كردم و نگاهش كردم و نگاهش كردم اما زير همان نگاه عاجزم دستش در دستم سرد شد و هيچ وقت نگاهم نكرد...
و من هرگز نفهميدم و نمي فهمم و نخواهم فهميد كه اين باطل شدن سحر نگاه يكي از اجزاي روند تكاملي مسخرهء بزرگ شدن من بود يا يك برداشت واهي كودكانه از يك سري تصادف و اتفاقات معمول زندگي بيهوده... يا هردو... يا هيچ كدام... يا اصلا" چنين سوالي موضوعيت منطقي ندارد... نمي دانم... تنها مي دانم كه از آن روز باز هم لجوج و سرسخت نگاه مي كنم نه در انتظار حادث شدن معجزه اي خداگون ... تنها براي دل خودم...


پ.ن: واي ناتانائيل! نيستي كه نگاهت كنم و من مثل كودكيهايم مدام نگرانم... نگران چشمانت و نگاهم دلهرهء نگاهت را دارد...

۱/۱۷/۱۳۸۹

ندانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون

كجاي راه را اشتباه آمدم؟... كجاي اين مسير روشن مه آلود شد كه من نفهميدم و راست را چپ چرخيدم... كجاي اين راه آن همه ستاره باران شد كه آسمان، دلم را برد و از زمين غافلم كرد و اين چنين سكندري خوردم... كدام يك از خدايان پرابهت اين چنين مقدرم كرد كه امروز آجرچين خستهء ديوارهاي بي پنجره شوم... كجاي ترانهء تو سرم را چنان پر كرد كه بي نياز شدم از ترنّم هر سوداي اغواگر مدهوش كننده... كجاي اين جادهء پر گردنه من كوله پشتي پر از دوستيهايم را جا گذاشتم كه امروز دلم فقط تنهايي بي همهمه مي خواهد... دختر كوچولوي عينكي دندان خرگوشي سالهاي خوشحالي كه با يك لبخند دوست مي گرفت و با اخمي قهر مي كرد و باز فردا از نو و از نو و از نو، قد كشيد تا رسيد به دخترك شاداب دوستيهاي طولاني پر از شور و مستي و خنده و بزرگتر شد تا گم شود در دل گپ و گفتها و غزلخوانيها و براي هم مردنهاي طولاني دوستانه... اما امروز مي ايستد كنار ديوار بيمارستان و نگاه مي كند و شايد كمي حسودي به زناني كه بهانهء سادهء دوستيشان مي شود درد مردان زندگيشان ، كه در اتاقهاي مجاور هم بستري شده اند و يكي از برادرش مي گويد و يكي از پسرش و آن يكي از شوهرش... و چه آسان با يك نزديكي شانه به شانهء اتفاقي براي هم سفرهء دلشان را پت و پهن مي گشايند و ساعتها پايش مي نشينند و هر كدام طعم زندگي آن ديگري را خوب مزه مزه مي كند و متفق القول بر تلخي و گسي و شايد بي مزگي آن گريه مي كنند... و من در انديشهء ته مانده دوستيهاي خوش ديروزم و راز گشودنهاي پنهاني درگوشي كه بي چون و چرا خوب بودند و شيرين و از ياد نرفتني، مانده ام چه شد كه من امروز تنهايي آرام در سكوت بي نفر را از سرخوشانه ترين گپها و دور هم نشستنها و دوستي كردنهاي شاد دوستتر مي دارم و با بهانه هاي تكراري دور مي زنم تمام پيشنهادات از سر دوستي كه از اين سو و آن سو بر سرم مي ريزد ... نه اينكه ديگر دلم براي آن همه مهرباني و دوستي و اراجيفي كه ساعتها خنده كُشمان مي كرد جا نداشته باشد، نه!... اما دلم سنگين است و اين سرخوشانگيهاي بي دليل بر سنگينيش نيافزايد سبكترش نخواهد كرد... هر آنكه دوستش داشته ام را اين روزها دوستتر هم دارم... از هيچ كس رنجيده نيستم... اما دلم سنگين است... بگذاريمش به حساب هوا! به حساب تغييرات مثلا" هورموني! به حساب خستگي! اصلا" به حساب هذيان و توهم!... اما هر چه كه هست دلم فقط تنهايي تنها مي خواهد...


راستي! حساب تو جداست ناتانائيل...


۱/۱۵/۱۳۸۹

Superstitious Good Shepherd


00:55 بامداد : كليد را آرام در قفل مي چرخانم و در را آهسته باز مي كنم... چراغ كم نور هال هنوز روشن است... همسرم را آهسته صدا مي كنم... جوابي نمي آيد... پاورچين پاورچين مي روم توي هال، مت ديمون دارد عينكش را روي بيني اش صاف مي كند، هيچ وقت ازش خوشم نيامده... كنترل را آرام از دست همسرم كه رو به مت ديمون خوابش برده جدا مي كنم و مي فرستمش برود پي كارش!... مت ديمون را مي گويم!... بعد خيره مي شوم به حركات منظم نفسهايش و طرز خوابيدنش كه به طرز غريبي معصومانه است... همسرم را مي گويم!... شانه اش را آرام تكان مي دهم و آهسته مي گويم: پسر كوچولو! پاشو برو سر جات بخواب!... وحشت زده مي پرد و نگران نگاهم مي كند و مي پرسد :" كي اومدي؟"... و بعد با حالتي شبيه بغض مي گويد كه خواب بدي ديده است... امّا هر چه اصرار مي كنم خوابش را برايم تعريف نمي كند و فقط مي گويد: " خيلي بد بود."... تمام مهربانيم را جمع مي كنم در دستهايم و سعي مي كنم آرامش كنم... نفسهايش كه دوباره منظم مي شود و چهره اش كه باز رنگ آبي آرام خواب مي گيرد، يادم مي آيد كه هنوز لباسهايم را عوض نكرده ام...


1:55 بامداد: چشم مي بندم بر تمام وسايل به هم ريخته و ظرفهاي نشسته و كتابهاي پراكنده... تلويزيون را روشن مي كنم، واي خدا! هنوز مت ديمون دارد عينكش را صاف مي كند... اما اين بار آنجلينا جولي هم هست... خيره خوشگلي هميشگيش شده ام كه ويبرهء موبايلم روي ميز چوبي و ذهنيت خواب بد همسرم و مت ديمون كه باز دستش رابه سمت عينكش مي برد، از جا مي پراندم!... اس ام اس از دوستم است كه بيمارستان كشيك بود... نوشته:

kojayi? bimarestan? man khabe kheili badi didam! inja tanhayi mitarsam! biam pishet?
برايش مي نويسم:
alan che vaghte khabe? pasho be marizat beres! che khaabi didi mage?

جوابي نمي دهد.
بهش زنگ مي زنم... مي گويم كه بيمارستان نيستم... هرچه اصرار مي كنم خوابش را برايم تعريف نمي كند و فقط مي گويد: " خيلي بد بود!"... بحث را عوض مي كنم ...كمي حرف مي زنيم و چرت و پرت مي گوييم و مي خنديم و قول مي دهد كه نترسد و خداحافظي مي كنيم...
 
 
2:20 بامداد: دراز مي كشم روي تخت پتو را تا زير چانه ام بالا مي كشم، چشمهايم را مي بندم و مي روم تا لالايي نفسها خوابم كند...  اما خرافاتي مي شوم و فكر مي كنم :" تا سه نشه بازي نشه!"... و پلكهايم را در انتظار يك خواب بد تعريف نشده محكم فشار مي دهم... اما مي ترسم...
 
2:45 بامداد: خوابم نبرده... هنوز خواب بد نديده ام... كامپيوتر را روشن مي كنم... يادم مي آيد بچه بودم و خواب ديدم كه گم شده ام... براي مادربزرگ تعريف كردم و او گفت: " خواب بد را هميشه براي آب روان تعريف كن تا با خودش ببرد و فراموش شود!"... به دوستم اس ام اس مي زنم كه :" يادت نرود فردا خوابت را براي آب روان تعريف كني!"... و به خاطر مي سپارم كه فردا به همسرم همين را بگويم... خودم هم مي نشينم اينجا تا خواب نديده ام را بسپارم به رواني كلمه هاي نگفته تا نيامده فراموش شود...  لطفا" تو يكي امشب خوابهاي خوب ببين ناتانائيل!