00:55 بامداد : كليد را آرام در قفل مي چرخانم و در را آهسته باز مي كنم... چراغ كم نور هال هنوز روشن است... همسرم را آهسته صدا مي كنم... جوابي نمي آيد... پاورچين پاورچين مي روم توي هال، مت ديمون دارد عينكش را روي بيني اش صاف مي كند، هيچ وقت ازش خوشم نيامده... كنترل را آرام از دست همسرم كه رو به مت ديمون خوابش برده جدا مي كنم و مي فرستمش برود پي كارش!... مت ديمون را مي گويم!... بعد خيره مي شوم به حركات منظم نفسهايش و طرز خوابيدنش كه به طرز غريبي معصومانه است... همسرم را مي گويم!... شانه اش را آرام تكان مي دهم و آهسته مي گويم: پسر كوچولو! پاشو برو سر جات بخواب!... وحشت زده مي پرد و نگران نگاهم مي كند و مي پرسد :" كي اومدي؟"... و بعد با حالتي شبيه بغض مي گويد كه خواب بدي ديده است... امّا هر چه اصرار مي كنم خوابش را برايم تعريف نمي كند و فقط مي گويد: " خيلي بد بود."... تمام مهربانيم را جمع مي كنم در دستهايم و سعي مي كنم آرامش كنم... نفسهايش كه دوباره منظم مي شود و چهره اش كه باز رنگ آبي آرام خواب مي گيرد، يادم مي آيد كه هنوز لباسهايم را عوض نكرده ام...
1:55 بامداد: چشم مي بندم بر تمام وسايل به هم ريخته و ظرفهاي نشسته و كتابهاي پراكنده... تلويزيون را روشن مي كنم، واي خدا! هنوز مت ديمون دارد عينكش را صاف مي كند... اما اين بار آنجلينا جولي هم هست... خيره خوشگلي هميشگيش شده ام كه ويبرهء موبايلم روي ميز چوبي و ذهنيت خواب بد همسرم و مت ديمون كه باز دستش رابه سمت عينكش مي برد، از جا مي پراندم!... اس ام اس از دوستم است كه بيمارستان كشيك بود... نوشته:
kojayi? bimarestan? man khabe kheili badi didam! inja tanhayi mitarsam! biam pishet?
برايش مي نويسم:
alan che vaghte khabe? pasho be marizat beres! che khaabi didi mage?
جوابي نمي دهد.
بهش زنگ مي زنم... مي گويم كه بيمارستان نيستم... هرچه اصرار مي كنم خوابش را برايم تعريف نمي كند و فقط مي گويد: " خيلي بد بود!"... بحث را عوض مي كنم ...كمي حرف مي زنيم و چرت و پرت مي گوييم و مي خنديم و قول مي دهد كه نترسد و خداحافظي مي كنيم...
2:20 بامداد: دراز مي كشم روي تخت پتو را تا زير چانه ام بالا مي كشم، چشمهايم را مي بندم و مي روم تا لالايي نفسها خوابم كند... اما خرافاتي مي شوم و فكر مي كنم :" تا سه نشه بازي نشه!"... و پلكهايم را در انتظار يك خواب بد تعريف نشده محكم فشار مي دهم... اما مي ترسم...
2:45 بامداد: خوابم نبرده... هنوز خواب بد نديده ام... كامپيوتر را روشن مي كنم... يادم مي آيد بچه بودم و خواب ديدم كه گم شده ام... براي مادربزرگ تعريف كردم و او گفت: " خواب بد را هميشه براي آب روان تعريف كن تا با خودش ببرد و فراموش شود!"... به دوستم اس ام اس مي زنم كه :" يادت نرود فردا خوابت را براي آب روان تعريف كني!"... و به خاطر مي سپارم كه فردا به همسرم همين را بگويم... خودم هم مي نشينم اينجا تا خواب نديده ام را بسپارم به رواني كلمه هاي نگفته تا نيامده فراموش شود... لطفا" تو يكي امشب خوابهاي خوب ببين ناتانائيل!

۶ نظر:
Salaam, haha interesting, see I had a very very bad nightmare, too. It was somehow dull, but was about very bad car crash! Anyway I just contacted some beloved one in different ways and asked for safe drive. Alba jan, I do believe on my daydream/ nightmare, that is why sometimes they bothered me. By the way, what a compact life and schedule you have, it is a while that I am away from ones who do so. Take care.
خواب بد دیدن خیلی به روحیات آدم بستگی داره. من خودم وقتی آشفته هستم همش خواب بد می بینم. واسه ی هیچ کسی هم تعریف نمی کنم. فقط به خواهرم میگم خواب بدی دیدم. اون میگه واسه ی آب روان تعریف کن ولی من هیچ وقت تعریف نمی کنم. :|
بالاخره چي شد؟ خواب بد كه نديدي؟
به روي چشم! من خواب خوب مي بينم :D
تو خودت آب رواني! چرا برات تعريف نكردند؟
جالب بود
منم از این به بعد خواب های بد رو واسه آب روان تعریف می کنم
پس The Good Shepherd بوده
فیلم خوبیه، تعجب میکنم چرا خواب آور شده :دی
در موردی آنجلینا هم باهات موافقم، به نظرم خوشگل نیست... اما به طرز وحشتناکی جذابه. من عاشق حرکت چشماش م
خواب ِ بد به 3 که نرسید؟
من قبل از خواب اگه به چیزی فکر کنم بی برو برگرد خوابش رو میبینم!
اصلا دقت نکرده بودم که اسم فیلم رو توی عنوان پستت هم آوردی!
ارسال یک نظر