كجاي راه را اشتباه آمدم؟... كجاي اين مسير روشن مه آلود شد كه من نفهميدم و راست را چپ چرخيدم... كجاي اين راه آن همه ستاره باران شد كه آسمان، دلم را برد و از زمين غافلم كرد و اين چنين سكندري خوردم... كدام يك از خدايان پرابهت اين چنين مقدرم كرد كه امروز آجرچين خستهء ديوارهاي بي پنجره شوم... كجاي ترانهء تو سرم را چنان پر كرد كه بي نياز شدم از ترنّم هر سوداي اغواگر مدهوش كننده... كجاي اين جادهء پر گردنه من كوله پشتي پر از دوستيهايم را جا گذاشتم كه امروز دلم فقط تنهايي بي همهمه مي خواهد... دختر كوچولوي عينكي دندان خرگوشي سالهاي خوشحالي كه با يك لبخند دوست مي گرفت و با اخمي قهر مي كرد و باز فردا از نو و از نو و از نو، قد كشيد تا رسيد به دخترك شاداب دوستيهاي طولاني پر از شور و مستي و خنده و بزرگتر شد تا گم شود در دل گپ و گفتها و غزلخوانيها و براي هم مردنهاي طولاني دوستانه... اما امروز مي ايستد كنار ديوار بيمارستان و نگاه مي كند و شايد كمي حسودي به زناني كه بهانهء سادهء دوستيشان مي شود درد مردان زندگيشان ، كه در اتاقهاي مجاور هم بستري شده اند و يكي از برادرش مي گويد و يكي از پسرش و آن يكي از شوهرش... و چه آسان با يك نزديكي شانه به شانهء اتفاقي براي هم سفرهء دلشان را پت و پهن مي گشايند و ساعتها پايش مي نشينند و هر كدام طعم زندگي آن ديگري را خوب مزه مزه مي كند و متفق القول بر تلخي و گسي و شايد بي مزگي آن گريه مي كنند... و من در انديشهء ته مانده دوستيهاي خوش ديروزم و راز گشودنهاي پنهاني درگوشي كه بي چون و چرا خوب بودند و شيرين و از ياد نرفتني، مانده ام چه شد كه من امروز تنهايي آرام در سكوت بي نفر را از سرخوشانه ترين گپها و دور هم نشستنها و دوستي كردنهاي شاد دوستتر مي دارم و با بهانه هاي تكراري دور مي زنم تمام پيشنهادات از سر دوستي كه از اين سو و آن سو بر سرم مي ريزد ... نه اينكه ديگر دلم براي آن همه مهرباني و دوستي و اراجيفي كه ساعتها خنده كُشمان مي كرد جا نداشته باشد، نه!... اما دلم سنگين است و اين سرخوشانگيهاي بي دليل بر سنگينيش نيافزايد سبكترش نخواهد كرد... هر آنكه دوستش داشته ام را اين روزها دوستتر هم دارم... از هيچ كس رنجيده نيستم... اما دلم سنگين است... بگذاريمش به حساب هوا! به حساب تغييرات مثلا" هورموني! به حساب خستگي! اصلا" به حساب هذيان و توهم!... اما هر چه كه هست دلم فقط تنهايي تنها مي خواهد...
راستي! حساب تو جداست ناتانائيل...

۸ نظر:
من هم دلم سنگين شد از دل سنگيني شما.
بانوي موسيقي و گل ! همه غمها از شما دور باد
من كه مدتيه ميگم تو ديگه حوصلمو نداري حالا همش بگو نه اينجوري نيست
خوب ميشي آلباجونم تازشم مگه به دلخواه توئه؟ من بيام نمي ذارم تنها باشي!
تنهایی چیز خوبی نیست. اصلا.
اما اگه خوشحالت میکنه، چه ایرادی داره؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صد ملك دل به نيم نظر مي توان خريد
خوبان در اين معامله تقصير مي كنند
شايد مهم نباشه ...ولي پست قبلي رو بيشتر پسنديدم!نفهميدم اينو ...:)
و اين چنين است كه ما نگران شما ميشيم خانم دكتر!
بیاد رنجش خاطر خودم افتادم آلبا...
بارها و بارها زندگی رو مترادف رنج میبینیم و...
اما تنهایی برای من چیز دیگه ایه...
تنهایی مفهومی غیر از غم و رنج و گله
و شکایت داشته همیشه...
ندانم های بسیار است لیک من نمی دانم ...
ارسال یک نظر