هفت ساله بودم، شايد هم هشت ساله... خيال مي كردم نگاهم مي تواند معجزه كند!... يعني فكر مي كردم اگرچشم از چيزي يا كسي كه نگرانش بودم بردارم دنيا زير و رو مي شود و آنچه نبايد بشود اتفاق مي افتد... يادم هست پدرم ماموريت بود... مادرم بيمار بود، يك بيماري خيلي ساده و معمولي... اما تب داشت، روي تخت خوابيده بود و نفسهايش كمي صدا دار بود... من نشسته بودم پايين تخت و فقط نگاهش مي كردم و نفسهايش را مي شمردم، تنفسش كه كمي آرامتر مي شد فكر مي كردم دارد مي ميرد!... جلو مي رفتم و با نهايت وحشت تكانش مي دادم و بيدارش مي كردم... مادرم چشمانش را باز مي كرد و دستم را فشار مي داد و به من لبخند مي زد و مي گفت كه بروم بخوابم... ولي من فكر ميكردم بايد همان جا بنشينم و زل بزنم به صورتش تا خوب ِ خوب شود... كه اگر بخوابم و نگاه نكنم اتفاق بدي مي افتد... بزرگتر شدم واين حس و باورهم با من ماند و بزرگتر شد و هيچ منطق و تعقلي در آن كارساز نيافتاد...
توي جاده هيچ وقت نتوانستم بخوابم ، هميشه چه شب و چه روز در تمام مسير چشمانم را بايد مي دوختم به خطهاي سپيد و در پيچهايش مي پيچيدم و روي شيبش سر مي خوردم و انگار با نگاهم دره ها را مي كشيدم عقب و هر ماشيني را كه انحراف مسير داشت به راه مستقيم هدايت مي كردم!...
گذشت و گذشت و گذشت و من كم كم بايد باور مي كردم كه كه ديگر عصاي نگاهم اژدها نمي شود و معجزهء كودكيهايم باور خيال انگيزي بيش نبوده... من كم كم بايد باور مي كردم من كه نگاه مي كنم نگاهي ديگر هم هست كه معجز نگاه مرا باطل مي كند...روزي اين شك در دل من افتاد كه توي جاده شمال مثل هميشه من زل زده بودم به جاده و خواهرم داشت مي خنديد يا شايد هم ترانه اي شاد را زمزمه مي كرد كه رفتيم توي درّه و نمي دانم كدام نگاه ديگري به جز من معجزه كرد و خورديم به درخت و درخت ناجيمان شد!...
و زماني به ناتواني و عجز نگاهم ايمان آوردم كه توي بيمارستان چند روز نشستم كنار تخت پدرم و دستش را گرفتم توي دستم و هر چه داشتم و نداشتم ريختم توي چشمانم و نگاهش كردم و نگاهش كردم و نگاهش كردم اما زير همان نگاه عاجزم دستش در دستم سرد شد و هيچ وقت نگاهم نكرد...
و من هرگز نفهميدم و نمي فهمم و نخواهم فهميد كه اين باطل شدن سحر نگاه يكي از اجزاي روند تكاملي مسخرهء بزرگ شدن من بود يا يك برداشت واهي كودكانه از يك سري تصادف و اتفاقات معمول زندگي بيهوده... يا هردو... يا هيچ كدام... يا اصلا" چنين سوالي موضوعيت منطقي ندارد... نمي دانم... تنها مي دانم كه از آن روز باز هم لجوج و سرسخت نگاه مي كنم نه در انتظار حادث شدن معجزه اي خداگون ... تنها براي دل خودم...
پ.ن: واي ناتانائيل! نيستي كه نگاهت كنم و من مثل كودكيهايم مدام نگرانم... نگران چشمانت و نگاهم دلهرهء نگاهت را دارد...

۹ نظر:
Salaam, I do believe on the significant effects of positive / negative sights and thoughts. Moreover, I like so much the upbeat effects of it on individual who have power over it.
Sometimes it seems that the previous experiences may play an important role, but the reality is there, even as firsthand or direct one.
The power and energy of sight and thoughts is judicious and levelheaded or in other words it is sound and reliable, but it is not absolute, so that is one of the rationales for occasions of its letdown. Contrary of my outward show, one matter of my demanding and eventful mind is some of the thoughts that you mentioned. Thank you and take care.
manam daghighan in heso daram ... benazaram ba negaham ye mojezeye kharogholadeh rokh mideh !khoda pedaretonam biyamorze ...hatman be dashtane hamchin dokhtari eftekhar mikone !
وای آلبا
باورت بشه یا نه من الان بیشتر از یک ربعه که این پستت رو دارم هی میخونم و میخونم
وقتی کلماتت این قدرت رو دارن که احساسات آدم رو از پشت مانیتور و این دنیای بی روح مجازی قلقلک بدن شرط میبندم که چشمات معجزه میکنن
من مریض نوشته هاتم دکتر
منم احساساتي شبيه اين دارم چيزي يا كسي رو كه خيلي دوست دارم بايد دائمن نگاه كنم اگه نبينمش مي ترسم خراب بشه! از بين بره و من نابود بشم
منم تازگي فهميدم كه اين احساس تقلبيه
من نابود ميشم اگه نگاش نكنم چون دوستش دارم ولي اون چيز يا كس خوب بودنش رابطه اي با نگاه من نداره.
سلمان بالا خيلي قشنگ گفت من كه مريض معتاد بدجور نوشته هاتم :-)
خوشحالم که پس از مدتی نسبتا طولانی به مخاطب اجازه اظهار نظر داده اید .
همیشه فکر مینم دیالوگ از مونولوگ بهتر است .
مبحث "همه توانی افکار" و بقولی "بیش بها دادن به افکار" یادت هست آلبا؟
انگار پای همه توانی نگاه هم به میون اومد. جهانبینی بدوی انسان... تفکر خالص از جنس نیمکره راست... تفکر انسانی که هنوز به جایگاه رفیع عقل!! در زندگی پی نبرده...
متاسفم که شعرترین متن ها هم از نیش نقد و آنالیز در امان نیستند... من انگار جز خرابکاری کار دیگه ای بلد نیستم...
انقدر خوب نوشتيد كه هر نظري بدم به چشم نمياد.
همه اونايي كه خودتون گفتيد!
مگر ناتانييل كجاست؟
سلام
تو بچگی هام هر وقت که پدربزرگم می خوابید می رفتم بالای سرش و همین طور به شکمش زل می زدم تا مبادا یک وقتی اون تنفس شکمیش از حرکت وایسا ! ! و فکر می کردم که اگه سرمو برگردونم اونور نفسش بندمیاد ! !
--فکر کنم همه اینها جزئی از obssesive riualsباشه ! !
آره من هم اینجوری بودم...ولی موقعی که فوتبال نشون می داد :)))) می گفتم اگه من نگاه نکنم حتما گل می خوریم :))
بعد هم من عاشق اون علامت تعجبه بودم که کنار کفشدوزک می گذاشتی تو لینک هات!! :))
ارسال یک نظر