۱/۲۷/۱۳۸۹

كدام قله؟ كدام اوج؟

من باز هم توي بيمارستانم و آنقدر اينجا و از توي همين اتاق نوشته ام كه عادت نه! گويي اعتياد شده برايم نوشتن لابلاي پي مرهم گشتن براي درد و ناخوشي بيماران... نوشتن درست در لحظه اي مابين نَفَس و بي نَفَسي يك انسان... و نوشتن در ميان آه و ناله و فرياد و گريهء گاه به گاه ديگران... شايد همين است كه نوشته هايم را غمناك مي كند و دلگير...

جمله هاي بالا را دو سه ساعت قبل نوشتم... و در اين بين تمام آنچه كه گفته بودم بي كم و كاست اتفاق افتاد و تكرار شد و گذشت... براي يك مشاوره بيرون رفتم... اذان مي گفتند و شايد نداني ولي بيمارستان جايي است كه در اوج كافري هم هنوز از شنيدن صداي اذان بغضت مي گيرد و دلت بي بهانه زار زار گريه مي خواهد... شايد باور نكردني باشد ولي من در مرز ميان بغض و گريه... ميان همهء اين هاي و هويها ديدم كه اينجا هم در قلب درد و بيماري بهار شده... يعني خيلي بهار شده!... از همان بهارهاي تيپيك توي فيلمها!...كه درختها در نهايت سبزي و تازگي و گلها در اوج رنگ و دلربايي و زمين نمناك و بوي خاك و هوا پاك و موزيك راك!! ( اين آخري براي جور شدن قافيه بود و ديگر هيچ!)... و من هم همراه پرنده ها براي لحظه اي از ياد بردم كه اينجا كجاست و كي هستم و كجا مي روم و اصلا" چرا مي روم!... جلوي بخش كه رسيدم فكر كردم من چرا يادم رفت كه اذان مي گفتند و گير كرده بودم جايي ميان بغض و اشك و حالا اين بهار زيباي لطيف ناهماهنگ! رساندم به اوج شادي و اشك... به اين فكر كردم كه كي حال و هوايم اين همه كودكانه شد كه ساده شاد مي شوم و ساده تر به گريه مي افتم...مي آيم داخل آسانسور و باز فكر مي كنم برايت گفته بودم يا نه از چيزهايي كه بي بر و برگرد از من مقتدرتر و تواناترند... از تمام ديده ها و شنيده ها وخواسته ها و دانسته ها و بايسته ها و توانسته هايم... آسانسور جايي ميان طبقه دوم و سوم گير كرده! من تنها هستم و گوشيم هم همراهم نيست... دكمهء آلارم را فشار مي دهم، هيچ صدايي برنمي خيزد!... خنده ام گرفته!... فكر مي كنم خدايا ببخشيد! منظورم اين دست بايسته ها و توانسته ها نبود و محكم به در مي كوبم!... انگار هيچ كس نمي شنود... نيم ساعت را در آسانسور بين بيم و دلهره و فكر كردن به خواسته ها و بايسته ها مي گذرانم و در اين ميان به تناوب محكم به در مي كوبم تا بالاخره سر و كلهء تاسيساتي ها پيدا مي شود و با لبخندي پيروزمندانه گويي يوسف را از قعر چاه بيرون كشيده اند، نجاتم مي دهند... و من باز فرو مي روم در انديشه اينكه به تو بگويم از همان چيزهايي كه تواناتر بودند از خواستن ها و دانستن هاي من و تو... چيزهايي كه درست نمي شناسمشان و از چيستيشان سر در نمي آورم و فقط هستي و بودنشان را با صراحت و گستاخي حضورشان حس مي كنم اما توان و ياراي مقابله ام با آنها نيست... و باز فكر مي كنم كه حتما" فهميده اي كه نمي خواهم موميايي بي عزم و ارادهء زمانه با اين حكمفرمايان قَدَر قدرتش باشم...امّا افسوس كه فهميدن چيزها از دردشان نمي كاهد...

۷ نظر:

Jamileh گفت...

Salaam very good mentioning! See, this is the point…. can be felt & gone through….the existence is obvious, but somehow not easy to capture, at least for the sake of the curious, hungry & thirsty minds and thoughts.
Dear Alba, your last sentence was like a huge chapter with many pages for me. Thank you so much.

آرمين گفت...

آلبا اول مي خواستم بنويسم كه ديگر ننويس! چون وقتي مي نويسي و مي آيم و مي خوانم يك درد ناشناخته در تمام وجودم جاري مي شودو همه انچه در پيرامونم مي گذرد در بر مي گيرد. ولي بعد ديدم كه همين درد است كه سرپا نگهم مي دارد و مثل آدمهاي معتاد باعث ترشح آرام بخش و مخدر دروني مي شود. خودت يك بار در گذشته اين را گفته بودي كه بعضي ها به همين دليل به درد معتاد مي شوند.
فهميدن چيزها دردشان را بيشتر هم ميكند.

پس بيشتر بنويس آلبا.
من اول شدم؟

سلمان گفت...

سلام آلبا جان
اگه موبایلت هم توی آسانسور پیشت بود احتمالا آنتن نمیداد!

شیما گفت...

یاد فیلما افتادم وقتی یکی تو آسانسور گیر میکنه :دی
نوشته هات خیلی قشنگن تو باید نویسنده میشدی.

شراره گفت...

آخ آلبا جون دلم براي حياط بيمارستان تنگ شده بهارش و روزاي برفيش معركه بود. چقدر تو برفا عكس انداخته بوديم راستي تو داريشون؟
من متنفرم از اون چيزاي قدرتمندي كه نميشه به هيچ وجه باهشون در افتاد. متنفرم!

ناشناس گفت...

مثل هميشه نوشته پر از زيبايي و مفهموم بود. به نظر من فهميدن چيزها دردشان را بيشتر هم مي كند.

mahshad گفت...

و به دردشان اضافه می کند حتی