۱۱/۰۷/۱۳۸۸

I love you too

داشتم همين طور خيلي اتفاقي از بين Template هاي گوشيم مي گشتم تا مثل هميشه بي وقتي و ديروقتي را بهانه كنم و براي دوستي كه بي وقفه زنگ مي زد بفرستم كه :
! I`m busy right now. I`ll call you later
كه باز هم خيلي اتفاقي از ميان همان Template هاي پيش بيني شده كه اكثرا" خبر از همان بي وقتي و ديروقتي و تعيين زمان و مكان و قرار و مدار مي دهد، چشمم خورد به اين يكي :
! I love you too
اين يعني فوق العاده!... اين يعني كه پيش بيني شده در ميان ازدحام ساعتها و بوقها و در دلهرهء ديرشدنها و هراس كم آوردنها يكي براي تو مي فرستد:
! I Love you
اين يعني كه حتما" اين جمله با تمام كوچكي و تكراري بودنش از آن جمله هاي پركاربردي است كه روزي هزار هزار هزار نفر براي هم مي فرستند و آنقدر آرام و قرار ندارند تا تو سر و ته بي وقتي ات را يك جوري هم آوري و پاسخشان دهي... اين يعني كه نترس ديرت نمي شود! اينجا ما برايت حاضر و آماده نوشته ايم وگذاشته ايم و يادت باشد كه تو بايد خيلي فوري جواب دهي:
!I Love you too
اين يعني كه اين جمله به اندازه تمام آدمها مخاطب دارد و اگر تا امروز كسي براي تو نفرستاده حتما" فردا منتظرش باش و فراموش نكن كه جايي براي جواب بي بر و برگردش پيش بيني شده...
اين يعني كه من آن روز آنقدر از ديدن اين جمله هيجان زده شدم كه جاي "...I`m busy right now" براي دوستم فرستادم:
" I love you too " ... بماند كه دوستم ديگر آن روز مطمئن شد كه من حالم خوب نيست!
.
.
.
راستي ناتانائيل! چند ساله بودي كه ماه شدي؟!

۱۰/۲۸/۱۳۸۸

شبنم اورميك

براي مشاوره آمده ام بخش دياليز... بيمار پيرمرد كوچك اندام لاغري است با پوست زردرنگ و موهاي خاكستري كم پشت و چشمهايي مهربان... ببخشيد چشم مهربان! چون يكي از چشمانش نابيناست... باحوصله و دقت به سؤالاتم پاسخ مي هد و آخر هر حرفي هم يك "عمو جان" اضافه مي كند... مثلا" مي گويد:" دو سال است كه دياليز مي شوم عموجان!" و ... تركيب خوب چشم مهربان و اين "عمو جان" گفتنش و حتي رطوبت نشسته بر صورتش كه نشان از نارسايي مزمن كليه دارد، كلّي دلنشين است و سرحالم مي آورد... بعد با خودم فكر مي كنم كه ظالمانه است! ظالمانه است! شايد بايد خيلي سنگدل باشي كه مثلا" روحت بخواهد از طراوت شبنم اورميك نشسته بر صورت يك بيمار دياليزي تازه شود! ... و سعي مي كنم ظاهر مغمومتري به خود بگيرم!... پيرمرد هفته اي سه نوبت هر بار به مدت چهار ساعت دياليز مي شود، دياليز مي شود و هفته اي سه نوبت دراز مي كشد و منتظر مي ماند تا تمام مواد زائد انباشته شده در خونش از راه تنها يك غشاء نيمه تراواي نازك تصفيه شود و پاكِ پاك شود... باز هم با يك تفكر احمقانه و سطحي به او حسادت مي كنم! ... و فكر مي كنم شايد راهي باشد كه بشود هفته اي سه نوبت دراز كشيد و منتظر ماند تا تمام خستگيها، همهء دلتنگيها ، دردها، رنجها ،غصه ها ، ناباوريها ، بغضها و آهها و... فقط از خلال يك حايل نازك عبور كند و برود و دور شود و دود شود و نابود... شايد روح و روان و جانت پاكِ پاك شود... سه ربع ساعت گذشته و من درگير اين افكار بيهوده يك مشاورهء ساده را هنوز تمام نكرده ام... برگه را مي نويسم و از پيرمرد خداحافظي مي كنم... مي گويد: " زنده باشي عموجان!" ... مي گويم: "خوب باشيد عموجان!" ... و به جاي او باز در كمال بيرحمي خودم حالم خوب مي شود!
.

.

ناتانائيل! انگار زندگي نمي خواهد به آنچه من و تو خوابش را ديده ايم نزديك شود... شايد هم درست همان زماني نزديك شد و گذشت كه من و تو گرم خواب ديدن بوديم... مي داني ناتانائيل من! چندان فرقي هم نمي كند... دربند نزديك و دور شدنش نباش!... فقط خوب و آرام بخواب ناتانائيل...

۱۰/۲۲/۱۳۸۸

پنجرهء شرقي

مرد با دقت صداي برخورد كفشهاي نو و براقش بر كف چوبي كافه را مرور كرد... يقه لباسش را صاف كرد و پشت ميز دو نفرهء مشرف به پنجره در منتهي اليه شرقي كافه نشست... ساعت شني كوچك روي ميز را برعكس كرد و زل زد به ريزش دانه هاي ريز شن...
زن چينهاي دامنش را صاف كرد... دستي به موهاي به دقت جمع شده اش كشيد... پس از چند قدم كوتاه ايستاد و نگاه منتظرش را چرخاند در گوشه گوشهء كافه... چشمش كه به ميز دونفرهء مشرف به پنجره در منتهي اليه شرقي كافه افتاد، لبخند كمرنگي بر لبش نشست و دستهء كيقش را محكمتر فشار داد و آرام جلو رفت...
مرد براي چندمين بار ساعت شني را برعكس كرد و تمام تلاشش را به كار برد تا باز هم زل بزند به ساعت و رقص شادمانهء غيررسمي نگاهش را ميان آهار يقهء تمام رسميش پنهان كند...
زن در حالي كه آرام و با لذت قهوه اش را مي نوشيد يادش آمد كه هيچ وقت قهوهء تلخ دوست نداشته و خيره شد به چشمان پايين افتادهء مرد و پرسيد: " شما مي دونيد چقدر طول مي كشه اين ساعت شني خالي بشه؟"
مرد بي آنكه نگاهش را بالا بياورد با شيطنت شكر را سمت زن گرفت و گفت:" گفته بوديد قهوهء تلخ دوست نداريد!" ...و باز ساعت شني را برعكس كرد و دقيق شد روي ساعت مچي اش و گفت:" زمان مي گيريم..."
پانزده دقيقه گذشته بود و ساعت شني پنج بار پر و خالي شده بود و زن و مرد باهم پنج بار از تماشاي ريزش دانه هاي براق و صيقلي شن لذت برده بودند و پس از هر بار خالي شدن باهم تكرار كردند: " سه دقيقه!" و سرخوشانه خنديده بودند...
صداي قارقار كلاغها از پشت پنجرهء ميز دونفرهء منتهي اليه شرقي كافه شنيده مي شد و اين يعني وقت رو به اتمام بود... يعني زن و مرد بايد برمي گشتند به دنياي واقعي... دنياي كلاغها...
زن گفت:" وقت رفتنه..." و آرام بلند شد...
مرد باز هم ساعت شني را وارونه كرد و گفت:" ولي فقط پنج بار بود!" ... و نفهميد كه چطور فارغ از لباس تمام رسميش همهء نگاه رقصان شيداي غيررسميش را ريخت توي چشمان منتظر زن...
زن چشمانش رابست و رفت به سمت در و از كافه خارج شد...
.
.
امروز يك سال است كه زن چشمانش را همچنان بسته نگاه داشته و مي رود و مي رود و هنوز راه خانهء گمشده اش را پيدا نكرده است...

۱۰/۱۹/۱۳۸۸

برود از دل من وز دل من آن نرود

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم هر لحظه اي يك موسيقي خاص ِ خاص ِ خاص ِ خودش را دارد يا نه؟!...چندان فرقي هم نمي كند ولي دلم مي خواست كسي بود كه مي آمد و موسيقي همين لحظهء مرا مي ساخت... حس مي كنم چيز دل انگيزي از آب در مي آمد!... نه اينكه خيلي شاد باشم يا خيلي هيجان زده يا خيلي محزون يا هر حس شديد ديگر... نه!... فقط احساس مي كنم موسيقي اين لحظه شاهكار مي شود!... كجايي پرايزنر؟!!

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم من عاشق آن وقتهايي هستم كه نشانه اي از خيال و رويا در بيداري هويدا مي شود يا نه؟!... مثل وقتي كه خواب دريا ديده باشي و بعد بيدار شوي و ببيني دستانت پر از گوش ماهي است و لابلاي موهايت پر از ماسه!... باور كني يا نه امروز بعد از ظهر چيزي در همين مايه ها اتفاق افتاد!... حالا تو دوست داري اسمش را بگذار توهم بويايي!

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم من شنبه ها بداخلاق مي شوم و يكشنبه ها مضطربم و دوشنبه ها بي تفاوت و سه شنبه ها مهربان و چهارشنبه ها خسته و پنجشنبه ها شيفته و جمعه ها ديوانه، يا نه؟!... به هر حال الان بين ديوانگي جمعه و بداخلاقي شنبه آويزانم... خدا نصيب نكند! بَد موقعيتي است!

يادم نيست كه قبلا" گفته بودم بدترين نوع انتظار زماني است كه نداني منتظر چه هستي، يا نه؟!... الان سماق يكي از همان انتظارها را مي مكم... حالا تو هي بگو شايد اين جمعه بيايد، شايد!!!

خوب يادم هست كه قبلا" گفته بودم كه دلم برايت تنگ شده... باز هم مي گويم كه دلم برايت تنگ شده... ديگر باران بيايد يا نيايد چندان توفيري نمي كند...

۱۰/۱۷/۱۳۸۸

طالب بي قرار شو تا كه قرار آيدت

از همان روزي كه دلم پر از حرف بود و سرم پر از صدا و چشمانم پر از نگاه و هر چه كردم اين صفحه باز نشد كه نشد، ديگر دستم به نوشتن نمي رفت... انگار تمام آن حرفها و صداها و نگاهها باهم آميخت و مبدل شد به معجوني گس و بيمزه و دورريختني... و زمان لازم بود تا اين طعم فلزي نچسب فراموشم شود... خودمانيم! هنوز هم كه مي خواهم بنويسم انگار دارم فلز قورت مي دهم!... نمي دانم... اين روزها براي هر كاري حس ناامني دارم ، شايد هم حس اسارت ، هر چه كه هست تركيبش با اين سرماخوردگي كه لجوجانه دوستم دارد و هنوز نرفته دوباره ميهمان مي شود، چيز مزخرفي است...



خالق دنياي قشنگ نو خواسته بود تا نامه براي نوهء خيالي بنويسيم تا زندگي ما برايش درس عبرتي شود!... شايد نوشتن چنين نامهء پندآموزي در يك اتاق سه در چهار كوچك كه هوايش به طرز ناجوانمردانه اي خفقان آور است، در طبقه چهارم يك بيمارستان دلگير با بك گراند نواي گريه و زاري همراهان بيماري كه اميدي به بهبودش نيست در دستگاه ماهور، نامهء سوزناكي از كار در آيد كه نوهء بينواي مرا از كل زندگي و فلسفه اش نااميد گرداند... راستش اصلا" نمي دانم كدامين سرفصل را بايد باز كنم تا يادش دهم كه كوركورانه هر سرمشقي را رونويسي نكند...دارم سعي مي كنم ژست مادربزرگ ماآبانه اي بگيرم ... راستي كاموا و ميلهاي بافتنيم كجا بود؟!!... خنده ام گرفته!... ياد مادربزرگ شنل قرمزي مي افتم و الان مهمترين نصيحتم اين مي شود كه :" نوهء عزيزتر از جانم حواست به گرگها بيش از همه باشد!"... و بعد به ذهنم فشار مي آورم تا به خاطر آورم مادربزرگ مهربان خودم چطور پندم مي داد و ارشادم مي كرد!... از كودكي كه تنها صحبت درس بود و تكرار مكرر " درس خواندن و براي خود كسي شدن"!... كه من هنوز معطل درك مفهوم و چيستي اين عبارت "كسي شدن" هستم و اينكه اصلا" خوب است كه آدم " كسي" بشود يا نه!... پس نوه جانم! تو سعي كن اول با مفهوم اين عبارت طوري كنار بيايي و آن وقت اگر فهميدي كه اين "كسي شدن" چيز دلچسبي است و درس خواندن راهي به آن دارد، خوب ِ خوب درس بخوان!... بزرگتر كه شدم مادربزرگم تنها برايم از خانه داري و نظم و ترتيب مي گفت كه چون هيچ وقت برايم بحث جذابي نبود، چيزي از آن در خاطرم نمانده تا بخواهم براي تو بازگو كنم.... و بعد از آن هم كه داستان شيرين عشق و عاشقي بود كه هميشه حرفهاي آن زمان مادربزرگ و توصيه به آفتاب مهتاب نديدن! برايم خنده دار بود!... پس عزيزكم! من هم از اين مقوله برايت هيچ نمي گويم تا به من نخندي و تنها توصيه مي كنم كه اين يكي را خودت حتما" تجربه كني و شتابان بدوي به سمت سنگ و سرت محكم به آن بخورد و بشكند و بگويي آآآآآآآآآآآآآخ خ خ! و تا هميشه اين درد شيرين و جاي زخمش با تو بماند كه بزرگي هم گفته " عاشق نبودن يك بدبختي است!"... مادربزرگ خيلي حرفها به من نگفته بود...شايد نمي دانسته... شايد نخواسته ... شايد نتوانسته ... و شايد هم گفت و من نفهميدم... و من دلم مي خواهد برايت بگويم كه آزاد زندگي كن... نگذار جبر ِ زمانه بازيت دهد و اسيرت كند و چنان پابند كه توان هر تغييري را از تو سلب كند... تقدير و سرنوشت كلمات بي شرفي هستند! تو را چنان در مرداب اجبار فرو مي برند كه ياراي رها شدنت نيست، اين دو كلمه را از قاموس تصميم گيريهايت پاكِ پاك كن... يادت بماند كه پاداشهاي وعده دادهء شدهء پا در هواي بيشماري باغهاي سبز و سرخ را برايت ترسيم كرده اند، چه آسماني و چه غيرآسماني! به آنها فكر كن و اميدوار باش اما تو بگذار زندگاني در لحظه و اكنون برايت به اوج برسد و حتي تمام شود... نمي دانم چطور، خودت راهش را پيدا كن! امّا آنقدر بزرگ شو، آنقدر قدرتمند شو و آنقدر توانا كه هيچ گاه جايي نماند براي اي كاشها و افسوسها... مي داني نازنينم! مفاهيمي هست كه با وجود تكراري بودن هرگز كهنه نمي شود... هيچ وقت بو نمي گيرد... اصلا" يك جور ِ غريبي مطلق است مثل خوبي... مهرباني... دوست داشتن... اشك...آزادي... راستي...آرامش... آنها را هر طور شده پيدا كن و در خرجشان دست و دلباز باش... و اينكه حتي اگر به اين دنيا هم نيامدي! چندان دربند رازها و رموز و چرايي اين دنيا نباش كه بودند و نفهميدند... هستيم و نمي فهميم...!
راستي! يك مطلب مهم فراموشم شد و اينكه وبلاگ مادربزرگت را حتما" بخوان تا درس عبرتي شود براي تو و آيندگان تو!
.
.
.
مي داني ناتانائيل! خواب زمستاني غار مي خواهد!... تو سراغ داري؟

۱۰/۰۸/۱۳۸۸

لالا لالا دیگه بسه گل لاله!

پيش از تو
صورت‌گران
بسيار
از آميزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند;
يا در خطوط ِ کوه‌پايه‌يي
رمه‌يي
که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
نهان است;
يا به سيری و ساده‌گي در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلودگوزني را گرسنه که ماغ مي‌کشد.تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:

آه و آهن و آهک ِ زنده دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشي
تقوای ما نيست.



سکوت ِ آب مي‌تواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;سکوت ِ گندم مي‌تواند گرسنه‌گي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
هم‌چنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:غريو راتصوير کن!

عصر ِ مرادر منحني‌ تازيانه به نيش‌خط ِ رنج; هم‌سايه‌ی مرا بيگانه با اميد و خدا;و حرمت ِ ما راکه به دينار و درم برکشيده‌اند و فروخته.


تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
ــ
آزادی!

ما نگفتيم تو تصويرش کن!


احمد شاملو

۱۰/۰۱/۱۳۸۸

آیین مهر...

می میرم برای خمار چشمانتان که میان این همه ظلمت و اندوه باز هم بی پلک بر هم زدنی سیاهی یلدا را می کاوید، نکند سپیدهء پنهان این شب زدگی رخ ننماید... ما که دیگر هیچ برایمان نمانده تا فخر کنیم و بنازیم وببالیم... نه برق سیاهی شرقی چشمانمان که دیریست غبار گرفته... و نه دودمان برترآریاییمان که امروزحتی نقشهایش هم بر روی سنگ نوشته ها و کتیبه ها و لوحها به تاراج رفته... دلخوش کرده بودیم به آیین هزارهزار سالهء این آخرین شب سیاه پاییزی که آن هم انگار سیاهیش میان سیاهی درد و دروغ گم شد وسنگینی غم هزار سالهء غیبت خورشید همچنان بر دلمان ماند...هوس طعم ترش و شیرین انار بمانَد که بشارت همیشهء حافظ هم این بار آرام نیاورد... من فقط دلتنگم برای خمار چشمانتان که تمام سیاهی یلدا را رام و آرام می کرد...

۹/۲۸/۱۳۸۸

something & nothing

In yeki az haman posthaye 'yadam bashad' ast! ba nahayate ajale! va albatteh az noe maskhareash... az hamanha ke chand nafar hamzaman sedayat mizanand ke : zood bash!... che kar mikoni?... kojayi? va... va to hey bayad beguyi amadam amma naravi! ... chon bayad sabt koni ta yadat bashad! ... yadat bashad ke aseman birahmaaneh hame ja yekrang ast!... va dard injast ke nemishavad hichgah delzadeye in rang shod!... yadat bashad ke hanooz ham pingpong doost dari!... yadat bashad ke zendegi engar bedoone shenidane khabarhaye rooz zendegiye khoshmazeyi mishavad albatte az aan khoshmazegi ha ke nakhaste delat ra mizanad!... yadat bashad baraye hezar hezar hezaromin bar ke deltangi hesse tamaamnaashodanist... yadat bemanad ke in keyboard fonte farsi nadasht... yadat bemanad ke hanooz dashtand sedayat mizadand o to neshaste boodi... to begoo chera bayad yadam bemanad Natanail

۹/۱۹/۱۳۸۸

ماه رويا روي خوب از من متاب...!

به اجبار آمده ام تعميرگاه... اينجا محيط به شدت مردانه است، آن هم از نوع خشنش... حس مي كنم زير بار نگاههاي كنكاشگر كنجكاو شوخ دارم له مي شوم... خودم را مي زنم به اين راه و آن راه كه مثلا" حواسم نيست!... سرم را الكي گرم مي كنم تا زودتر آقا مراد بيايد و ماشين را بسپارم به او و سريعتر خودم را آزاد كنم، او هم كه سرش را كرده داخل كاپوت يك ماشين و هرچند گاه يك بار سر بلند مي كند و دستانش را با يك دستمال سياه شده از روغن پاك مي كند و باز سر فرو مي برد... نگاهها و پچ پچها و خنده هاي تمسخر آميز تمام نمي شود... مقنعه ام را جلوتر مي كشم، كمر بارانيم را آزادتر مي كنم... اعصابم آنقدر خط خطي شده كه ديگر يك دست سياه ِ سياه است... مي روم به سمت يكي كه انگار از بقيه پرروتر است، نمي دانم چرا دلم برايش مي سوزد، مجسمش مي كنم كه غروب خسته و هلاك به خانه باز مي گردد و همسرش كه از صبح دلش براي دستهاي روغني شوهر زحمتكشش يك ذره شده به استقبالش مي رود... مرد به پشتي تكيه مي زند و چايش را داغ داغ هورت مي كشد... زن در حالي كه لباسهاي كار سياه روغني مرد را از ساكش بيرون مي اورد، با كمي ناز مي پرسد :" شامو بكشم؟"... و مرد بي اعتنا و زل زده به تلويزيون سر تكان مي دهد... زن در آشپزخانه ظرفها را تند تند مي شويد و از همانجا با مرد حرف مي زند و اخبار روز را اعلام مي كند و نظر مرد را جويا مي شود... مرد در حالي كه چشمانش سنگين شده فكر مي كند كه چقدر دلش براي زن تنگ است... زن اين بار با ناز بيشتر مي پرسد :" ميوه بيارم؟"... اما صداي خر و پف مرد نهايت هيجان و پاسخش به اشتياق زن است... در خيالم سينما راه انداخته ام انگار!... سنگيني نگاه وقيحش انتراكت فيلمم مي شود! ... اين بار مستقيم نگاهش مي كنم و لبخند مي زنم و مي گويم: خسته نباشيد!... انگار خجالت مي كشد و آرام تشكر مي كند و سرش را مي اندازد پايين و مشغول كار مي شود.... فكر مي كنم: او از زندگي چه مي خواهد؟... چند نگاه ديگر را هم با همين روش سركوب مي كنم... آقا مراد بالاخره مي آيد به طرفم... مشكلات ماشين را يادداشت مي كند... سوييچ را تحويلش مي دهم و به سرعت بيرون مي روم... مي پرم توي تاكسي... آهنگي با كيفيت افتضاح دارد پخش مي شود: " بودم همه شب ديده به ره تا به سحرگاه... ناگه چو پري خنده زنان آمدي از راه... غمها به سر آمد، زنگ غم دوران از دل بزدودم... منتظرت بودم... منتظرت بودم".... با اين كيفيت بد بيشتر دوستش دارم... بوي خانهء مادربزرگم مي آيد... به اين فكر مي كنم كه:" من از زندگي چه مي خواهم؟..."
.............................
بعد از مدتها شيرجه مي زنم توي آب... با فشار سرم تا جايي كه جا دارد آب را هل مي دهم پايين شايد هم خودم را... چشمانم را باز مي كنم ... چقدر همه چيز آبي است... چقدر به كف نزديكم... چقدر من دارم ذوق مي كنم!... چقدر من سبك و آرام مي شوم وقتي بدنم را صاف مي كشم و هيچ حركتي نمي كنم و منتظر مي مانم تا برسم به سطح آب... كاش اين لحظه به اين زودي تمام نمي شد... كاش عمق استخر چند برابر مي بود... چقدر من همنوازي دستانم با آب را دوست دارم وقتي با دلم كوك باشند، اصلا" مي توانم همنوا با آنها زير لب بخوانم... سرم را از آب بيرون مي آورم... پشت پنجرهء شيشه اي برف مي بارد... سوز سرما را انگار حس مي كنم... دوباره فرو مي روم در آغوش آب... پايينتر و پايينتر مي روم و نفسم را تا آنجا كه توان دارم حبس مي كنم و بيرون نمي دهم و در دل ميشمارم... 1 2 3 4 5 ... نمي دانم به چند مي رسم كه حس خفگي شيريني پيدا مي كنم ... وقتي به ناچار نفسم را بيرون مي دهم و باز بدنم را صاف و كشيده و بي حركت مي گيرم تا برسم به سطح به اين فكر مي كنم كه :" زندگي از من چه مي خواهد؟..."

۹/۱۱/۱۳۸۸

شال گردن!

من هوای سرد را دوست دارم... من برف و باران را دوست دارم ... من سوز سرما را دوست دارم... من سر انگشتان یخ زده و نوک قرمز بینی و اشکی که از فرط سرما از چشمها جاری می شود را دوست دارم... و خوب می دانم یکی از دلایل این دوست داشتن بلند شدن نفسم از جای گرم است!... و یکی دیگر از دلایل این دوست داشتن لباسهای زمستانی است!... من عاشق پالتو و بارانی و پولیور و ژاکت و چکمه و دستکش هستم!... من می میرم برای شال گردن، برای شال گردنهای کلفت خوش رنگ... عشق من به شال گردن از دوم راهنمایی شروع شد که در درس حرفه و فن بافتنی را یاد گرفتم و من آن زمان اولین شال گردن زندگیم را بافتم!... یک شال گردن آبی که هم کوتاه بود و هم باریک و من آن را هدیه کردم به مادربزرگم که خیلی تند تند سرما می خورد... بعد از آن داستان شال گردن بافی های من شروع شد!... برای هر کدام از افراد خانواده به بهانه و مناسبتهای مختلف یک شال گردن بافتم و همین طور برای خودم... تب شال گردن بافی من بهار و تابستان فروکش می کرد و با رسیدن پاییز و زمستان دوباره شروع می شد... به هر کس که دوستش داشتم و دلم می خواست از من یادگاری داشته باشد شال گردن هدیه می کردم... گذشت و گذشت و من دور شدم از آن دخترک شال گردن بافی که عشقش را رج به رج می بافت و پنهان می کرد در دانه دانه کلاف کامواهای رنگی... تا دو سه سال قبل که باز یادم آمد راهی هست برای گرم شدن... راهی هست برای گرم کردن ... راهی هست که از میان دانه های محکم به هم تنیدهء رجهای شال گردن می گذرد... و باز بافتنم شروع شد... تند تند کارهایم را تمام می کردم و شب چونان مادربزرگها بساطم به راه بود و بازی شیرین میلهای فلزی و کلافهای پیچ در پیچ... اما تیک تاک پیاپی ساعت شماطه دار زمان که مدام نهیب دیر شدن ِ بیهودگیهای زندگی را می زد، مجالم نمی داد تا تمام کنم همهء احساسی که قرار بود در میان دانه های زیر و روی شال گردن آرام گیرد و شال گردنم نا تمام می ماند... و من از حرصم از نو یکی دیگر را شروع می کردم و باز تیک تاک و شتاب و ناتمامی... و امروز گوشهء اتاقم یک سبد جاخوش کرده که پر است از شال گردنهای نیمه کارهء سفید و خاکستری و آبی و قرمز و سبز و صورتی و انتظار نگاههایی که قرار بود دلشان با این رنگها گرم شود، و این دلهرهء مضحک که امروز آنها بدون شال گردنهای من حتما" سرما خورده اند!... و این منظرهء غم انگیزی است...!
پی نوشت:
کی اهمیت میده، اگه ماهیای برکه یه روزی گریه کنن؟
کی اصن می فهمه چشماشون تره؟
حالا تو تنهاتری یا ماهیا؟!