۳/۰۹/۱۳۸۷

ايلوژن

صحبت از لحظه اي زودتر يا ديرتر رسيدن نيست! صحبت از رقم خوردن يك سرنوشت است! صحبت از قلم را پيدا كردن يا نكردن نيست، صحبت از دستي است كه بايد ترسيم كند. صحبت از اگرها و كاشها نيست، صحبت از بايدها و شدنهاست.
صحبت از با تاخير رسيدن به آن سمينار به يادماندني نيست! صحبت از چراها و كجاها هم نيست. باور كن كه صحبت از اتفاق است و تصادف و شايد كمي سانتيمانتاليزه تر! شانس!
صحبت از عشق به شيمي نيست! صحبت از مخلوط بوي سيگار و اودكلن دبير شيمي است!
صحبت از دموكرات و سوسياليست نيست! صحبت از مشاركت است و شايستگي و كمي فهم و شعور!
صحبت از بازيگري هنرمندانة اسكارلت جانسون نيست! صحبت از لبهاي مكش مرگ ما و اندام خوش تراش اوست!
صحبت از اصطلاحات عجيب و غريب نامتعارف و دهان پركن و تشعشع كوركنندة معلومات نيست! صحبت از تعامد است و تظاهر است و تفاخر!
صحبت از عشوه و غمزه و دلبري نيست! صحبت از بودن است و گوش و زبان و همراهي و لحظه را بزرگ كردن و ارزش دادن.
صحبت از ايلياد و اوديسه و اساطير يونان و رم نيست! صحبت از راه است و عشق است و جنجال و آرامش!
صحبت از برتري بوي پياز داغ به عطر كريستين ديور نيست! صحبت از حيراني و سردرگمي ميان سنّت است و مدرنيته! ....
" سخن از پيوند سست دو نام و هماغوشي در اوراق كهنة يك دفتر نيست.....سخن از گيسوي خوشبخت من است و شقايقهاي سوختة بوسة تو....."*
صحبت از نگاه و رويا و فرم نيست! صحبت از انديشه است و حقيقت و معنا......

صحبت از تو و بودن تو نيست ناتانائيل! صحبت از من است و نياز و نياز و نياز......

*: قسمتی از شعر فتح باغ فروغ فرخزاد

۳/۰۷/۱۳۸۷

از کان و از مکان پي ارکانم آرزوست...

از چي بايد بنويسم؟ از كفشهاي تازه يا كشفهاي تازه؟ ( از بچگي با اين دو كلمه مشكل داشتم! همين طور با هراس و حواس!! همين طور با ارسطو و پرستو!!) اول از كشفهاي تازه..
از كدامش برايت بگويم؟ از مايع ظرفشويي پريل كه تنها مايعيست كه با پوست دستم سازگار است!! و رنگين تاژ كه خيلي بهتر از پودر لباسشويي لباسهای رنگی را تميز ميكند! يا از لكه بر اتك كه واقعا" معجزه مي كند! نه! بگذار از اين بگويم كه چگونه ميشود گلهاي رز را مدت بيشتري تازه و شاداب در گلدان نگه داشت!! شايد هم دوست داشته باشي برايت بگويم چطور يك شمع خوشگل و خوشرنگ با سليقه خودت درست كني!! ...
چي كفشهاي تازه؟ كفشهاي تازه ام را خيلي دوست دارم! سورمه اي با چند خط محو نقره اي! و چقدر راحت! حيف كه محل كار حتما" بايد جوراب پوشيد!...
نه! هراس و حواس فقط مثال بود و پرستو و ارسطو همين طور! درباره آنها حرفي ندارم! شايد هم بشود گفت حواس پرتي گاهي هراس مي آورد! و ارسطو و پرستو.....بگذار ببينم ....آها! صفايي ندارد ارسطو شدن / خوشا پركشيدن پرستو شدن! اين شعررا اول يكی از كتابهای تست آزمون دستیاری خوانده بودم! انگار میگفت بی خیال ارسطو شدن! بروید پرستو شوید! گويا بزرگ شده ام! هركدام را جاي خودش درست به كار بردم!!
كفشهاي تازه نه! ببخشيد كشفهاي تازه ام تنها به اينها خلاصه نمي شود! زده ام در كار خرافات و جادو و جنبل! عقايد عاميانه مردم را مي خوانم كه اين روزها چقدر طرفدار دارد و پركاربرد شده و صد برابر بهتر از توصيه هاي دارويي و پزشكي كه هزار مقاله پشت بندش است و سالياني تحقيق در آن باب صورت گرفته، جواب ميدهد! مثلا" اينكه تارعنكبوت براي شكستگي و بريدگي سودمند است وجلوي لخته شدن خون را مي گيرد!!( انوكساپارين اسم يكي از موميايي هاي مصر بود؟!) ماست و كاهو عمر را ده سال طولانيتر ميكند!! ( آنتي اكسيدانها را بي خيال!) و يا باراني كه هفتاد روز بعد از نوروز بيايد، روي سر كسي ببارد موي سر را پرپشت كرده و مريض را هم شفا مي دهد!! ( زينك پلاس فريبي بيش نيست!) شير ماديان اگر به بچه بدهند سياه سرفه نمي گيرد!(واكسيناسيون ديگر چه صيغه ايست؟!!) و در همين راستا راز سرمستي گربه هاي اين موسم را هم كشف كرده ام! اين چنين آورده اند كه سنبل الطيب اگر به گربه بدهند مست مي شود!! يادتان باشد كه روز سه شنبه و چهارشنبه نبايد جارو كرد! بديمن است! ......

خلاصه كه اين ايام من با كفشهاي تازه به پا غرق در كشفهاي تازه ام هستم! و آنقدر به سطح رسيده ام كه كمي هم در ناكجايي ميان زمين و آسمان معلق مانده ام! وقتي مي شود در سطح بود و اينچنين حس پرواز داشت، ديوانه ام اگر هواي غرقه شدن در اعماق به سرم بزند!... مرا با نلسون و هاريسون چه كار؟! و رساله ته تتوس در باب دانش و تعريف آن به چه كارم مي آيد؟! من كه در كفشهاي تازه ام بيش از اندازه احساس راحتي مي كنم، چرا پا در كفش بزرگان و انديشمندان سياست و انديشه كنم؟! و وقتي پلك چشم راستم هي مي پرد و من ميدانم كه نشانه آن است كه غم و اندوه مي رود، پس چرا مولوي بخوانم..... كه: باقي اين غزل را اي مطرب ظريف / زين سان همي شمار كه زينسانم آرزوست......

۳/۰۲/۱۳۸۷

حباب

چند روزی است که از روی الگوهای رنگ و رو رفته قدیمی مشق مهربانی و خوشرویی می کنم....حس می کنم یک فرجۀ موقت دارم برای مهربانی کردن. نه! زبانم لال و گوش شیطان کر! قرار نیست دار فانی را وداع گویم!
شده زمانی حس کنی محکومی به بی تفاوتی, محکومی به کمی خشن بودن , محکومی به مهربان نبودن! و آنقدر فضای اطرافت در هم و بر هم میشود که این ازدحام به درونت هم سرایت کرده و توان و مجال مهرورزی را از تو می گیرد.حس می کنم خواهی نخواهی در آستانۀ چنین موقعیتی قرار گرفته ام...پس پیش از اتمام وقت، مهربانیهای با نیمه عمر طولانی را فول دوز! وریدی با سرعت بالا تجویز میکنیم, البته با احتیاطات لازم که مبادا منجر به مسمومیت شود. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
در این راستا فرمان مامان جان را اجابت کرده و پس از مدتها به دیدار عمۀ مسنش می رویم و آنجا به همه لبخندهای ملیح تحویل می دهیم و سراپا گوش می شویم برای شنیدن داستان تمام نشدنی درد زانو و بیخوابی بانوان سالخورده! هر روز پس از ابراز محبت بیش از همیشۀ صبحگاهی لباسهای تمیز و اتو شاید هم اطو کشیده در مقابل چشمان حیرت زدۀ همسرجان تقدیمش می کنیم تا او هم از خوان مهربانی ما نصیبی برده باشد. این بذل مهر دامن خودمان را هم می گیرد و چند شاخه شب بو و زنبق پیشکش خود کرده و بر پاتختی مینهیم تا شبها عطرش مست و شوریده مان کند باشد که رستگار شویم! ولی آلرژی, مستی و شیدایی نمی شناسد! ناچار گلها را پیرایش کرده وهمراه کتابی که مدتهاست از ما خواسته شده, ناغافل! تقدیم رفیق جان میکنیم و او را نیزاین چنین مشمول مهر بی وقتمان می گردانیم . خلاصه که این بخش کوچکی بود از احوالات ما در این روزها.....تو هم اگر خواسته ای داری بجنب و دست دست نکن که هم اکنون وقت وقتش است! ....من به رویاهایم وفادارم! مهربانی رویای همیشگی من است. ولی زمانه گاهی برای وفاداری پا نمی دهد!

فوکو می گوید: "فکر, آزادی در رابطه با عملی است که انجام میدهیم. یعنی حرکتی که طبق آن خود را از عمل خود جدا می کنیم و آن را به صورت موضوعی در می آوریم و بعد به شکل مسئله ای در مورد آن به تفکر می پردازیم." ناتانائیل! در هنگام عمل که تنهایم می گذاری. لا اقل این آزادی نامحدود را با من شریک شو و در این جداسازی یاریم کن و همراهم باش....

اول اردیبهشت, بزرگداشت سعدی شیراز را بهانه می کنم برای زمزمۀ یکی از نغزترین و بی همتاترین غزلهایش:
همه عمر برندارم سر از این خمارمستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

پ.ن۱: یک دختر کوچولوی مامانی تپلی, بعد از اینکه مدت طولانی زل زده به ظرف آبس لانگ (چوب زبان برای معاینه گلو) میگه: همۀ این بستنی ها رو شما تنهایی خوردین؟!!
پ.ن۲:دیدی بعضیا بعد از خوردن ۱۰ سی سی الگزیر ضدسرفه مست میشن و به تلوتلو خوردن می افتن؟! فک کن!! آدم اینقدر بی جنبه و کم ظرفیت؟!
پ.ن۳: معاوضه میکنیم: یک اکازیون تمام عیار! تمام داشته هایم اعم از منقول و غیرمنقول! در مقابل تنها لحظه ای فرو بردن دوبارۀ مخلوط بوی مه و دود و برگهای خشک نارنجی و مربای آلبالو و ... و کمی احساس کودکی و زبری دلچسب مهربانترین گونه های دنیا.
پ.ن۴: نمیدانم چرا حس می کنم این پست به شدت ناتمام است ناتانائیل!
پ.ن۵: کاوه یادآوری کرد که اول اردیبهشت سالمرگ سهراب و سالگرد ماندگاری او هم هست...شاید به همین خاطر بود که حس ناتمامی داشتم برای این پست...
باید کتاب رابست باید بلند شد درامتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت باید به ملتقای درخت و خدا رسید باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف.....


۳/۰۱/۱۳۸۷

چهره امروز از آيينه فردا خوش است...

در روزی مثل دیروز, با جسم و روحی به همان کیفیت دیروز! و قدمهایی با همان هارمونی دیروز, جاری میشوی به سمت و سوی کار و هدفی مثل دیروز, در همان خیابانها و کوچه های همانند دیروز, سلام و حال و احوالی با آدمهایی مثال آدمهای دیروز, برخاستن و نشستنی به همان متانت و روال نشست و برخاست دیروز, شاید این میان حرفی و گپی و خنده ای با همان موضوعات دیروز, از قیاس قالیباف و اوباما تا بهای برنج و گوشت و آخرین مدلهای کفش تابستانی, با همان نظرات و دلایل و سلایق و منطق دیروز. خستگی و خمیازه و کش آمدنی به همان سبک و سیاق دیروز....در میان تمام این تکرارهای دیروزگون ! گاه بخت با تو یار میشود و برمیخوری به حال و هوا و حسّی از جنس خود خود امروز. حرفها و اندیشه ای که در حافظۀ دیروزیت جایی نداشته و بوی نوی امروز را می دهد. احساس و نگاه و لحن و سخنی که طراوت و تازگی امروزگونش به سان حریر روح تو را در عین نوازش قلقلک میدهد. و روحت گیج و سرمست این تازگی همنوای آهنگی از جنس اکنون همقدم میشود با این پدیدۀ دوست داشتنی امروز. خارج از محدودۀ همراهی و احساس عاشقانه, به دور از دایره همیشگی همدلی خانوادگی و بسیار آن سوتر از خط تکراری کاری و شغلی...و تو شاد و بیقرار, غرق میشوی در اکنون و کشف بزرگ و نو امروزت. و آنقدر عطر این تازگی را تا اعماق روحت فرو میبری و به اوج لذّت میرسی که فراموشت میشود آن حس موذی و کشدار تکراری دیروزی. و روح فراموشکار تو خواهان تداوم و بسط دادن و شاید همیشگی شدن این لذّت و شادی و تازگی امروز میشود, می خواهد نزدیک و نزدیکتر شود, غافل و فارغ از اینکه این ماندنی شدن ثمری ندارد جز کهنه و دیروزی ساختن این حس تازۀ عطرآگین! کاش بدانی که سرنوشت این قربت چیزی به غیر از غربت نیست! و کاش بدانی که ناتمام این سرمستی و لذّت و طراوت در خود "امروز" تمام میشود و به جاودانگی میرسد. و تکرار و قرار دوباره برای فرداها این شیرینی امروز را عجیب دیروزی میکند!

ناتانائیل امروزم! یاری کن تا دلخوش داشته باشم تنها به عبور لحظه ای نسیم که تداوم وزشش دیگر نام و نشانی از نسیم نخواهد داشت...

۲/۲۷/۱۳۸۷

اي سينه بي کينه غوغات مبارک باد...

صبح كه از خواب بيدار ميشم حس ميكنم بوي بارون مياد! قبل از هر كاري مي دوم توي تراس ولي بارون نميياد! كلي كار واسه امروز دارم، هزار جا بايد سربزنم، من دلم بارون ميخواد! ولي بارون نميياد! دارم ميرم بيرون چترمو هم با خودم ميبرم آخه بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! حتي باروني ميپوشم چون بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! توي بارون تا حالا دو بار تصادف كردم، از اين تصادف الكيا كه جز علافي چيزي نداره، واسه همين پياده ميرم يه وقت تصادف نكنم چون بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! دفه پيش كه بارون اومد زنگ زدم به دوستم و بهش گفتم: دلم براي ديوونه بازيات تنگ شده كجايي ديوونه! امروز توي راه تصميم ميگيرم بهش زنگ بزنم و دوباره بگم چون بوي بارون مياد، ولي بارون نميياد! بارون كه مياد كلاغا خوشحالن! امروزم قارقارشون شادمانه است چون بوي بارون مياد، ولي بارون نميياد. يه آقايي توي خيابون داشت باغچه شو آب ميداد، بهش گفتم خودتو خسته نكن چون بوي بارون مياد! ولي اون گفت بارون نميياد! ساعت سه و نيم بعد از ظهره، من نشستم منتظر مريض! به منشي ميگم نكنه داره بارون مياد كه اينقد خلوته! منشي ميگه نه! بوي بارون مياد! ولي بارون نمياد! بالاخره يه پسره مياد از اين مو سيخ سيخيا! با دماغ سربالا! احساس ميكنم موهاش خيسه! ازش ميپرسم بيرون داره بارون مياد موهات خيس شده؟! با تعجب اول به من و بعد به پنجره نگاه ميكنه و ميگه ژله خانوم دكتر! فك كنم تو دلش گفت طرف خودش تب داره! و من فك ميكنم پسره حتما" به خاطر سرما خوردگیه که بوي بارونو حس نميكنه ! شيفت تموم ميشه من دلم ميگيره بيشتر از هميشه، مزه دهنم هم شور ميشه و چشام برق ميزنه آخه بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! خسته م. ميرسم خونه، تمام بدنم درد ميكنه با اين حال به "ميم" ميگم بيا بريم پياده روي بوي بارون مياد، ميگه: بارون كه نميياد! ميشينم جلوي تلويزيون ولي چشامو ميبندم و سراپاگوش ميشم شايد صداي بارونو بشنوم آخه بوي بارون ميياد! تخته رو باز ميكنم، مهره ها رو ميچينم، "ميم" ميگه ميخواي بازي كنيم؟ ميگم نه! آخه شبا وقتي صداي بارون كه ميخوره به شيشه پنجره مياد، دلم ميخواد روبروت بشينم و فقط با تو تا خود صبح تخته بازي كنم و كري بخونم بابايي! الانم بوي بارون مياد! ولي بارون نميياد! واسه همينه كه ديگه تو همبازي من نميشي، آره؟ "ميم" انگار دلش واسم ميسوزه، ميگه فردا قراره بارون بياد! ولي من الان ميخوام! و دوباره مزه دهنم شور ميشه ...الانم جلوي كامپيوتر نشستم گيج و مست دكسترومتورفانم! هنوزم بوي بارون مياد ولي بارون نمياد!......نترس بابا! هذيون نميگم بخدا! حالم خوبه! يه كمي تب دارم گلومم ميسوزه ولي خوبم چون بوي بارون مياد! فك كن! بوي بارون بياد ولي بارون نياد!



پ.ن ۱: آهاي تو! هنوز خيلي راه مونده تا ليلي شدن عزيز من! انگار از ليلي بودن، تنها جام شكستنشو ياد گرفتي! بجنب تا ازت جلو نزدن ليلي هاي خوش خط و خالی که امروز كوزه گرند، نه كوزه شكن! كوچولو!

پ.ن۲: ناتانائيل! الان كه تب دارم بذار يه اعترافي بكنم: فرقي نمي كنه كودكي يا بالغ، مستي يا هوشيار، مرتجعي يا روشنفكر، باتجربه يا بي تجربه، تشنه يا سيراب، نيازمند يا بي نياز، نقابدار يا بي نقاب، عاشق يا فارغ، پروفسور يا بيسواد!.....آدم كه باشي، احساس كه داشته باشي، بينا كه باشي، كافيه كمي فقط كمي باهوش باشي، اونوقته كه ميبيني وقتي خدا داره ته چشماي اوني كه جلوت نشسته شيطوني ميكنه، ته دل تو هم شيطان گرم خدايي كردنه! اعوذ بالله من الشيطان الرجيم....

۲/۱۰/۱۳۸۷

بنان...

دوسه سال قبل من طرحم را در یک بیمارستان در منطقۀ نسبتا" محروم شهر می گذراندم. دو سه سال قبل من یک عینک با دسته های آبی پررنگ داشتم که در محل کارم اغلب به چشم می زدم. دو سه سال قبل من یک جفت کفش کتانی سفید داشتم که کنارش دو خط آبی پررنگ داشت. دو سه سال قبل, نزدیکیهای ظهر در همین بیمارستان کذایی , سنگینی یک نگاه را احساس کردم و از لای در نیمه باز اتاق دو چشم درشت عسلی با چشمانم برای لحظه ای کوتاه تلاقی کرد و بعد به سرعت نگاهش را دزدید. بیمار بعدی صاحب همان چشمان عسلی بود. پسر لاغراندام با نگاه نافذ بی نظیر, ابروان و موهای پرپشت مشکی. دو سه سال قبل در این بیمارستان بیماران مبتلا به صرع صاحب پرونده بودند و هر ماه یک بار برای معاینه عمومی و تجدید داروها مراجعه می کردند. بیمار چشم عسلی من هم از همین دست بیماران بود که اغلب همراه خانم مسنی می آمد و همیشه آنقدر آرام بود که تو میترسیدی با پرسیدن سوالی اضافه آرامش رویاییش را خدشه دار کنی. پاسخ سوالاتم را تنها به ضرورت و با گفتن کوتاهترین کلمه می داد و در جواب لبخندم سرش را پایین می انداخت ولی هنگام معاینه و نوشتن نسخه همان سنگینی مطبوع عسلی را به وضوح احساس می کردم. نامش را از روی پرونده خوانده بودم ولی دوست داشتم از زبان خودش بشنوم. اولین بار اسمش را پرسیدم با طنینی آرام گفت: بنان. و در جواب " چه اسم قشنگی" من حتی لبخند هم نزد! و دیدم که به کفشهایم خیره شده! بعد از تمام شدن ویزیت هم چند بار دیدم که هنوز نرفته و از لای در نگاهم میکند. یک بار که غافلگیرش کردم, سریع بیمارستان را ترک کرد! فاصله مراجعات بنان با این که نیازی نداشت کمتر از یک ماه شده بود و من دلم زود زود برای آن نگاه عسلی و شرم خاموش تنگ میشد...و همان نگاه و مراجعات زود هنگام به من می گفت که بنان هم دلتنگم شده...دو سه سال قبل من به همسرم گفتم که من عاشق یک پسر چشم عسلی شده ام! که او هم مرا دوست دارد...نمیدانم چرا باور نکرد! فقط پرسید: بیشتر از من دوستش داری؟ و من با بدجنسی گفتم: هنوز نمی دانم!... کم کم بنان با من صمیمی تر شد. البته صمیمیتی از نوع خودش! گاهی به من لبخند می زد! و این پیشرفت بزرگی در رابطۀ ما بود!...ماه آخر طرحم بود و در آخرین ویزیت من به بنان گفتم که از ماه بعد من آنجا نخواهم بود. حرفم کامل نشده بود که چشمان عسلی پر از اشک شد و از اتاق بیرون دوید....دو سه روز بعد همان خانم مسن که معلوم شد مادربزرگ بنان بوده, این بار تنها پیش من آمد و برایم بیشتر از عشق هشت ساله ام گفت...این که پدر و مادر بنان چهار سال قبل در تصادف از دنیا رفته اند و از همان زمان بنان این چنین آرام و خاموش است...این که بنان چقدر مرا دوست داشته و بعضی روزها ظهر از مدرسه اش که کنار بیمارستان ما بود می آمده تا فقط مرا ببیند! عینکش را نشانم داد که بنان با ماژیک دسته اش را آبی کرده بود تا مادربزرگش شبیه من شود! و روی کفشهای سفید خودش هم خطهای آبی کشیده بود! گفت که بنان از دو سه روز قبل, بعد از اطلاع از رفتن من چقدر گرفته شده و اصلا" مدرسه نرفته و... از مادربزرگ خواستم فردا بنان را بیمارستان بیاورد تا باهم صحبت کنیم. فردا من عینکم را اصلا" با خودم نبردم و یک جفت کفش مشکی ساده پوشیدم و کتاب شازده کوچولوی خودم را هم همراه بردم...بنان آمد مثل همیشه با نگاه نافذ عسلیش. هیچ چیز نمی گفت. به کفشهایم خیره شد. بعد یک گلدان سفالی کوچک گذاشت روی میز و گفت: برای شما. من تشکر کردم و فقط گفتم: بنان ازفردا مدرسه برو باشه؟ آرام جواب داد: چشم... شازده کوچولو رو بهش دادم و گفتم این کتابو فقط تو میفهمی منم همسن تو که بودم فهمیدمش, تابستون با دقت بخونش...با بغض گفت: چرا از این بیمارستان می رید؟ من بهش گفتم: وقتی کتابو خوندی میفهمی....فقط یک پسر هشت ساله با چشمان عسلی به اسم بنان می توانست این توضیح را بپذیرد و هیچ چیز نگوید....ازدو سه سال قبل من دیگر عینک دسته آبیم را نزدم و هیچ وقت کتانی سفید با دو خط آبی نپوشیدم و گذاشتم آن تصویر منحصر بماند در خاطرۀ چشمان زیبای عسلی پسر آرامی که شاید امروز به اخترکش بازگشته باشد...

این جا را گوش کن ناتانائیل*: "به نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همینجا هم بود که ناپدید شد. آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.."
*: قسمتی از کتاب شازده کوچولو

۲/۰۲/۱۳۸۷

تکرار...

مرد
تاريكي. گرما. رطوبت. حركت. درد. خون. نور. رنگ. سرما. نفس. صدا. نرمي. آغوش. آغوش. آغوش. شير. گريه. جيش. پستونك. فرني. دندان. مامان. بابا. پا. قدم. اسباب بازي. شكلات. مدادرنگي. مهدكودك. خميربازي. دوست. كارتون. مدرسه. آب. سواد. علوم. تاريخ. جغرافي. امتحان نهايي. تعطيلي. كتاب داستان. نقاشي. موسيقي. راهنمايي. دوست. دوست. دوست. مذهب. دين. بايد. نبايد. رشد. تغيير. بداخلاقي. بلوغ. زيبايي. دبيرستان. رياضي جديد. فكر. دوست. تلفن. يواشكي. خواب. ژل. لباس. ورزش. فيلم. نگاه. دختر. هوس. هوس. كنكور. استرس. استرس. دانشگاه. استاد. جزوه. خوشگل. همكلاسي. سيگار. سياست. روشنفكري. اومانيسم. مشروب. مشروط. رنگ. چشم. هوس. بوسه. عشق. هوس. عشق. فراموشي. پاس. فارغ التحصيل. سربازي. جستجو. نااميدي. پول. كار. پول. كار. كار. ماشين. مسكن. غذا. تنهايي. خلأ. زن. دسته گل. ازدواج. ماه عسل. مهماني. سليقه. نظر. دوگانگي. كار. كار. بچّه. تربيت. كار. كار. سيگار. خانه. تلويزيون. بچّه. گريه. سروصدا. حوصله. كار. كار. تورم. كار. دعوا. قهر. منت كشي. آشتي. كار. تشريفات. زمان. سيگار. پسرم. دخترم. پول. اعصاب. داماد. عروس. خسته. بازنشسته. نوه. نوه. بازي. فشارخون. ديسك. قرص خواب. قلب. پروستات. سكته. بيمارستان. كوما. مرگ. مرگ. مرگ. گريه. قبرستان. هفتم. سالگرد. خاطره. فراموشي. فراموشي. فراموشي. تاريكي. سرما. رطوبت....

زن

تاريكي. گرما. رطوبت. حركت. درد. خون. نور. رنگ. سرما. نفس. صدا. نرمي. آغوش. آغوش. آغوش. شير. گريه. جيش. پستونك. فرني. دندان. مامان. بابا. پا. قدم. اسباب بازي. شكلات. مدادرنگي. مهدكودك. خميربازي. دوست. كارتون. مدرسه. آب. سواد. علوم. تاريخ. جغرافي. امتحان نهايي. تعطيلي. كتاب داستان. نقاشي. موسيقي. راهنمايي. دوست. دوست. دوست. مذهب. دين. بايد. نبايد. رشد. تغيير. بلوغ. زيبايي. دبيرستان. ادبيات. شيمي. دنيا. احساس. رژلب. دوست. تلفن. يواشكي. ابرو. آرايشگاه. لباس. لباس. لباس. رژيم. پچ پچ. پسر. نامه. عشق. عشق. هوس. كنكور. استرس. استرس. دانشگاه. استاد. جزوه. خوش تيپ . همكلاسي. شعر. سياست. روشنفكري. تريبون آزاد. خودآرايي. مهماني. درس. عطر. عشق. عشق. بي وفايي. هوس. عشق. بوسه. اجتماع. خواستگاري. سنّت. قهر. فارغ التحصيل. آشپزي. خواب. كار. حقوق. كم. سيني چاي. حلقه. گل. نامزد. ازدواج. ترس. اضطراب. ماه عسل. بشقاب. شكستن. سوختن. شور. مهماني. تنهايي. كار. خانه. سريال. حامله. بچّه. شير. پوشك. گريه. خسته. استعفا. سليقه. نظر. بحث. قهر. خانه پدر. ناز. آشتي. شوهر. پول. پول. آرايشگاه. حوصله. خانه. حامله. بچّه. نظافت. تربيت. كار. پول. پول. دخترم. پسرم. جشن. پول. عروس. داماد. يائسه. خسته. نوه. نوه. نوه. غذا. مهماني. آرتروز. پوكي استخوان. اعصاب. قرص خواب. ديابت. سرطان. شيمي درماني. لاغر. ضعيف. بيمارستان. مرگ. مرگ. مرگ. گريه. قبرستان. هفتم. سالگرد. خاطره. فراموشي. فراموشي. فراموشي. تاريكي. سرما. رطوبت....
مشاعره

تو هم بگو...

شايد بايد باور كني كه بالاخره دارد تمام مي شود، شايد بايد باور كني كه فردا 9:18 صبح به همان جايي مي رسد كه 365 روز پيش از آنجا شروع كرده بود. زمين پير خسته را مي گويم و چرخش يك ساله اش را به دور خورشيد. كاري كه ميلياردها سال است انگار معتادش شده! بدون حتي لحظه اي درنگ و وقفه. و ما ساليان سال است كه لحظه پايان دورش را جشن ميگيريم و توپ در مي كنيم و احساساتي مي شويم! انگار كه چه اتفاقي افتاده! و غافليم كه زمين بي هيچ نفس گرفتني همچنان ادامه مي دهد و راه رفته را دوباره مي رود و مي رود و ما براي خودمان مشغوليم و روبوسي مي كنيم و شيريني و آجيل تعارف مي كنيم، عيدي مي دهيم و عيدي مي گيريم و....

شايد بايد باور كني كه لازم است تو هم همراه اين جريان سيّال شوي. تو هم جزء ماشينهايي شوي كه براي لحظه اي زودتر رسيدن به چراغ قرمز جلوي هم مي پيچند. جزء همان آدمهاي سرگردان پشت ويترين مغازه ها. جزء همانها كه خانه تكاني اين روزها مهمترين اتفاق زندگيشان مي شود و رگبارهاي كوتاه بهاري به گريه مي اندازدشان كه واي مبادا شيشه ها دوباره كثيف شود! همانها كه حس شركت در يك ماراتون اساسي را پيدا كرده اند و بي بر و برگرد بايد برنده باشند!

شايد بايد باور كني كه امسال هم هنگام پريدن از روي آتش آنقدر هول گفتن " سرخي تو از من!" برت داشته بود كه فراموش كردي زرديت را به آتش بسپاري. سرخي آتش را گرفتي و با زردي خودت باز نارنجي شدي! شايد بهتر از زردي باشد ولي واي كه چه مي شد اگر سرخ سرخ مطلق بودي!

شايد بايد باور كني امسال ، جاي خالي مهربانترين بوسه ها را بر روي گونه ات در لحظه تحويل سال در كنار هفت سين نمادين دوست داشتني. و امسال سبزه ات را كه نماد جهان بي تكثير است بيشتر از هميشه دوست خواهي داشت و دست به دامان اين باور مي شوي كه فروهران و از ميان رفتگان موجب سرزدن و باليدن سبزه مي شوند و زيباتر و پربارتر شدن سبزه امسال را به فال نيك خواهي گرفت شايد ذره اي آرامتر شوي.

شايد بايد باور كني كه تو هم بايد هم آوا با ديگران شوي و لب به تهنيت و شادباش
گشايي و زمزمه كني:

بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شكن / به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بركن

پ.ن: سال نو مبارک ناتانائیل من!

۱/۲۸/۱۳۸۷

سر آن ندارد امشب...

امشب دلم بدجور نوشتن می خواد و دوست دارم تا خود صبح بنویسم و بنویسم. به این که چی بنویسم و از کجا فکر نمی کنم به نوشتن فکر می کنم و صدای قلم . نه! ببخشید صدای دکمه های کی بورد! چقدر یه دفه دلم تنگ شد با خودنویس بنویسم! خودنویسم کجاست؟ جوهر داریم یا نه؟ من جوهر مشکی مشکی دوست دارم. یادته یه جوهرایی بود یه رنگی بین آبی و سبز داشت. بیشتر مایل به سبز بود و من اصلا" اون رنگو دوست نداشتم. ولی الان به همونم راضیم! ولی نه! اگه با خودنویس بنویسم بعدش باید بشینم دوباره همه شو تایپ کنم! پس با همون صدای دکمه های کی بورد حال می کنم! حالا می خوام از تو بنویسم شایدم از تو! شایدم تو یا تو ولی زیادم فرقی نمی کنه! همگی تو هستید! و نهایتش به خودم ختم میشه! آها! اصلا" گفتم مهم نیست از کی و کجا بنویسم مهم صدای دکمه ها بود. از صبح که بیدار شدم همین حسو داشتم چشامو باز کردم یادم اومد تعطیله کلی ذوق کردم سرمو کردم زیر پتو ولی حسه بدجوری غلیان می کرد! سرمو اوردم بیرون خواستم بلند شم تو رو دیدم که آروم و معصوم خوابیدی نتونستم پیشونیتو نبوسم نتونستم نگاهمو ازت بردارم نتونستم صدای منظم و دوست داشتنی نفساتو بذارم و برم دنبال اون حس غریب و ایضا" قریب! هر چی که بود تو قریبتر بودی و نتونستم جلوی جریان سکرآوری رو بگیرم که باز صدای نفسهات پشت پلکام به وجود آورد و منو مست خواب کرد...بالاخره بیدار شدم و این بار بعد از تو. حسه هنوز پابرجا بود ولی روزمرگیهای ناگزیر زندگی و تو که این حسهای وقت و بیوقت منو رقیب خودت میدونی, جایی برای ارضای این خواستۀ قریب و غریب! باقی نذاشت. رفتیم آمدیم گفتیم خندیدیم خوردیم! و....زندگی کردیم اما ننوشتیم! و حسی که در وجودم بالا و پایین می پرید و رهایم نمی کرد....تا الان که باز تو آروم و معصوم خوابیدی و من تنها شدم و سعی می کنم که لختی نفسهاتو نشنوم که مبادا آرامش و عطرش باز مستم کنه و این حس سرگردان غریب و قریبتر بشه. و الان احساس می کنم که کم کم دارم نئشه میشم و سرمست...
انگار مهم فقط نوشتن بود ولی دوباره که نوشته ها رو میخونم میبینم که پر شده از تو و شاید این سرمستی به خاطر نوشتن از آرامش نفسهای توست نه از خود نوشتن و شاید اون حس قریب غریب می خواست از تو بگه که این قدر بیقرار بود. از تویی که هیچ وقت اینجا رو نخواهی خوند. تویی که منو بدون این حس می خوای و کاش می دونستی که این حس جدای از من نیست و همین طور جدای از تو و نفسهای تو. که من لولی وش! حس و نفسم!

این بار می خواهم تنها باشم ناتانائیل!

۱۲/۱۵/۱۳۸۶

بهاري

اسفند سردرگم و مردد اين روزها گرم خودنمايي است. از اين رو مردد ميخوانمش كه انگار هنوز ميان انتخاب بهاري و زمستاني بودن با خود كنار نيامده! صبح بهاري مي شود و شبها سوز سرمايش لجوجانه پافشاري مي كند كه هنوز زمستان است! درختان لخت و بي شاخ و برگ نواي زمستان زمستان سر مي دهند و گلدانهاي پامچال و شب بو و سنبل بهار را يادآوري مي كنند و من هنوز هم نفهميده ام كه پيشي گرفتن نرگس از ساير گلها براي جلوه گري كردن حاكي از دل نگرانش است يا قدرت پنهاني اسفند! روال بر اين است كه اينجا از بوي بهار بگويم و ماهي هاي قرمز وسبزه هاي طر و تازه و شور و شوق و تكاپوي نوروز. روال بر اين است كه بگويم من عاشق اسفند و تداركهاي عيدم، عاشق سبزي و طراوت بهاري.... امّا گويي اين سردرگمي و ترديد اسفند به من هم سرايت كرده! با اطمينان مي گويم كه روزهاي كودكيم ، اسفند و روزهاي آخر سال و چهارشنبه سوري و تنگ ماهي و روبانهاي خوشرنگ و شيرينيهاي عيد و لباسهاي نو را ستايش مي كردم! و چقدر عجول بودم براي مهيا شدن نوروزي. حتي پيكهاي نوروزيم هنوز عيد نيامده تمام ميشد! امّا امروز ديگر آن ستايشگر پر شور و حال نيستم. گرچه تلقين مي كنم بر منتظر بودن و شاد بودن و در تلاشم براي تازه كردن و حالتي نو بخشيدن چه به برونيات! و چه به درونيات! امّا اين حس تكرار و تكرار و تكرار رهايم نمي كند.

روال را زير پا مي گذارم! مي گويم من عاشق بهارم نه اين بار به خاطر سبزي و طراوت و تازگي. به خاطر حس و حال و هواي رخوتناك و سست و خيال انگيزش و دلم مي خواهد در اين رخوت بهاري حل شوم و هي كش بيايم و كش بيايم! نوروز را دوست دارم ولي اين بار نه به خاطر سبزه و ماهي هاي رقصان نوروزي و ديد و بازديدهاي اجباري آن. به خاطر در خانه ماندن و چشم بستن و غرق شدن در اوهام و روياهاي نقره اي و طلايي و هفت رنگ با چاشني دلپذيري از مهرباني و نوازش.

بگذار اسفند همچنان سرگردان بماند! من و تو كه مي دانيم بهار آمدني است! و بگذار شادي كنيم و مهيا شويم و منتظر باشيم براي آمدنش چه طبق روال معمول چه خارج از روال ! شايد هم هر دو! و نمي دانم شايد هم گزينه صحيح جواب دال باشد كه بر من و تو ناپيداست!!

پ.ن: اوه ناتانائیل! چقدر بهار تو را بیشتر دوست دارم...