امشب دلم بدجور نوشتن می خواد و دوست دارم تا خود صبح بنویسم و بنویسم. به این که چی بنویسم و از کجا فکر نمی کنم به نوشتن فکر می کنم و صدای قلم . نه! ببخشید صدای دکمه های کی بورد! چقدر یه دفه دلم تنگ شد با خودنویس بنویسم! خودنویسم کجاست؟ جوهر داریم یا نه؟ من جوهر مشکی مشکی دوست دارم. یادته یه جوهرایی بود یه رنگی بین آبی و سبز داشت. بیشتر مایل به سبز بود و من اصلا" اون رنگو دوست نداشتم. ولی الان به همونم راضیم! ولی نه! اگه با خودنویس بنویسم بعدش باید بشینم دوباره همه شو تایپ کنم! پس با همون صدای دکمه های کی بورد حال می کنم! حالا می خوام از تو بنویسم شایدم از تو! شایدم تو یا تو ولی زیادم فرقی نمی کنه! همگی تو هستید! و نهایتش به خودم ختم میشه! آها! اصلا" گفتم مهم نیست از کی و کجا بنویسم مهم صدای دکمه ها بود. از صبح که بیدار شدم همین حسو داشتم چشامو باز کردم یادم اومد تعطیله کلی ذوق کردم سرمو کردم زیر پتو ولی حسه بدجوری غلیان می کرد! سرمو اوردم بیرون خواستم بلند شم تو رو دیدم که آروم و معصوم خوابیدی نتونستم پیشونیتو نبوسم نتونستم نگاهمو ازت بردارم نتونستم صدای منظم و دوست داشتنی نفساتو بذارم و برم دنبال اون حس غریب و ایضا" قریب! هر چی که بود تو قریبتر بودی و نتونستم جلوی جریان سکرآوری رو بگیرم که باز صدای نفسهات پشت پلکام به وجود آورد و منو مست خواب کرد...بالاخره بیدار شدم و این بار بعد از تو. حسه هنوز پابرجا بود ولی روزمرگیهای ناگزیر زندگی و تو که این حسهای وقت و بیوقت منو رقیب خودت میدونی, جایی برای ارضای این خواستۀ قریب و غریب! باقی نذاشت. رفتیم آمدیم گفتیم خندیدیم خوردیم! و....زندگی کردیم اما ننوشتیم! و حسی که در وجودم بالا و پایین می پرید و رهایم نمی کرد....تا الان که باز تو آروم و معصوم خوابیدی و من تنها شدم و سعی می کنم که لختی نفسهاتو نشنوم که مبادا آرامش و عطرش باز مستم کنه و این حس سرگردان غریب و قریبتر بشه. و الان احساس می کنم که کم کم دارم نئشه میشم و سرمست...
انگار مهم فقط نوشتن بود ولی دوباره که نوشته ها رو میخونم میبینم که پر شده از تو و شاید این سرمستی به خاطر نوشتن از آرامش نفسهای توست نه از خود نوشتن و شاید اون حس قریب غریب می خواست از تو بگه که این قدر بیقرار بود. از تویی که هیچ وقت اینجا رو نخواهی خوند. تویی که منو بدون این حس می خوای و کاش می دونستی که این حس جدای از من نیست و همین طور جدای از تو و نفسهای تو. که من لولی وش! حس و نفسم!
این بار می خواهم تنها باشم ناتانائیل!
انگار مهم فقط نوشتن بود ولی دوباره که نوشته ها رو میخونم میبینم که پر شده از تو و شاید این سرمستی به خاطر نوشتن از آرامش نفسهای توست نه از خود نوشتن و شاید اون حس قریب غریب می خواست از تو بگه که این قدر بیقرار بود. از تویی که هیچ وقت اینجا رو نخواهی خوند. تویی که منو بدون این حس می خوای و کاش می دونستی که این حس جدای از من نیست و همین طور جدای از تو و نفسهای تو. که من لولی وش! حس و نفسم!
این بار می خواهم تنها باشم ناتانائیل!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر