۱۲/۱۵/۱۳۸۶

بهاري

اسفند سردرگم و مردد اين روزها گرم خودنمايي است. از اين رو مردد ميخوانمش كه انگار هنوز ميان انتخاب بهاري و زمستاني بودن با خود كنار نيامده! صبح بهاري مي شود و شبها سوز سرمايش لجوجانه پافشاري مي كند كه هنوز زمستان است! درختان لخت و بي شاخ و برگ نواي زمستان زمستان سر مي دهند و گلدانهاي پامچال و شب بو و سنبل بهار را يادآوري مي كنند و من هنوز هم نفهميده ام كه پيشي گرفتن نرگس از ساير گلها براي جلوه گري كردن حاكي از دل نگرانش است يا قدرت پنهاني اسفند! روال بر اين است كه اينجا از بوي بهار بگويم و ماهي هاي قرمز وسبزه هاي طر و تازه و شور و شوق و تكاپوي نوروز. روال بر اين است كه بگويم من عاشق اسفند و تداركهاي عيدم، عاشق سبزي و طراوت بهاري.... امّا گويي اين سردرگمي و ترديد اسفند به من هم سرايت كرده! با اطمينان مي گويم كه روزهاي كودكيم ، اسفند و روزهاي آخر سال و چهارشنبه سوري و تنگ ماهي و روبانهاي خوشرنگ و شيرينيهاي عيد و لباسهاي نو را ستايش مي كردم! و چقدر عجول بودم براي مهيا شدن نوروزي. حتي پيكهاي نوروزيم هنوز عيد نيامده تمام ميشد! امّا امروز ديگر آن ستايشگر پر شور و حال نيستم. گرچه تلقين مي كنم بر منتظر بودن و شاد بودن و در تلاشم براي تازه كردن و حالتي نو بخشيدن چه به برونيات! و چه به درونيات! امّا اين حس تكرار و تكرار و تكرار رهايم نمي كند.

روال را زير پا مي گذارم! مي گويم من عاشق بهارم نه اين بار به خاطر سبزي و طراوت و تازگي. به خاطر حس و حال و هواي رخوتناك و سست و خيال انگيزش و دلم مي خواهد در اين رخوت بهاري حل شوم و هي كش بيايم و كش بيايم! نوروز را دوست دارم ولي اين بار نه به خاطر سبزه و ماهي هاي رقصان نوروزي و ديد و بازديدهاي اجباري آن. به خاطر در خانه ماندن و چشم بستن و غرق شدن در اوهام و روياهاي نقره اي و طلايي و هفت رنگ با چاشني دلپذيري از مهرباني و نوازش.

بگذار اسفند همچنان سرگردان بماند! من و تو كه مي دانيم بهار آمدني است! و بگذار شادي كنيم و مهيا شويم و منتظر باشيم براي آمدنش چه طبق روال معمول چه خارج از روال ! شايد هم هر دو! و نمي دانم شايد هم گزينه صحيح جواب دال باشد كه بر من و تو ناپيداست!!

پ.ن: اوه ناتانائیل! چقدر بهار تو را بیشتر دوست دارم...

هیچ نظری موجود نیست: