دوسه سال قبل من طرحم را در یک بیمارستان در منطقۀ نسبتا" محروم شهر می گذراندم. دو سه سال قبل من یک عینک با دسته های آبی پررنگ داشتم که در محل کارم اغلب به چشم می زدم. دو سه سال قبل من یک جفت کفش کتانی سفید داشتم که کنارش دو خط آبی پررنگ داشت. دو سه سال قبل, نزدیکیهای ظهر در همین بیمارستان کذایی , سنگینی یک نگاه را احساس کردم و از لای در نیمه باز اتاق دو چشم درشت عسلی با چشمانم برای لحظه ای کوتاه تلاقی کرد و بعد به سرعت نگاهش را دزدید. بیمار بعدی صاحب همان چشمان عسلی بود. پسر لاغراندام با نگاه نافذ بی نظیر, ابروان و موهای پرپشت مشکی. دو سه سال قبل در این بیمارستان بیماران مبتلا به صرع صاحب پرونده بودند و هر ماه یک بار برای معاینه عمومی و تجدید داروها مراجعه می کردند. بیمار چشم عسلی من هم از همین دست بیماران بود که اغلب همراه خانم مسنی می آمد و همیشه آنقدر آرام بود که تو میترسیدی با پرسیدن سوالی اضافه آرامش رویاییش را خدشه دار کنی. پاسخ سوالاتم را تنها به ضرورت و با گفتن کوتاهترین کلمه می داد و در جواب لبخندم سرش را پایین می انداخت ولی هنگام معاینه و نوشتن نسخه همان سنگینی مطبوع عسلی را به وضوح احساس می کردم. نامش را از روی پرونده خوانده بودم ولی دوست داشتم از زبان خودش بشنوم. اولین بار اسمش را پرسیدم با طنینی آرام گفت: بنان. و در جواب " چه اسم قشنگی" من حتی لبخند هم نزد! و دیدم که به کفشهایم خیره شده! بعد از تمام شدن ویزیت هم چند بار دیدم که هنوز نرفته و از لای در نگاهم میکند. یک بار که غافلگیرش کردم, سریع بیمارستان را ترک کرد! فاصله مراجعات بنان با این که نیازی نداشت کمتر از یک ماه شده بود و من دلم زود زود برای آن نگاه عسلی و شرم خاموش تنگ میشد...و همان نگاه و مراجعات زود هنگام به من می گفت که بنان هم دلتنگم شده...دو سه سال قبل من به همسرم گفتم که من عاشق یک پسر چشم عسلی شده ام! که او هم مرا دوست دارد...نمیدانم چرا باور نکرد! فقط پرسید: بیشتر از من دوستش داری؟ و من با بدجنسی گفتم: هنوز نمی دانم!... کم کم بنان با من صمیمی تر شد. البته صمیمیتی از نوع خودش! گاهی به من لبخند می زد! و این پیشرفت بزرگی در رابطۀ ما بود!...ماه آخر طرحم بود و در آخرین ویزیت من به بنان گفتم که از ماه بعد من آنجا نخواهم بود. حرفم کامل نشده بود که چشمان عسلی پر از اشک شد و از اتاق بیرون دوید....دو سه روز بعد همان خانم مسن که معلوم شد مادربزرگ بنان بوده, این بار تنها پیش من آمد و برایم بیشتر از عشق هشت ساله ام گفت...این که پدر و مادر بنان چهار سال قبل در تصادف از دنیا رفته اند و از همان زمان بنان این چنین آرام و خاموش است...این که بنان چقدر مرا دوست داشته و بعضی روزها ظهر از مدرسه اش که کنار بیمارستان ما بود می آمده تا فقط مرا ببیند! عینکش را نشانم داد که بنان با ماژیک دسته اش را آبی کرده بود تا مادربزرگش شبیه من شود! و روی کفشهای سفید خودش هم خطهای آبی کشیده بود! گفت که بنان از دو سه روز قبل, بعد از اطلاع از رفتن من چقدر گرفته شده و اصلا" مدرسه نرفته و... از مادربزرگ خواستم فردا بنان را بیمارستان بیاورد تا باهم صحبت کنیم. فردا من عینکم را اصلا" با خودم نبردم و یک جفت کفش مشکی ساده پوشیدم و کتاب شازده کوچولوی خودم را هم همراه بردم...بنان آمد مثل همیشه با نگاه نافذ عسلیش. هیچ چیز نمی گفت. به کفشهایم خیره شد. بعد یک گلدان سفالی کوچک گذاشت روی میز و گفت: برای شما. من تشکر کردم و فقط گفتم: بنان ازفردا مدرسه برو باشه؟ آرام جواب داد: چشم... شازده کوچولو رو بهش دادم و گفتم این کتابو فقط تو میفهمی منم همسن تو که بودم فهمیدمش, تابستون با دقت بخونش...با بغض گفت: چرا از این بیمارستان می رید؟ من بهش گفتم: وقتی کتابو خوندی میفهمی....فقط یک پسر هشت ساله با چشمان عسلی به اسم بنان می توانست این توضیح را بپذیرد و هیچ چیز نگوید....ازدو سه سال قبل من دیگر عینک دسته آبیم را نزدم و هیچ وقت کتانی سفید با دو خط آبی نپوشیدم و گذاشتم آن تصویر منحصر بماند در خاطرۀ چشمان زیبای عسلی پسر آرامی که شاید امروز به اخترکش بازگشته باشد...
این جا را گوش کن ناتانائیل*: "به نظر من این زیباترین و حزنانگیزترین منظرهی عالم است. این همان منظرهی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیدهام که بهتر نشانتان بدهم: ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همینجا هم بود که ناپدید شد. آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.."
*: قسمتی از کتاب شازده کوچولو
این جا را گوش کن ناتانائیل*: "به نظر من این زیباترین و حزنانگیزترین منظرهی عالم است. این همان منظرهی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیدهام که بهتر نشانتان بدهم: ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همینجا هم بود که ناپدید شد. آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.."
*: قسمتی از کتاب شازده کوچولو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر