۳/۰۱/۱۳۸۷

چهره امروز از آيينه فردا خوش است...

در روزی مثل دیروز, با جسم و روحی به همان کیفیت دیروز! و قدمهایی با همان هارمونی دیروز, جاری میشوی به سمت و سوی کار و هدفی مثل دیروز, در همان خیابانها و کوچه های همانند دیروز, سلام و حال و احوالی با آدمهایی مثال آدمهای دیروز, برخاستن و نشستنی به همان متانت و روال نشست و برخاست دیروز, شاید این میان حرفی و گپی و خنده ای با همان موضوعات دیروز, از قیاس قالیباف و اوباما تا بهای برنج و گوشت و آخرین مدلهای کفش تابستانی, با همان نظرات و دلایل و سلایق و منطق دیروز. خستگی و خمیازه و کش آمدنی به همان سبک و سیاق دیروز....در میان تمام این تکرارهای دیروزگون ! گاه بخت با تو یار میشود و برمیخوری به حال و هوا و حسّی از جنس خود خود امروز. حرفها و اندیشه ای که در حافظۀ دیروزیت جایی نداشته و بوی نوی امروز را می دهد. احساس و نگاه و لحن و سخنی که طراوت و تازگی امروزگونش به سان حریر روح تو را در عین نوازش قلقلک میدهد. و روحت گیج و سرمست این تازگی همنوای آهنگی از جنس اکنون همقدم میشود با این پدیدۀ دوست داشتنی امروز. خارج از محدودۀ همراهی و احساس عاشقانه, به دور از دایره همیشگی همدلی خانوادگی و بسیار آن سوتر از خط تکراری کاری و شغلی...و تو شاد و بیقرار, غرق میشوی در اکنون و کشف بزرگ و نو امروزت. و آنقدر عطر این تازگی را تا اعماق روحت فرو میبری و به اوج لذّت میرسی که فراموشت میشود آن حس موذی و کشدار تکراری دیروزی. و روح فراموشکار تو خواهان تداوم و بسط دادن و شاید همیشگی شدن این لذّت و شادی و تازگی امروز میشود, می خواهد نزدیک و نزدیکتر شود, غافل و فارغ از اینکه این ماندنی شدن ثمری ندارد جز کهنه و دیروزی ساختن این حس تازۀ عطرآگین! کاش بدانی که سرنوشت این قربت چیزی به غیر از غربت نیست! و کاش بدانی که ناتمام این سرمستی و لذّت و طراوت در خود "امروز" تمام میشود و به جاودانگی میرسد. و تکرار و قرار دوباره برای فرداها این شیرینی امروز را عجیب دیروزی میکند!

ناتانائیل امروزم! یاری کن تا دلخوش داشته باشم تنها به عبور لحظه ای نسیم که تداوم وزشش دیگر نام و نشانی از نسیم نخواهد داشت...

هیچ نظری موجود نیست: