چند روزی است که از روی الگوهای رنگ و رو رفته قدیمی مشق مهربانی و خوشرویی می کنم....حس می کنم یک فرجۀ موقت دارم برای مهربانی کردن. نه! زبانم لال و گوش شیطان کر! قرار نیست دار فانی را وداع گویم!
شده زمانی حس کنی محکومی به بی تفاوتی, محکومی به کمی خشن بودن , محکومی به مهربان نبودن! و آنقدر فضای اطرافت در هم و بر هم میشود که این ازدحام به درونت هم سرایت کرده و توان و مجال مهرورزی را از تو می گیرد.حس می کنم خواهی نخواهی در آستانۀ چنین موقعیتی قرار گرفته ام...پس پیش از اتمام وقت، مهربانیهای با نیمه عمر طولانی را فول دوز! وریدی با سرعت بالا تجویز میکنیم, البته با احتیاطات لازم که مبادا منجر به مسمومیت شود. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
در این راستا فرمان مامان جان را اجابت کرده و پس از مدتها به دیدار عمۀ مسنش می رویم و آنجا به همه لبخندهای ملیح تحویل می دهیم و سراپا گوش می شویم برای شنیدن داستان تمام نشدنی درد زانو و بیخوابی بانوان سالخورده! هر روز پس از ابراز محبت بیش از همیشۀ صبحگاهی لباسهای تمیز و اتو شاید هم اطو کشیده در مقابل چشمان حیرت زدۀ همسرجان تقدیمش می کنیم تا او هم از خوان مهربانی ما نصیبی برده باشد. این بذل مهر دامن خودمان را هم می گیرد و چند شاخه شب بو و زنبق پیشکش خود کرده و بر پاتختی مینهیم تا شبها عطرش مست و شوریده مان کند باشد که رستگار شویم! ولی آلرژی, مستی و شیدایی نمی شناسد! ناچار گلها را پیرایش کرده وهمراه کتابی که مدتهاست از ما خواسته شده, ناغافل! تقدیم رفیق جان میکنیم و او را نیزاین چنین مشمول مهر بی وقتمان می گردانیم . خلاصه که این بخش کوچکی بود از احوالات ما در این روزها.....تو هم اگر خواسته ای داری بجنب و دست دست نکن که هم اکنون وقت وقتش است! ....من به رویاهایم وفادارم! مهربانی رویای همیشگی من است. ولی زمانه گاهی برای وفاداری پا نمی دهد!
فوکو می گوید: "فکر, آزادی در رابطه با عملی است که انجام میدهیم. یعنی حرکتی که طبق آن خود را از عمل خود جدا می کنیم و آن را به صورت موضوعی در می آوریم و بعد به شکل مسئله ای در مورد آن به تفکر می پردازیم." ناتانائیل! در هنگام عمل که تنهایم می گذاری. لا اقل این آزادی نامحدود را با من شریک شو و در این جداسازی یاریم کن و همراهم باش....
اول اردیبهشت, بزرگداشت سعدی شیراز را بهانه می کنم برای زمزمۀ یکی از نغزترین و بی همتاترین غزلهایش:
همه عمر برندارم سر از این خمارمستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
پ.ن۱: یک دختر کوچولوی مامانی تپلی, بعد از اینکه مدت طولانی زل زده به ظرف آبس لانگ (چوب زبان برای معاینه گلو) میگه: همۀ این بستنی ها رو شما تنهایی خوردین؟!!
پ.ن۲:دیدی بعضیا بعد از خوردن ۱۰ سی سی الگزیر ضدسرفه مست میشن و به تلوتلو خوردن می افتن؟! فک کن!! آدم اینقدر بی جنبه و کم ظرفیت؟!
پ.ن۳: معاوضه میکنیم: یک اکازیون تمام عیار! تمام داشته هایم اعم از منقول و غیرمنقول! در مقابل تنها لحظه ای فرو بردن دوبارۀ مخلوط بوی مه و دود و برگهای خشک نارنجی و مربای آلبالو و ... و کمی احساس کودکی و زبری دلچسب مهربانترین گونه های دنیا.
پ.ن۴: نمیدانم چرا حس می کنم این پست به شدت ناتمام است ناتانائیل!
پ.ن۵: کاوه یادآوری کرد که اول اردیبهشت سالمرگ سهراب و سالگرد ماندگاری او هم هست...شاید به همین خاطر بود که حس ناتمامی داشتم برای این پست...
باید کتاب رابست باید بلند شد درامتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت باید به ملتقای درخت و خدا رسید باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف.....
شده زمانی حس کنی محکومی به بی تفاوتی, محکومی به کمی خشن بودن , محکومی به مهربان نبودن! و آنقدر فضای اطرافت در هم و بر هم میشود که این ازدحام به درونت هم سرایت کرده و توان و مجال مهرورزی را از تو می گیرد.حس می کنم خواهی نخواهی در آستانۀ چنین موقعیتی قرار گرفته ام...پس پیش از اتمام وقت، مهربانیهای با نیمه عمر طولانی را فول دوز! وریدی با سرعت بالا تجویز میکنیم, البته با احتیاطات لازم که مبادا منجر به مسمومیت شود. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
در این راستا فرمان مامان جان را اجابت کرده و پس از مدتها به دیدار عمۀ مسنش می رویم و آنجا به همه لبخندهای ملیح تحویل می دهیم و سراپا گوش می شویم برای شنیدن داستان تمام نشدنی درد زانو و بیخوابی بانوان سالخورده! هر روز پس از ابراز محبت بیش از همیشۀ صبحگاهی لباسهای تمیز و اتو شاید هم اطو کشیده در مقابل چشمان حیرت زدۀ همسرجان تقدیمش می کنیم تا او هم از خوان مهربانی ما نصیبی برده باشد. این بذل مهر دامن خودمان را هم می گیرد و چند شاخه شب بو و زنبق پیشکش خود کرده و بر پاتختی مینهیم تا شبها عطرش مست و شوریده مان کند باشد که رستگار شویم! ولی آلرژی, مستی و شیدایی نمی شناسد! ناچار گلها را پیرایش کرده وهمراه کتابی که مدتهاست از ما خواسته شده, ناغافل! تقدیم رفیق جان میکنیم و او را نیزاین چنین مشمول مهر بی وقتمان می گردانیم . خلاصه که این بخش کوچکی بود از احوالات ما در این روزها.....تو هم اگر خواسته ای داری بجنب و دست دست نکن که هم اکنون وقت وقتش است! ....من به رویاهایم وفادارم! مهربانی رویای همیشگی من است. ولی زمانه گاهی برای وفاداری پا نمی دهد!
فوکو می گوید: "فکر, آزادی در رابطه با عملی است که انجام میدهیم. یعنی حرکتی که طبق آن خود را از عمل خود جدا می کنیم و آن را به صورت موضوعی در می آوریم و بعد به شکل مسئله ای در مورد آن به تفکر می پردازیم." ناتانائیل! در هنگام عمل که تنهایم می گذاری. لا اقل این آزادی نامحدود را با من شریک شو و در این جداسازی یاریم کن و همراهم باش....
اول اردیبهشت, بزرگداشت سعدی شیراز را بهانه می کنم برای زمزمۀ یکی از نغزترین و بی همتاترین غزلهایش:
همه عمر برندارم سر از این خمارمستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
پ.ن۱: یک دختر کوچولوی مامانی تپلی, بعد از اینکه مدت طولانی زل زده به ظرف آبس لانگ (چوب زبان برای معاینه گلو) میگه: همۀ این بستنی ها رو شما تنهایی خوردین؟!!
پ.ن۲:دیدی بعضیا بعد از خوردن ۱۰ سی سی الگزیر ضدسرفه مست میشن و به تلوتلو خوردن می افتن؟! فک کن!! آدم اینقدر بی جنبه و کم ظرفیت؟!
پ.ن۳: معاوضه میکنیم: یک اکازیون تمام عیار! تمام داشته هایم اعم از منقول و غیرمنقول! در مقابل تنها لحظه ای فرو بردن دوبارۀ مخلوط بوی مه و دود و برگهای خشک نارنجی و مربای آلبالو و ... و کمی احساس کودکی و زبری دلچسب مهربانترین گونه های دنیا.
پ.ن۴: نمیدانم چرا حس می کنم این پست به شدت ناتمام است ناتانائیل!
پ.ن۵: کاوه یادآوری کرد که اول اردیبهشت سالمرگ سهراب و سالگرد ماندگاری او هم هست...شاید به همین خاطر بود که حس ناتمامی داشتم برای این پست...
باید کتاب رابست باید بلند شد درامتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت باید به ملتقای درخت و خدا رسید باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف.....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر